تولد همسرم افسانه رضایی

هنوز به دنیا نیامده بودی


آنجا که نور بودی

در سرزمین بلور بودی

پر از ترانه و سرور بودی

آنجا که تن نب.د

آنجا که تو ومن نبود

آنجا که تنها عشق بود

عشق

یعنی تمامی امواج و انوار تو

در یک هماهنگی با انوار مهربانیها

با هزاران رنگ اما با یک رنگی

با هم همگون می گشتند

و تو به سر چشمه مهربانی ها می پیوستی

و برای تولدی تازه

آماده می شدی

وقتی که تولد یافتی

نوری زلال از آسمان به زمین تابید
وقتی تولد یافتی

اذان در فضای روستای نییًر پیچید

مادرت که فرشته سان بود به مهربانی خندید

و کبوتران روستای من شادمانه پرواز کردند

و من دلم تپید

مهربانی میهمان هر خانه شد

همه ترانه ها افسانه شد

همه ترانه ها افسانه شد

احساس رهایی کردم

احساس کردم که جاریم همچو رودم

و من اولین شعر دلم را سرودم

با انکه یک پسر کوچک بودم

آن روز ٬آغاز آسمانی بود

آن روز ٬دل افروز بود

بیا تا دو باره با هم تولدی تازه بیابیم

عاشق شویم

نور عشق را بر هم بتابیم

بیا !بیا!

/ 1 نظر / 12 بازدید
بهمرام بهرامی

از اظهار احساسات بزرگتره خیل خوشحال میشم مخصوصا وقتی میبینم عشق شما بزرگترا و ما جوونها هم سن و سال هستند و پیر نمی شن آفرین آفرین