برای پسر خاله ام بهروز احدی .یکی از مردان اندیشه ورز قروه درجزین

چند روز بود که مدام چهره ات در نظرم بود دلیلش را نمی دانستم همش تو را می دیدم که در جمع ما می درخشی گاه می دیدم که در خانه شما هستیم مثل اغلب اوقات که در خانه شما جمع می شدیم بجه های فامیل و دوستان دیگر در خانه شما جمع می شدیم شطرنج بازی می کردیم یا ورق بیست و یک و یا دبرنا و همراه بازی بجث و گفتگو می کردیم از فلسفه و از سیاست و از علوم مختلف سخن می گفتیم تو از همه ما کوچکتر بودی اما درخشنده تر و بارزتر از همه به نظر می آمدی چند روزی بود که می خواستم مطلبی در باره دف بنویسم هر چه می خواستم شروع کنم،نام تو با دف همراه می شد به گذشته های دور رفتم به سالهای 1355 با هم رفتیم از کولی ها پوست دباغی شده گرفتیم و چوب کمانه شده قالبیر هم از آنها گرفتیم دو تا دف با فم ساختیم یکی برای تو یکی برای من تو خوب می نواختی چون نواختن و موسیقی در خون تو بود در انقلاب در خانه شما بچه ها جمع می دشیم از همه چیز سخن می راندیم و برای تظاهرات برنام ریزی می کردیم انقلاب شد در چنین روزی انقلاب شد ما سر از پا نمی شناختیم انگار بال و پر یافته بودیم فردای آن روز با افتخار دربازار قروه درجزین قدم زدیم همه چیز تازه و خندان به نظر می رسیدند و ما می اندیشیدیم که فصل تازه ای از زندگی همراه با سربلندی و موفقیت و سعادت برای همه آغاز شده است دیری نپایید که ما خود را نتوانستیم در قالب ها بگنجانیم ما به دنبال فلسفه رفتیم ساعت ها می نشستیم از عدالت و انساندوستی سخن می گفتیم یک بار در طی چندین شبانه روز کتاب فلاسفه شرق را با هم خواندیم و تجزیه و تحلیل نمودیم بعدها راهمان جدا شد در غربت اغلب به یاد شما ها روزگارم می گذرد اما چند روز بود که تو بیشتر از همه در دلم بودی بعد خبر رسید که تو رفته ای باورم نشد هنوز هم باور نمی کنم پسر غوغا گر و اندیشه ورز من! باورم نمی شود که رفته باشی

اندیشه ی پویای تو توانمندی ها تو دل دریایی تو به سان چشمه نوری در فراسوی این زمان همیشه جاری و در خشان خواهند بود گاهی ما بی آنکه دلیلش را بدانیم پر از شور حال و پر از احساس های دوران نوجوانی و جوانی مان خواهیم شد ان موقع خواهیم دانست که توانسته ایم پرده های بهت را بشکنیم و دلمان با نور دل تو همنشین گشته است

/ 0 نظر / 28 بازدید