والا خانم دختری از قروه درجزین

بعد از ظهر قشنگی بود.باران آمده بود و عطرخاک خیس و عطر درختان و علف ها در فضای قروه درجزین پیچیده بود.درختان کنار کاریز سبزوسربلند و باطراوت با نسیم ملایم می رقصیدند.پرنده گان به خوشی می خواندند.در خانه ای تنور روشن بودو بوی نان تازه با بوی هیزمی که در تنور می سوخت آدم را به هوس خوردن نان تازه می انداخت.خانه های کنار کاریز با پنجره هایشان گویی از زمانه خوشنود هستند.صدای دلنشین خنده دختران به گوش می رسید.مادری دخترش را صدا می کرد.والا خانم!!کجایی؟

بله ننه من زیر دالان هستم.

با بچه ها هستم.

دوباره صدای خنده دختران بلند شد.

والا خانم اسم عجیبی بود که پدر به دخترش داده بود.تنها دختری که در قروه درجزین نامش والاخانم بود.مردم اورا بالاخانم صدایش میکردند یعنی خانم کوچک.

در آن زمان فقط به زنان اشراف زاده خانم می گفتند.و زنانی که آنها را با لقب خانم خطاب می کردند در قروه بسیار معدود بودند.نام والا هم که اصلا در قروه وجود نداشت.اماپدر ش او را با حالت احترام امیز همراه با لحن دلنشین و همانند اینکه دارد شاهزاده خانمی را صدا می زند،صدا می کرد.

دوستانش او را والا صدا میزدند

نام والا خانم همیشه در مدرسه باعث بحث و گفتگو بین معلم ها و شاگردان میشد.همیشه معلم های جدید که می آمدند، وقتی نام والا را از روی دفتر حضور و غیاب می خواندند، مکث می کردند ، تعجب می کردند.و از والا می پرسیدند چه کسی این نام قشنگ را به تو داده است؟

اکثر معلم ها می گفتند هر کس این نام را به تو داده معلومه که دانا و انسان بسیار خاصی بوده است.والا هم همیشه با افتخار می گفت این اسم را پدرم روی من گذاشته است.بعد معلمها با تبسم و احترام به والا نگاه می کردند و می گفتند افرین به پدرت!!

بعضی از دوستان والا با او شوخی می کردند و می گفتند والا میره بالا! والا خوشگله والله!!

والا هم همیشه می خندید.

والا خانم دختر شوخی بود.همیشه لبخند برلب داشت.با هیچ کدام از دوستانش چه در مدرسه و چه در کوچه مشکلی پیدا نمی کرد.عاشق موسیقی بود.اغلب توی خانه آهنگ های فارسی زمزمه می کرد. پدرش مرد ساده و بی آلایشی بود. او را میرزا خطابش می کردند.چون مرد با سوادی بود و مورد اعتماد بازاریان قروه بود. میرزا اطلاعات بسیاری درباره تاریخ منطفه داشت.همیشه برای دخترش خاطرات جالبی تعریف می کرد.

مادروالا خانم هم زن خوبی بود.او از یک خانواده اصیل و قدیمی بود. او هم همیشه لبخند برلب داشت.رفتار مهربانانه ای با دخترش داشت.

والاخانم کوچکترین فرزند خانواده بود. او سه خواهر ویک برادر بزرگتر از خودش داشت . برادر تنی او از همه بچه ها بزرگتر بود.دوتا هم برادر ناتنی داشت.در باره آن دو برادر قصه های قشنگی می گفتند.می گفتندکه در کوچکی رفته اند تهران و با تلاش توانسته اند درس بخوانند و موفق شوند.

والاخانم دختر زرنگی بود.اعلب غروب ها در کنار جریان زلال آب و جلو دروازه خانه شان و زیر سایه درختان بلند، با دوستانش جمع می شدند و با هم خوش و بش می کردند.والاخانم همیشه قصه های قشنگی تعریف می کرد.دخترها دوستش داشتند.همه جامورد توجه بود.بعضی مواقع قصه هایی از خودش می ساخت و برای دختر ها تعریف می کرد.دختر ها قصه های والاخانم را خیلی دوست داشتند.بعضی مواقع هم برای دختر های مدرسه و دختر های همسایه قصه می ساخت. سعی می کرد بر اساس شخصیت دوستانش و نیز بر اساس اطلاعاتی که از کودکی دوستانش داشت،قصه هایش واقعی و جذاب جلوه نمایند.برای همین گاهی قصه هایش به حقیقت می پیوست.دوستانش اصرار می کردند که والاخانم قصه های انها را بگوید.

یک روز در خانه تنها بود و داشت ترانه می خواند و کار میکرد.زن جوان همسایه مادرش را صدا زد.والاخانم رفت بالکن و گفت که مادرم نیست.دید رنگ و روی ز ن جوان همسایه زرد شده.زن همسایه گفت برو زهرا باجو را صدا بزن.من دارم بچه ام را به دنیا میارم و کسی هم خانه نیست.والا به سرعت رفت به خانه زهرا خانم.زهرا خانم با عجله آمد.زن جوان همسایه درد می کشید.

زهرا خانم قابله بود.

گفت والا خانم برو آب بزار روی اوجاق. زود باش!!

وسایلی که زهرا خانم لازم داشت والا خانم فراهم کرد.زن جوان از درد به خود می پیچید.زهرا خانم هر کاری می کرد نمی توانست بچه را بیرون بکشه.

والاخانم که چهارده سال بیشتر نداشت، سخت ناراحت بود. اولین بار بود که داشت بچه به دنیا آوردن یک زن را می دید.

زن جوان از شدت درد به خود می پیچید.در نهایت بچه مرده به دنیا آمد.زن جوان به شدت گریه میکرد.

زهرا خانم که قابله و طبیب قروه بود، سخت عرق کرده بود.نمی دانست چه بکند.

زهرا خانم یکی از قابله های توانمند و مشهور قروه بود.اما با این حال گاهی از دستش کاری بر نمی آمد.

زهرا خانم به مادر جوان دلداری می داد.

می گفت خوب ،،آل آمد و بچه را برد.!!!

هر وقت کودکی در هنگام تولد از دنیا می رفت،می گفتند که آل آمده ، نوزاد را برده.اغلب شبها که خانواده ها در کنار هم جمع می شدند،در باره جن و پری و یا آل و غول بیابانی صحبت میکردند.اینقدر با اطمینان و جذاب در باره جن و پری و آل و غول بیابانی صحبت می کردند که همه آنها را گویی به چشم خود می دیدند.بخصوص بچه ها شب ها حتی گاهی ستونها و یا چوب ها را به صورت چن و پری وآل می دیدند.

اما والاخانم نمی توانست قبول کند که آل آمد ه و نوزاد زن همسایه را برده.خیلی در این مورد فکر کرد.

بالاخره تصمیم گرفت برود مامایی بخواند.

والا خانم با پدر و مادرش تصمیمش را مطرح کرد.

این تصمیم به نظر غیر ممکن می نمود.تا به حال هیچ دختر ی در قروه برای تحصیل مامایی نرفته بود .پدر و مادر والا گفتند اجازه بده بابرادرت مشورت کنیم.برادر بزرگش دریک شهر دیگر بود.والاخانم برای برادرش نامه نوشت و تصمیمش را با برادرش هم در میان گذاشت.

بعد از مدتی جواب نامه آمد.برادرش موافقت کرده بود. اما باز بااین حال پدر و مادر والاخانم از دلشان نمی امد که دختر کوچکشان را به شهر بفرستند.

والا دختر چهارده ساله بالاخره به عنوان اولین دختری شد که از قروه درجزین راهی تحصیل در رشته مامایی شد.در آن ز مان در قروه درجزین برای دختر ها تا کلاس ششم ابتدایی مدرسه بیشتر نبود.بیشتر خانواده ها اجازه نمی دادند که دخترانشان حتی به مدرسه ابتدایی بروند.چه برسد که اجازه بدهند دخترشان برود در شهر همدان درس بخواند.اما خانواده والاخانم به دخترشان اطمینان داشتند.

پس از چند سال والاخانم یک مامای تحصیل کرده شده و به قروه درجزین آمد.او توانست ذهنیت کهنه مردم را عوض نماید.دیگر زنان برای زایمان درد های وحشتناک را تحمل نمی کردند.دیگر مادران هنگام به دنیا آوردن کودکانشان از دنیا نمی رفتند و دیگر مردم نمی گفتند که سر زاییدن فلانی را و یا بجه اش را آل برد.

او با روانشناسی و بر خورد خوب و با علمی که داشت با زنان زائو برخورد می نمود.نام والا خانم به عنوان یک ماما و یک فرشته مهربان حتی تا دور دست ها ی قروه درجزین گسترش یافته بود.

والا خانم خیلی زود در بین مردم محبوبت یافته بود.همه جا از او به نیکی یاد می کردند.او زیبا بود و چهره مهربان و صمیمی داشت.هر کس برای اولین او را می دید ، احساس می کرد که او را سالهاست می شناسد.او صاف و صادق و بی شیله و پیله بود.

نام والا خانم آرام بخش زنان بود.

همه جا دعای خیر زنان و مادران پشت سرش بود.


یکی از پسران قروه که همچو پهلوانی بود ، از یک خانواده اصیل بود و در بسیاری از رشته ها ورزشی در مدرسه بر تر بود و نیز اهل موسیقی بود،عاشق والاخانم شده بود. والا خانم هم از جرات و توانمندی آن جوان خوشش آمده بود. در نهایت پدر و مادر والاخانم با ازدواج انها موافقت کردند.انها دوران نامزدی خیلی قشنگی داشتند.همانند لیلی و مجنون بودند.اولین دختر و پسری بودند که با آزادی با هم در باغها و دشت های قروه می گشتند.


ان دو عاشق با هم ازدواج کردند.زندگی قشنگی داشتند.زندگی پر از نغمه و پر از دوستی و رهایی .هر دو شاخص و برجسته بودند.اولین فرزندشان به دنیا امد.نام او را گوزل گول یعنی گل زیبا گذاشتند.این نام در قروه و در منطقه نبود.ان هم به زبان ترکی؟!

این اسم را پدر انتخاب کرده بود.چون هم معنی گل زیبا را می داد و هم اینکه گوزل گول معنی زیبا بخند را می داد.

پدر و مادر گوزل گول را با عشق و با کتاب و قصه و ترانه بزرگ کردند.همه گوزل گول را دوست داشتند.اغلب پدرش او را سوار بر گردنش می کرد و آواز خوانان او را به گردش می برد.هر کس گوزل گول را می دید،به او ماشالله می گفت.بعضی سر به سر گوزل گول می گذاشتند.بهش می گفتند گوزل گول ، گوزل گول!یعنی ای گل زیبا زیبا بخند.وقتی او بر دوش پدرش از بازار می گذشت،دوست پدرش اصغر کبابی می گفت ای گوزل گول توی زمستون هم برای ما گل زیبا میاری.چون هر وقت تو را می بینیم ، احساس می کنیم که بهار شده و گل ها خندان شده اند.

گوزل گول با هوش بود.تخیل خیلی قوی داشت. دوران کودکی اش را در خانه پدر بزرگ و در کنار جریان زلال کاریز و همراه با قصه های پدر بزرگ و مادر بزرگش می گذراند. غروب ها در کنار کاریز با غوغای پرندگان و با رقص درختان بلند و با پنجره های خندان روحش به پرواز در می امد.گل بازی را خیلی دوست داشت.و اغلب با گل خانه می ساخت.گوزل گول دختر بسیار مهربانی بود.وقتی وارد مدرسه شد.با دیگران فرق می کرد شاداب بود.قدرت تخیل قوی داشت.خیلی چیز ها را زود درک می کرد.از معلم سوال می کرد.در سال سوم ابتدایی یکی از معلمها به مادر گوزل گول گفته بود که گوزل گول اصلا حواسش به درس نیست و انگار اصلا درس ها را نمی فهمد.پدر و مادرگوزل گول به خانم معلم ثابت کرده بودند که گوزل گول دارای توانایی خلاقیت های ادبی است و باید به تخیلات او احترام بگذارند.گوزل گول بزرگ می شد.دختری زیبا و بسیار مهربان.خیلی مسایل را با نگاه کردن می فهمید.با نگاه کردن به چشمان دیگران ،احساسات درون آنها را می فهمید.سعی می کرد به دوستانش کمک کند.بعدها او یکی از معلمهایی شد که توانست به خیلی از بچه هایی که حتی از سوی پدر و مادرانشان به عنوان دختران کم هوش قلمدادمی شدند ،کمک نماید.او خیلی از دختران را تشویق به نوشتن و تشویق به خلاقیت می نمود.یکی از شاگردانش قدرت بینایی اش بسیار کم بود.به طوری که پدر و مادر ان دختر فکر می کردند که درس خواندن دخترشان فایده ای ندارد.

گوزل گول با پدر و مادر دختر صحبت کرد و او را با خرج خود برد دکتر و او را معالجه نمود.همچنین به ان دختر قدرت بینایی از طریق دل را آموخت.حالا آن دختر یک نویسنده شده است .

گوزل گول همیشه مثل گل تازه خندان است. عاشق کمک به بچه هاست.روش آموزش خاصی دارد.

با کار کسی کار ندارد.

در محیط کارش بیشتر سر در کتاب دارد.یا اینکه داستان می نویسد.

همه او را دوست دارند.

مادر گوزل گول یک بار وقتی رفته بود به دیدار دخترش که در تهران درس می خواند، دیده بود که اتاق دخترش پر از گلدانهای کوجک است.خیلی خوشش امده بود.عطر گلها در اتاق کوجک پیچیده بود.مادرگوزل گول توجه اش به یک گدان کوچک جلب شده بود. گل کوچکی در گلدان کوچک بسیار زیبا غنچه داده بود.تا به حال چنین گلی را ندیده بود.

وقتی که با دقت نگاه کرده بود ،دیده بود که یک خود کار در کنار این گل کاشته شده است و شاخه گلی از درون لوله خود کار بیرون امده است.!!

مادر گوزل گول با تعجب و با خنده و شوخی گفته بود که ، درخت تو گر بار دانش بگیرد،بزیر آوری چرخ نیلو فری را. !! و ادامه داده بود که واقعا خود کار را کاشتی و گل داده؟!!


والاخانم با شرافت و توانمندی در برابر تلخی های ایستاد.سربلند و درخشان به ساختن زندگی مطلوب به دنبال ایجاد شرکت اقتصادی رفت و توانست یک حرکت تازه در منطقه از نظر تجاری ایجاد نماید.

او اولین بانوئی بود که در قروه درجزین گالری زیورآلات ایجاد نمود.

نام والا خانم به عنوان الگو و به عنوان اسطوره بر سر زبانهاست.والا خانم الگویی شد برای دیگر دختران وز نان که ثابت کنند می توانند تحصیل نمایند و می توانند با تحصیل و عمل خویش جان بسیاری را نجات دهند و سر نوشت خود و خانواده خویش را به سوی بهترشدن تغییر دهند.



/ 0 نظر / 131 بازدید