دختر سعدی

سالها قبل در ایران خواب دیدم که در یک روستائی هستم بسیار زیبا که درمیاان تپه ماهور ها قرار داشت.و یک میدان کوچکی داشت.و در وسط میدان یک ساختمان خشتی قدیمی قرار داشت.بر بالای این ساختمان بر روی تابلو رنگ و رو رفته ای با الفبای خاصی اسم روستا را نوشته بودند.دیدم که بر سر یک کوچه باریکی پکه از وسطآن آب باریکی جاری بود،پسرک ده ساله ای ایستاده است.از من پرسید آیا تو از بوسنی می آیی؟ گفتم آری.

گفت مادر من دنبال شما می گردد.!؟

پرسیدم چرا؟

گفت مادر من از لهستان است.با پسرک به سوی خانه آنها رفتیم.در کنار درواز ه چوبی یک خانه خشتی و کاهگلی دیدم خانمی حدود 55

 

 

 ساله ایستاده است.سلام کردم.و او به زبان بوسنیائی با من حرف زد.گفت که اهل لهستان است.دوست دارد با من صحبت کند و خبری از وطنش بگیرد.

طبق عادتم.وقتی که از خواب بر خاستم خوابم را نوشتم و تصوی آن میدان وروستا را کشیدم.و تصویر ان زن را هم توصیف نموده و ثبت کردم.و آن اسم روستا را بر تابلو قدیمی در میدان روستا را هم نوشتم.

مدتی این خواب ذهنم را به خود مشغول داشته بود. که با ز دوباره /ان خواب را دیدم.

آن سالها در رادیو  و تلویزیون کار می کردم.یکی از دوستان نزدیکم مدیر شبکه جوان بود.و من طرحی را نوشته بودم برای ساخت یک برنامه در رابطه باستانشناسی برای جوانان.در دفتر او نشسته بودم.دوستم گفت بگذار یک دوست دیگر ی را که او هم مثل تو نویسنده است را به تو معرفی نمایم.جوان با ادبی بود و دکترای ادبیات فارسی داشت.وقتی اسمش را گفت من یکه خوردم.و از حالت من دوستم پرسید ،آیا این اسم برای تو آشناست؟

گفتم بله .

از آن همکار نویسنده پرسیدم.آیا شما در روستایتان زنی دارید که اهل لهستان است؟

و بی آنکه منتظر پاسخ او بشوم ،ادامه دادم او در فلان کوچه زندگی می کند و حدود پنجاه سال دارد؟

او با تعجب بیشتر گفت بله درسته.!

او پرسید آیا واقعا در روستای ما نبودی؟!

گفتم من خواب  دیده ام!

و جریان را به او گفتم.

و او گفت این زن در زمان جنگ جهانی دوم همراه خانواده اش  از لهستان به ایران آمده بوده است.وقتی که دو سه سال بیشتر نداشته یک سرهنگ از روستای ما او را به کودکی قبول می کند.

 

 تصویر آن رو ستا و آن زن در ذهنم مانده بود.

چند ماه پیش برخی از برنامه های هنر ی و نشست های هنر با شرکت هنر مندان از کشور های مختلف در گالری ما  تشکیل می شد.و در این جمع با یک خانمی آشنا شدم از لهستان  که حالت خاصی داشت.

چنان شیفته طرح ها و نقش ها و رنگ های قالی ها و گلیمها شده بود که انگار در میان نقوش دارد پرواز می کند و یا دارد با شوق در دریای نقوش و رنگ اعجاب انگیز قالی ها شنا می کند.

گفت اهل لهستان است.

و تبارش از ایران و از شیراز هستند

پانصد سال پیش از شیراز مهاجرت کرده اند.

فامیلش سعدی بود؟!

من گفتم حتما تو از نوادگان سعدی هستی؟!

چون او شوریده بود

نقاش و نویسنده و فیلم ساز  و نوازنده بود و قرار نداشت

من در باره خوابم برای او تعریف کردم.و قرار شد یک روز ی اگر خدای تعالی یاریمان کرد به ایران برویم وبه زیارت آن بانوی لهستانی و نیز به زیارت سعدی شیرازی شاید پدر بزر او برویم.slj

سمت راست دختر سعدی؟!

/ 0 نظر / 141 بازدید