تعریف عشق

در دور دست های زمانه،من با او در دُرد خانه های عشق جام سر می کشیدیم .مست می شدیم.و در کوچه های یکرنگی ها آواز می خواندیم و می رقصیدیم.


عاشقی بود و شوریده گی و سر از پا نشناختن.و دل به حق تعالی باختن.گاه در بر هوت خیال با اسب عشق تاختن .خویش را گم کردن و خویش یافتن.

قصه خانم دکتر مُبینا،قصه یه عشق ِ .قصه سوختن و در دلها آتش افروختنه.خانم دکتر مبینا که نام اصلیش کاتارینا می باشد و در اصل مسیحی کاتولیک بوده است.سالها قبل یک حس قشنگ و مرموزی او را به دنیای شرق فرا می خواند.زبان و ادبیات عربی و آنگاه فارسی.شاید او به دنیال عشق گم شده خویش در شرق ناشناخته می گشت.همه چیز برایش تاریک و گنگ می نمود.هیچ چیز از زبان عربی و فارسی نمی دانست.اما در عمق وجودش هنگام تکرار کلمه فارسی گوئی چشمه ای زلالی می جوشید  و کسی می آمد  و او را به اسمی و به زبانی  آهنگین صدا می زد  که گوئی سالها بود این صدا و این زبان را  می شناخته است.و در اوج خیالش ستاره ای سوسو می زد .ستاره ای که ستاره ی گم شده اش بود.

وارد شدن در عرصه زبان فارسی دشوار ،گاه ناممکن می نمود.گاه با هراس قدم در دنیای ناشناخته زبان و ادبیات فارسی می نهاد ،گاه غرق می شد .گاه سرگشته می شد.

اما کم کم پنجره دلش به سوی باغهای حافظ و خیام و مولانا و عطار  و فردوسی گشود شد.

عاشق شد.سخت عاشق شد.شب ها و روز ها گوئی آتشی که هیچ آبی آن را نمی توانست خاموش سازد ،وجودش را فرا می گرفت.از آن سوختن لذت می برد.گاه مست ِ مست می شد.

و گم خویش را در اسلام یافت.

آه اسلام!

او اسلام را دین قشنگی یافت.

برا ی او اسلام دین بخشش و ارزش بود. دین رهایی و وصل شدن به اصل بود.

او مسلمان شد.

آه اسلام برای او دشت های بی و در پیکر تاختن اندیشه و خیال بود و آسمان فراخی برای پرواز آرزوهایش

با خانم دکتر مُبینا  در دوران دور آشنا شدم دوست و همکار شدیم.شعر ها ترجمه کردیم.در درد خانه خیام پیاله پیاله دُرد مرد افکن سر کشیدیم.مست می شدیم و در ملکوت و در سکوت نعره مستانه می زدیم.

اکنون مُبینا ،زبان حافظ و خیام و مولانا سعدی و فردوسی را  می شناسد.

او اکنون در این سرزمین کوچک که دل دریایی و بس بزرگ دارد،از عین القضات و ازباباطاهر و از مولاناو از عطارو.. سخن می گوید.

او اکنون در این سرزمینی که بوسنی و هرزگوینش می خوانند،درس عشق می دهد.

آری درس عشق!

آه عشق!

آه عشق!

/ 0 نظر / 56 بازدید