مست ِ عشق

 با حالت خاص و با ذوق  وارد گالری شد. انگار  سالهاست به دنبال این فضا می گشته . یک باره  نگاهش به تصویر حضرت مولانا جلال الدین افتاد که به صورت تابلو فرش بافته شده و در گالری قرار د اشت.

با احترام و با عشق به سویش رفت و به آرامی و احترام نشست.و نگاهش کرد.

از من پرسید آیا می تواند با پشت دستش  ان را نوازش کند.

به گفتم البته!

از حالت او تعجب می کردم

خیلی جوان بود!

پرسیدم او را می شناسی؟

نگاهی صمیمی و آشنا همراه با قدردانی به من انداخت و سرش را با شادمانی تکان داد .گفت بله مگر می شود او را نشناسم!

سالهاست با اشعار او به ورای این جهان پرواز می کنم. و سالهاست با اشعار او روحم صیقل می یابد.

پرسیدم ،فارسی بلدی؟

گفت نه اما به انگلیسی و ایتالیائی می خوانم.و استادی دارم که فارسی می داند و چند سال است که نزد او درس مولانا را می آموزم.

پرسیدم ،آیا ایتالیائی هستی؟

پاسخ داد آری

پرسیدم چند سال داری؟ و چه کاره ای؟

گفت 23 سال دارم

صاحب یک شرکت هستم

با هم وارد دنیای فلسفه و عشق و عرفان شدیم

او را بسیار عمیق و دانا و با سواد یافتم.

پرسیدم این همه عمق و پویائی و شوریده گی را آیا از پدرت به ارث برده ای؟ و یا اینکه از طرف مادری شما اهل اندیشه هستید؟

گفت پدرم صاحب شرکت بسیار بزرگی در ایتالیا است .و از طرف مادری هم هیچ کس در این وادی ها نیست.

و ادامه داد من از کودکی با بچه های دیگر فرق داشتم.

یک چیزی را گوئی گم کرده بودم.

و سالها قبل با شنیدن یک آهنگ متحول شدم. و احساس کردم که این آهنگ یک باره تمامی فشار هائی که در طی این سالها بر روحم بود را  زدوده و روحم را رها یافتم.

و در یافتم که کسی دارد از مولانا می خواند.

به دنبالش رفتم.

خیلی گشتم.

استادی را یافتم که پاک بود و صادق .و گوئی دریای متالاتمی بود از عشق الهی.

مسلمان شدم

و گم شده خود را در مولانا یافتم

اکنون .روز گارم با اسلام با صفا شده است.و با مولانا روحم از انجماد ها رها می  گردد

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
امیر

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است پدر به نزد بیل گیتس مي رود و مي گويد: پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم! پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است! مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................ نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد! قدم هاتون رو بر دیده منت میگذارم اگه قبول کنید .