قصه بچه های باغ خزانه قلعه مرغی

باغ خزانه پر از خزانه عشق بود

باغ های عشق در باغ خزانه هیچ خزان نمی شد

باغ خزانه در دوراهی قپان در خیابان قزوین قرار داشت

باغ خزانه به پل امام زاده معصوم نزدیک بود

در آن خیابان شلوغ و پر دود و سر و صدای ماشین ها

در میان یک باغی دلنشین بنای شگفتی قرار داشت

امام زاده معصوم

معماریش بسیار زیبا بود

گنبدی از کاشی های معرق داست

و اطرافش همه بوته های گل بود و درختان انار

ادم که وارد آنجا می شد،یک لحظه انگار وارد یک دنیای دیگری شده است

ساکت و آرام و عطر معنویت و نوای پرندگان

روح آدم را به دور دست های عاشقی می برد

باغ خزانه یک سویش به خیابان قلعه مرغی ختم می شد

در خیابان قلعه مرغی بیشتر در و پنجره ساز ها و اهنگران بودند.

یک کتابفروشی در آنجا بود

صاحبش بختیار بود

نیک مردی شاعر و درستکار

فرزندانش اهل هنر بودند

می شد در کتابفروشی بختیاری ،اندیشه و روح را از قیل و قال زمانه شست

باغ خزانه قلعه مرغی خیابان عارف قزوینی داشت

و خیابان عبید زاکانی داشت

باغ خزانه مدرسه داشت و هنرستان داشت

باغ خزانه کوچه ای داشت بنام قلی زاده

در سر نبش آن کوجه اقای قلی زاده مغازه داشت

بعد ها آن کوچه شد نام شهید محسن خراسانی

خدا رحمتش کند

نوجوان نیک و اصیلی بود

او رفت و ما همیشه چشم براهش ماندیم

تا بیاید فوتبال بازی کند

تا بیاید کتاب بخواند

کوچه قلی زاده یا شهید خراسانی

بچه های خوبی داشت

پسر های کوچه قلی زاده ،همه شاداب بودند

اهل ورزش و فوتبال و والیبال بودند

اهل ترانه و آواز بودند

پسر های کوچه قلی زاده باغ خزانه باصفا بودند

دختران کوچه قلی زاده همه زیبا و دلربا بودند

بیشتر دخترها رو فقط موقع مدرسه رفتن می تونستیم ببینیم

یا بالای پشت بوم

واسه یک لبخندشون شعر ها می خوندیم


دختر خانمی بود در آن کوچه زرنگ بانمک و مهربان

اهل فکر و اندیشه بود

نمی خواست پشت پنجره ها حبس بشه

می اومد توی کوچه

و با پسر ها بحث می کرد

از سیاست می گفت

از کتاب های تازه چاپ شده

از موسیقی می گفت

خودش را باورداشت

دختر خانم دیگری بود که در نگاهش ستاره های عشق سوسو می زدند

و در دستانش همیشه دسته گلی از شعر بود

و صمیمیت در گفتارش هویدا بود

اهل کتب بود

اهل نوشتن بود

اهل خلاقیت بود

پسران کوچه قلی زاده و یا شهید خراسانی

درکوچه فوتبال بازی می کردند

غروب ها فضای قشنگی بر کوچه حاکم می شد

زنان همسایه بر دم دروازه می نشستند و با هم خوش و بش می کردند

مردان هم گاهی با هم دم دروازه می نشستند و گفتگو می کردند

پشت بام ها ،دنیای بی در و پیکری بودند

که دختران و پسران در آن خود را ازاد و رها حس می کردند

دختران دربام خانه درس می خواندند

پسران هم در بامها دم می گرفتند

شب ها بر بام ها می خوابیدند


ان زمانها آسمان تهران پر از ستاره بود

و قله دماوند بسیار به کوچه ما نزدیک بود

همسایه ها به هم نزدیک بودند

به هم کمک می کردند

غروب کوجه قلی زاده و یا شهید محسن خراسانی در باغ خزانه ،پر از غوغا می شد

باز ی بچه ها

گفتگوی زنان

صدای موسیقی

خیلی ها رفتند از آن کوچه

بچه ها بزرگ شدند

دختران مادر و حتی مادر بزرگ شدند

خیلی ها از هم دیگه درو شدند

اما تاثیر اون فرهنگ و اون صمیمیت در وجود همه اهالی کوجه پابر جا ماند

باغ عشق در دل اهالی سابق کوچه قلی زاده و شهید خراسانی ،همیشه پر شکوفه ماند






/ 0 نظر / 56 بازدید