قصر گل های سنبل در جنگل های قروه درجزین

سال ۱۳۵۲ بود.خرداد ماه داشت به پایان می رسید.ما امتحانات را داده بودیم و از همدان به قروه آمده بودیم.وقتی که به قروه می امدیم.انگار همه جا پر از عطر عشق شده است .حس عجیبی وجود ما را فرا می گرفت.با دوستان قدم در صحرا می گذاشتیم.دلمان برای دلبر هایمان می تپید.هر کدام از ما دختری را در خیال خود برای خود انتخاب نموده بودیم.در باره انها اغلب صحبت می کردیم .اما هیج وقت نمی توانستیم آنها را ببینیم.مگر گاهی در هنگام رفتن به سر چشمه ،آن هم زیر چشمی نگاهشان می کردیم.شاید هم اصلا نمی توانستیم زیر چشمی هم نگاهشان کنیم.پنجره ها برای ما بسیار معنی داشتند.چرا که گاه دلبر پشت پنجره و پشت پرده می ایستاد، و ما حضور دلبر را پشت پنجره حس می کردیم.



می دانستم که او گل ها را دوست می دارد.بخصوص این گلهای نرگسی بنفش را که تا کنون کسی در قروه نتوانسته بود آنها کشف نماید.

اغلب که به صحرا می رفتم عطر سبزه ها و گلها مرا مست می کردند.او را همه جا می دیدم.به عشق او از هر گلی می چیدم و به خانه می آوردم.

قروه درجزین جنگلی داشت که من آن را خیلی دوست داشتم. گاهی تنها به میان جنگل می رفتم.حال و هوای خاصی و فضای راز آمیز عجیبی و هوای خاصی آن جنگل داشت.آن زمانها به نظرم می آمد که آن جنگل انتها ندارد.و به نظرم می آمد که در آن جنگل راز آمیز انواع حیوانات وحشی زندگی می کنند.از وسط جنگل سیل راهی و یا مسیلی می گذشت که گاهی جریان خروشان سیل از آن عبور می کرد.و در بیشتر مواقع سال جریان باریکی از آب درمسیر این سیل گاه جاری بود.یک روز جنگل را تا به انتها رفتم.تا نزدیکی روستای سایان.دیگر هوا داش کم کم تاریک می شد.صدای چوبان که گله های بزرگ گاو و گوسفند را به سوی قروه می برد و صدای گاو ها و گوسفندان در فضا پیچیده بود.صدای اواز پرندگان و هوای جنگل و راز و رمز آن مرا به حالت خاصی برده بودند.احساس کردم یک عطر خاصی در فضا پیچیده است.یک عطر اعجاب انگیز که مرا سرمست تر و عاشق تر می نمود.به دنبال منبع این عطر خاص گشتم.دیدم که در یک قسمتی در انتهای جنگل و در کنار مسیل .بوته های گل های بنفس روییده اند.تا کنون چنین گلهایی را در منطقه خودمان ندیده بودم.سنبل بنفش !!اینقدر زیبا بودند و خوش عطر بودند که من یک لحظه فکر کردم دارم خواب می بینم.نمی دانستم چکار کنم.ابتدا با احترام در کنار آنها نشستم. هوا کم کم داشت تاریک می شد و گلها در آن روشنایی کم بسیار زیبا به نظر می امدند.من با عطر گلها را با اشتیاق تمام به مشام می کشیدم.آنها را نوازش کرده و چند شاخه از انها را چیدم .مست شده بودم.همه چا برای راز آمیز و پر از حس وجود یار و عطر یار شده بود.با خودم می انگاشتم که زیبایی این گلها و عطر این گلها یارم را شادمان خواهد نمود و احساس می کردم که کشف بزرگی کرده ام.گلها را آوردم خانه. یک شربه (پارچ بزرگ ) مسی را پر از آب کردم و گلها را داخل آن قرار دادم و بعد گلدان پر از گل را بر بالکن قرار دادم.پ

/ 0 نظر / 92 بازدید