تاریخ تریاک و اعتیاد در قروه درجزین

جوانی با موهای فر و قدی کشیده و صورتی استخوانی و چشمانی بزرگ و مشکی ٬ ماشین وانت  بارش را  که پر از هندوانه بود٬ در میدان روستای سامان ٬یکی از روستاهای بخش نوبران ساوه ُ پارک کرده بود.این روستا از دیر باز جزو ولایت درگزین بوده است. با اینکه سالها بود که سامان از منطقه درگزین و بخش رزن جدا شده بود  و به بخش غرق آباد ساوه ملحق شده بود  اما  هنوزهم  مردم سامان برای خرید و فروش به قروه درجزین  امد ورفت می کردند.

از قدیم معروف  بود که زنان منطقه یاتان و سامان که به آنجا منطقه بایات (بیات ) نشین می گفتند ٬پا به پای مردان کار می کنند و از حضور در جمع مردان  ابایی ندارند.بیات ها مردمانی  زرنگ و باهوش و فرز بودند.علاقه عجیبی به موسیقی ترکی و موسیقی عاشق های ترکی و شعر ترکی داشتند.

زمستانها برخی از مردم وپیشه وران خورده پا  به روستاهای مختلف می رفتند و در آنجا انباری را اجاره می کردند و به خرید و فروش می پرداختند.٬ مثلا پارچه و سوزن و نخ و صابون و غیره به انجا ها می بردند و با مردم روستاها داد و ستد کالا به کالا انجام می دادند .مثلا صابون می داند گندم و یا تخم مرغ می گرفتند.از قدیم چند نفر از قروه ای ها از جمله در این روستاها دکانی یا انباری اجاره نموده و به کسب و کار مشغول می شدند.

روستای سامان یکی از روستاهای قشنگ منطقه بود .مردمی شاد و مردانی فعال و زنانی زیبا و قابل و آزاده ای داشت.

داود در کنار ماشینش ایستاده بود و سیگاری در دستش بود و  پک های محکمی به سیگارش می زد و به صورت حرفه ای دودش را از دهانش بیرون  می داد.

و هر آزگاهی با صدای بلند  آواز سر می داد٬!

شیرین قارپوز واروم !گلین آپارون!

هندونه شیرین دارم بیایین ببرین!!

جوون غریبه بود.دخترا ن  اهل سامان و زنها از لای دروازه و یا از پشت پنجره این پسر جوان را تماشا می کردند.

برخی از دختر ها هم جرات کرده  و به نزدیک وانت آن جوان هندوانه فروش   آمده بودند تا به بهانه خرید هندوانه٬این جوان خوش قد و بالا را دید بزنند.بالاخره غروب شد و آن جوان غریبه بسیاری از هندوانه هایش را فروخت و با وانتش از روستای سامان دور شد.

چشمهای دختران به دنبال او خیره ماند.

در روستا در بیشتر  جمع  دختر ها  حرف این جوان غریبه هندوانه فروش بود.نگار دختر حاجی غفار که ۱۵ سالش بود .یک دل نه ٬صد دل عاشق این جوان ناشناس شده بود.

در باره این جوان پرس و جو کرد.و بالاخره توانست اطلاعاتی و رد و نشانی از این جوان هندوانه فروش بگیرد.

اهل قروه درجزین بود.نامش  داود بود و از یک خانواده نجیب .

نگار همش منتظر بود که دوباره وانت باری بیاید با بار هندوانه و صدای آن جوان دوباره در روستای سامان ببیچد.او تصمیم گرفته بود که نامه ای بنویسد و قوتی هندوانه فروش قروه ای دوباره به سامان امد٬ نامه اش را بدست او برساند.

اما دیگر از آن جوان خبری نشد که نشد!

 نگار  در درونش یک حس عجیبی  بود.  گویی شعله ای او را فرا گرفته بود.تصمیم گرفته بود که خودش  به تنهایی به قروه برود.اما این ممکن نبود.با هزاران التماس و خواهش  نگار خاله اش را راضی  کرد که با هم بروند برای خرید لباس به بازار قروه درجزین.به قروه که رسیدند ٬نگار اصلا دل تو دلش نبود.قلبش به شدت می تپید.تمام جاهای قروه درجزین انگار پر از گرمای وجود  داود بودند. انگار  نگار همه مردم قروه درجرین را دوست می داشت.احساس می کرد که مردم قروه درجزین با او دیر آشنا بوده و او را دوست دارند.خدا خدا می کرد که فریدون راببیند.

از خاله اش خواهش کرد که سراغ فریدون را از مغازه دار های قروه بگیرد.خانه فریدون را نشان دادند.خانه  داود  در بازار در پشت مغازه کفاشی پدرش بود.  در حالی که هیجان و ترس و شرم  و نیز  فکر دیدن داود   ٬نگار   را در بر گرفته بودند٬و شدیدا دست و دل نگار می لرزید. اما با این حال با بی تابی   نگار  درب خانه داود  را زد. آن خانه برای نگار در آن لحظه پر از جذبه و پر از نیروی عشق بود.هم شرم داشت و خجالت می کشید و هم گویی مست شده بود  و چیزی و کسی را به غیر از داود  نمی دید. نیروی عجیبی در خود می دید.با تمام نیرویش برای بدست آوردن داود  مبارزه می کرد.نگار به خانواده  داود گفت که آمده است که عروس آنها و کلفت آنها بشود.!!خانواده فریدون باورشان نمی شد.در شرایط بسیار حساسی قرار گرفته بودند.

خانواده نجیب  داود  دخترک را نصیحت کردند.

دخترم !داود  به درد تو نمی خورد!

داود  متعاد به تریاک است!

ببین دخترم !الان هم  داود  چند روز است معلوم نیست اصلا کجا رفته است.به  داود نمی توانی تکیه کنی.ما بیشتر از تو بچه مون رو دوست داریم.برای یک پدر و مادر خیلی سخته که بر علیه پسر شون اینجوری صحبت بکنند.اما دخترم وجدانمان به ما اجازه نمی دهد که اجازه دهیم که تو با دست خودت ٬خودت را بدبخت کنی.

نگار انگار هیچ چیز به غیر از داود  برایش اهمیت نداشت.التماس کرد!گفت قول می دم که  من پسر شما را نگذارم راه کج برود . قول می دم  که زندگی او را عوض می کنم. شما را به امام رضای غریب قسمتان می دهم ٬!

بیایید به خواستگاری من !

بیایید به خواستگاری من!شما را به فاطمه زهرا قسمتان می دم دل منو نشکنید!

پدر و مادر  داود  به خواستگاری نگار رفتند.غیر مستقیم به پدر و مادر نگار فهماندند که  داود معتاد ه و به درد زندگی نمی خوره.

برای همین خانواده نگار مخالفت کردند.اما نگار گریه کرد و گفت اگه منو به داود  ندید ٬خودمو می کشم!؟

نگار دختر پاکیزه و خوش نییتی بود.خیلی صاف و ساده .با یک عالمه عشق و امید آمد ه بود به خانه  داود .حرف های مردم و نکوهش های خانواده دو طرف را به جان خریده بود.

در آغاززندگی جدیدش خود را خوشبخت ترین دختر روی زمین می پنداشت.در کار ِخانه به مادر شوهرش کمک می کرد .با فریدون حرف می زد. او  ا ولین دختری بود که در آن منطقه با شوهرش سوار وانت شده به روستاهای اطراف می رفت و در فروش میوه به شوهرش کمک می کرد.

سال 1361 بود یک شب من در خانه دوستم آقای مهدوی بودم که خانه انها در  بازار قدیمی قروه بود.او به من گفت که زن داود چند روز پیش آمده بوده و با شرمندگی و خجالت چند عدد نان می خواسته است و می گفته که چند روز است که هیچ چیز نخورده است.

بعد ها شنیدم که  داود دوستانش را به خانه می اورد و با هم مواد مخدر شاید هرویین مصرف می کنند. یعنی دیگر وضع داود خطرناک شده بود.از تریاک به هرویین رفته بود! یک سال بعد داود  آن جوان باهوش وزرنگ و قدبلند و خوش سیما ،در هنگام تعقیب و گریز با ماموران کشته می شود.

و مدتی بعد زن داود هم در تهران هنگامی که داشته   مواد مخدر  حمل می کرده ٬ مورد تعقیب ماموران قرار گرفته و  هنگام فرار کشته می شود. 

هر سال در قروه درگزین داود ها و نگار ها پر پر می شوند.

من سالها خودم را در رابطه با اعتیاد مردم گناهکار می انگاشتم.چرا که من از جمله کسانی بودم که در قروه درجزین  در انقلاب بر دیوار ها شعار نوشته  ام و شعار داده  ام .ایران الهی خواهد شد!! برای مردم فرداهای الهی و زندگی آسمانی و متعالی ترسیم  نموده ام. برای همین  اعتیاد و  بدبختی مردم بعد از انقلاب را از گناهان خود می شمردم.

سالها به دنبال راهی برای رهایی جوانها از اعتیاد بودم.در خیالم مدام از خداوند می خواستم که جوانان را  از بند اعتیاد بر هاند. از خداوند می خواستم که راهی را پیش پای من بگذارد تا من بتوانم جوانان قروه را  که  در دام اعتیاد گرفتار شده بودند و  هر کدام از آنها می توانستند قهرمانی باشند٬نجات دهم.

یادم می آید که قبل از انقلاب در قروه می گفتند که عباس گرتی شده است.گرت به هرویین می گفتند .من خیلی ناراحت بودم.اغلب به راه حلی برای نجات عباس از اعتیاد می اندیشیدم.با اینکه من دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم .اما نگران بودم.بیچار عباس که یلی بود و می توانست بخشی از جامعه را به سوی خلاقیت و پاکیزه گی ببرد٬ در چنگ اعتیاد  دست و پا زد و عاقبت از دنیا رفت.بسیاری از جوانان قروه که ویژه گی های بارزی داشتند و تنها با یک کم توجه و دلسوزی می توانستند افتخاری برای ما باشند ٬در آتش اعتیاد سوخته و خاکستر شده اند.تعدادشان  دیگر از دستم در رفته است.ندانم کاری ها و بی توجه ی ها ما را فردا خداوند متعال کیفر خواهد داد.بسیاری از خانواده ها اسیر ابلیس اعتیاد گشته اند.دختران  و پسران و مادران و پدران و کودکان بسیاری در منطقه اسیر دیو اعتیاد هستند.

 

قبل از انقلاب در سال ۱۳۵۲ وقتی برای تحصیل به همدان رفتم.که در حدود چهارده سال سن داشتم ٬   در حدی که می توانسم به مبارزه با قاچاق چیان مواد مخدر و با خال باز هایی  که روستاییان را گول می زدند می پرداختم .اغلب با دوستان با قاچاقچی ها دعوا می کردیم.آنها ما را بچه خطاب کرده و ما را تهدید می کردند.یک بار هم راهم به کلانتری افتاد و پاسبان را مورد خطاب قرار دادم و گفتم که سلامت جامعه بدست شماست!چرا با قاچاق چی ها همکاری می کنید.!!

 رئیس کلانتری ٬ از سخنان  من یکه خورد ه  و دستور داد که یک مامو ر با من آمد و رفتیم  چند نفر از  خال باز ها  و قاچاقچی ها را که در خیابان بساط را  ه انداخته بودند ٬گرفتیم.

از اینکه می دیدم در همدان عده ای معتاد هستند بسیار ناراحت می شدم.روز ها فکرم مشغول این مسئله می شد.فکر می کردم با شعر و با صحبت کردن بتوانم معتادان را به زندگی عادی باز گردانم.به دنبال راهی بودم که از طریق آن بتوان فضای  الهی  و معنوی در جامعه ایجاد نمود. 

برای همین من همیشه دوست داشتم تغییری در جامعه روی دهد.طرفدار دگرگونی مسالمت آمیز بودم. برای همین به انقلاب پیوستم.انقلاب شد.فردای روزی که حکومت تغییر کرد.من در قروه درجزین در کوچه ها به راه افتادم.نفس کشیدم.احساس کردم که فرشته ها دارند در قروه درجزین راه می روند.احساس کردم روشنایی عشق الهی بر دلها تابیده.

با خودم گفتم ٬اکنون زمان دوستیها و زمان زدودن پلیدیها و ظلم و ستم ها از جامعه است.با خودم گفتم همه قشر ها با هم دوست خواهند شد.ایران مرکز دوستی ملت ها و مرکز اندیشمندان و هنرمندان خواهد گشت.و اعتیاد  از جامعه رخت بر خواهد بست.

اوایل پاییز  سال ۱۳۵۸ بود چند ماهی از انقلاب گذشته بود.همه جا دگرگونی ایجاد شده بود.خیلی ها از شهر به ده برگشته بودند.خیلی از کار ها خوابیده بود.تا قبل از انقلاب اغلب جوانهای ان منطقه برای کارهای ساختمانی به تهران می رفتند.حتی برخی از دانش اموزان هم چند ماه تابستان را برای کار به تهران می رفتند.چند نفر در قروه پیمانکار بودند و جوانها را برای کار به تهران می بردند.قروه درجزین شلوغ شده بود.هنوز خیلی ها باور نداشتند که همه چیز عوض شده است و دیگر هیچ چیز مثل گذشته نخواهد شد.در میان مردم بحث های سیاسی وجود داشت .

بهار سال ۱۳۵۸ گفتند که کشت تریاک آزاد شده است!؟

خیلی از کشاورزان تریاک کاشتند . پدر من هم  که زمین نسبتا  زیادی در قروه داشت و  توسط دونفر   از برزگران به صورت اشتراکی  کاشته می شد٬بخشی از زمین هایمان را به کشت تریاک اختصاص داده  بود  . ما در جریان کاشت تریاک در زمین هایمان خبر نداشتیم .هنگام برداشت محصول بود که  من و برادرم  متوجه شده و با پدرمان  دعوا کردیم و گفتیم که باید این محصول را نابود کنی.!

نگذاشتیم که تریاک به خانه ما بیاید.و پدرم تریاک را از خانه بیرون برد.

در اکثر خانه  ها تریاک پیدا می شد.در عروسی ها و شب نشینی ها جوانها و حتی میان سالها بدون هیچ ابایی تریاک می کشیدند.بعد از ظهر ها جوانها در بیشه زار ها و در کلبه های کشاورزی و در باغ ها جمع شده و تریاک می کشیدند.

کشیدن تریاک دیگر قباهت و زشتی نداشت.خیلی از نوجوانها ی کم سن و سال در جیب شان تریاک داشتند و برای اینکه خودشان را و مردانگی خودشان را نشان بدهند ٬در جمع با افتخار تریاک خود را نشان می دادند؟!

در اسناد و مدارک تا قبل از سال ۱۳۰۱ من به کاشت تریاک در قروه و یا درگزین بر نخورده ام.

مرحوم نصرالله خان فانی شاعر کهاردی( که در تاریخ ۱۲۷۱ ه.ش.در روستای کهارد در نزدیک شهرستان کنونی رزن قرار دارد به دنیا آمد. و در ۴۶ سالگی ۱۳۱۷ ه.ش از دنیا رفت) در چند شعر هم به فارسی و به ترکی از تریاکی بودن خود انتقاد می نماید.

در شعر  ِ  ما جوانان درگزین خانیم  می نویسد:

چونکه نوبت رسد به فور مراد

گرز در دست مرد میدانیم

وقت ما بسکه تنگ است

لول را نصف چسبانیم

گاه در چرت همچو خرگوشیم

گاه در خواب همچو دوشانیم

رحم بر جان خویش نکنیم

نامسلمانتر از نا مسلمانیم

دشمن جان و مال خویشیم

بوالعجب  مردمان نادانیم...

 و در یک شعر ترکی بسیار زیبا به وصف حال یک معتاد و تریاکی و یا شاید وصف حال خود پرداخته  و می گوید:

وافور داغوتدی او هامی عیش و نشاتیم

                                      بو بند و بساطیم

وافور تمام ائتدی منیم عمر و حیا تم

                                     چاتدور دی مماتم

وافور داغوتدی او هامی نوکر و آتُم

                                    دوندر دی صفاتم

اول خلق خوش و نیکی گفتاره نجه اولدی

                                 بوش قالدی کنارم

مالیم توکنوب گئتدی ضیاع ایله عقارم

                                 انصار ایله یارم

......

  سندی  در اختیار دارم که مربوط به سال ۱۳۰۱ ه.ش.می باشد و ان را خانم فاطمه طاهری  همسر محترمه عموی برزگوارم آقای محمد اسفندیاری به من داده اند.

در این سند نوشته شده است مشهدی اسد الله فرزند مشهدی امامقلی(جد ما) زمین کشاورزی خود را با مراد فرزند استاد نصرالله  ( پدر قربانعلی معروف  به دادا قربان)به شراکت گذاشته است.که در بهار تریاک بکارند و یا اینکه در پاییز  بکارند.

مشهدی اسد الله (مرحوم حاج اسد) عموی پدر من و دایی مادر من می باشند که فرزند ایشان آقای حاج رضا اسدی یکی از تجار معتبر و درستکار و مومن قروه درجزین می باشند.

در سالهای ۱۳۴۲و یا ۴۳ تا سال ۱۳۵۲ بیشتر از چند نفر در قروه تریاکی نبودند.انها هم بالاتر شصت سال سن داشتند.

مرد آرام و قد بلندی که در قروه تریاک می فروخت  ٬ از نظر مالی وضع خوبی نداشت .گاهی زنان برای تسکین درد بچه به آنها تریاک می دادند.و چند نفری هم در قروه با تریاک  خواسته بودند که خود کشی کنند.!!

کسی به طرف تریاک نمی رفت.بزرگترین خطری که بچه ها را تهدید می کرد قمار بازی بود.!اعتیادی در کار نبود.!

به راستی چرا جوانان ما که می بایستی با عشق الهی سرمست و شوریده و سرفراز می گشتند٬به دام اعتیاد می افتند؟

براستی چه کسی مقصر است؟

براستی آنانکه که هدایت جامعه را به عهده گرفته اند٬احساس گناه و شرمندگی نمی کنند؟

من یقین دارم که از میان همین افرادی که اسیر اعتیاد شده اند٬روزی افرادی بر خواهند خاست و اسیران دیو اعتیاد را رهایی خواهند بخشید.

چرا که در ریشه های مردم منطقه ما ٬عشق الهی وجود دارد.عشق الهی روزی از اعماق وجود جوانان منطقه قروه درگزین و رزن سر بر خواهد آورد و خواهد جوشید و همه زنچیر های ابلیس اعتیاد را محو خواهد ساخت.

نور خدا دلها را روشنی خواهد بخشید

قروه درجزین مرکز چشمه های عشق الهی خواهد گشت

 

 من این را به عینه می بینم.نور خدا بر ما خواهد تابید.

/ 9 نظر / 79 بازدید
بهمرام بهرامی رشید

احساس بسی خوشحالی و خرسندی می کنم و از صمیم قلب خدای را شاکرم که توانسته ام هموطنان عزیزم را در کوچه پس کوچه های غربت و بی نهایت شبهای دلتنگی یاری کنم و جرعه آبی باشم بر دلهای تشنه این عزیزان آقای محمدی با اینکه شما را ندیده ام ولی قلبا بنده هم به وطن پرستانی چون شما افتخار می کنم اگر توانستید به وبلاگ شخصی خود بنده نیز سری بزنید خوشحال می شوم

بهمرام بهرامی رشید

آقای محمدب پدر خانمم ظاهرا دوست شما بوده از شیطنت های بچگیتون بهم مبگفت خیلی ازتون تعریف می کرد از روزی که آب و آهک قاطی کرده بودین و منفجر شده بود و نزدیک بود چشماتونو از بین ببره حاج ذبیح اله قدسی درسته

ابراهیم اصواتی یامچی

بیر بعله کی تریکدان دانوشتون بیر آز دا کندوزون آداب وفرهنگیینن ودلینن دانیش و یاز تا سوزون کندوزوی یاخچی تانییاخ

سلمان محققی

سلام جناب آقای محمدی خیلی خوشحالم کردی که به وبلاگم سر زدی قلم گیرایی داری آدمو ترغیب میکنه تا آخر بخونه مطالبتون جالبه انگار همین جا هستین . دغدغه هاتون دغدغه ی همه ی ما ست امیدوارم هر جا که هستین سلامت باشین شما رو با افتخار لینک کردم

بهروز

سلام و عرض خسته نباشید جناب آقای محمدی اعتیاد تریاک الان در ایران یک نعمت بزرگیه خدا رحم کنه به اعتیاد کراک و شیشه که زندگی اکثر جوانای مملکت را به سیاهی کشانده .

مهرداد میم

سلام هم شهری خسته نباشی خدا قوت.من هم بچه همون شهرم ولی الان تو یکی از دانشگاهای صنعتی تراز اول تهران ارشد مهندسی x می خونم.راز موفقیتم به نظر خودم این بود که کمترین معاشرتو با بچه های مدرسه داشتم.واقعیت انکار ناپذیره که تو قروه پتانسیل منحرف شدن علی الخصوص اعتیاد خیلی بالاست.به زعم من شاید اگه شرایط محیا بشه برای کار جوونای قروه دل به کار بدن دیگه وقت فراغتاشونو نمی رن تو چارداخای یددی بولاغ با سیخ خودشونو مشغول کنن.اشکال از سیاست گذارای غلط تو اون بالا بالاهاست.وای چی می گم ببخشید.بازم ریشه بدبختی به حکومت رسید...

ناشناس

درود از اينكه مثل بعضي ها افراطي از روستا و شهرشان تعريف و توصيف مي كنند جنا بعالي ضمن علاقه به شهرتان با دلسوزي به معضل خانمان سوز اعتياد در زادگاهتان با صراحت اشاره كرده ايد سپاسگزارم .در ضمن داستان نگار و داود هم به نظر مي رسد افسانه باشد چون در عرف و فرهنگ ايراني به خصوص منطقه ي ترك نشين جوامع سنتي منطقه ي ما بعيد است دختري از پسر هندوانه فروش دوره گرد غريبه آن هم با طي مسافتي طولاني تقاضاي ازدواج كند با عرض معذرت بهتر بود حد اقل اسم روستا را نمي آورديد .

مجید

سلام آقا پرویز چطوری .همین الان رمز خیر شما و مغازه ی اصفهانیت بود شما را دوست داریم .همینطوری.از قروه درجزین