کوسا(کُسسا) ویا ا عمو نوروز در قروه درگزین

 

برف ها آب می شدند.گیزلین نفس(نفس پنهان)که زمین را گرم می کرد ،پنهانی شب ها برف ها را با خود می برد.و از زیر برف ها ویخ ها،جوانه های گیاهان همانند دهان و منقار پرنده گان باز می شدند و آمد نوروز و بهار را مژده می دادند.آری نوروز می آید!!

عطر نوروز  در همه جا می پیچید.

فکر تعطیلی مدرسه ها آدمی را قلقلک می داد. فکر اینکه قرار است لباس نو بپوشیم وبه دید وباز دید برویم و عیدی بگیریم ،ما را سرمست می کرد. خیال خوردن پُلو شب عید  آرام و قرار را از ما می گرفت.با ترس و لرز و با شرمندگی یک ماه قبل از عید به پدرمان گوشزد می کردیم که باید پارچه بخرد تا بدهیم به خیاط تا برای ما کت و شلوار بدوزد. در ان زمان چندین خیاط مشهور در قروه بودند.اغلب سرشان شلوغ بود.و ما هر روز می رفتیم جلو مغازه خیاطی نگاه می کردیم تا ببینیم که آیا خیاط لباس ما را دست گرفته است یا نه.

نوروز می امد!!

و همه  چیز تازه و جوان می شدند.دختران چون گل می شکفتند.و لباسهای رنگی بر تن می کردند.

دوره گرد ها با صندوق کوچکی بر دوش و یا بر روی دوچرخه در کوچه ها داد می زدند.

شانه داریم.صابون عطری داریم!!

سوزن و سنجاق داریم!!

النگو و گوشواره داریم!

روی و مس می خریم!!

و زنان و دختران اطراف دوره گرد ها می گرفتند.

 

و بعد صدای زنگوله در کوچه های قروه می پیچید.

کوسسا .!

مردی که پوستین وارونه بر تن کرده بودو کلاهی از پوست بز و پر مو بر سر نهاده بود.دو عدد شاخ بر سرش نهاده  و دو عدد زنگوله بزرگ بر کمرش بسته بود همراه با یک پسر بچه که لباس زن  بر تن کرده بود در کوچه های قروه رقص کنان می گشت.جلو هر دروازه ای می ایستاد و با پسرش می رقصید و چوبدستی خود را بر دروازه می زد و صاحب خانه تکه نانی و یک کاسه گندم می داد.

بچه  هادنبال کوسسا راه می افتادند.و شادی می کردند.

در زمان ما ،کوسسا مردی بود بنام ابیل.

ابیل مخفف ابوالقاسم بود.در قروه بسیاری از اسامی را کوتاه می کردند.

مثلا به محمد ممل و یا ممخ و یا ممیش می گفتند.به ابراهیم ایبیش  و به اسماییل ایسی و به حسین حوسو و به عبدالله اپیش  و.. می گفتند.

کوسا ابیل مرد بی آزاری بود.به کارهای سخت دست می زد و لی زندگی بسیار فقیرانه ای داشت.

پسرش رضا همراه با پدرش لباس زنانه می پوشید و کشمش خانم می شد و جلو کوسسا  می رقصید.

و اینگونه بود که روزگاران ما با  همه تلخی و شیرینهایش  با همه دارا و ندار هایش،با معنی و دلنشین بود.

از خانه ها صدای قاه قاه بلند خنده مردان وز نان به گوش می رسید.و نیز شب در خانه ها و از کوچه ها صدای سوت زدن جوانهای سرمست و صدای ترانه های ترکی  به گوش می رسید.

شب های چهارشنبه سوری همه بدون استثناء بر بالای بامهای خود می رفتند و آتش به پا می کردند و از روی آتش می پریدند.

ریش سفیدها و بزرگتر ها خیلی عیب و آر می دانستند اگر که کسی بر بام خانه اش آتش روشن نباشد

روشنی آتش بر بام ها نشانه سرزندگی صاحب خانه بودو نشانه خوش یومی و نیکی سال جدیدی برای صاحب خانه.

در خانه ها بر روی کرسی ها یک سینی بزرگ که مجمعی خوانده می شد،قرار داده می شد.

شیرینی و آجیل سال نو در قروه بیشتر شامل شاهدانه،قووت(آردنخودچی با شکر)و کشمش ،گردو و....از این قبیل خوردنی ها بود.شیرینی به مفهوم امروز در قروه درگزین درگزین وجود نداشت.

بیشتر خانواده ها سالی تنها یک بار برنج می پختند.آن هم شب عید.وبوی دیگ های پلو که بر روی اجاقها در حال دم کشیدن بود در فضای قروه درگزین می پیچید.

و عید می آمد.همه با هم دوست می شدند.

کینه و کدورت ها شسته می شدند.

بزرگتر ها به آشتی دادن کسانی می رفتند که احیانا با هم کدورتی داشتند .و بدینسان سال جدیدبا عشق و دوستی آغاز می گشت.

من به یاد دارم که پدر مرحوم بنده که براستی مردی درستکار و زحمت کش بود،مشهور به این بود که دستان پر خیر و برکتی دارد.برای همین مردم از جاهای مختلف می آمدند و از پدر بنده مرحوم حاج فتحعلی  که به حشمت اوغلو فتلی معروف بود،به عنوان نشانه خیر وبرکت (دشت)می گرفتند.می گفتند فتلی نین اَلی خییر لی دی.

روز ها و شب ها به دید و باز دید می گذشت.و به باز ی کردنها.

پیر مرد ها هم در کنار دیوار ها و در محله ها به بازی هخدیرمه می پرداختند.صدای قهقه و شادی در همه جا می پیچید

و کم کم در صحرا سبزی های خود رو و خوردنی از خاک سر بیرون می اوردند.

و دختران و زنان  با لباسهای رنگارنگ برای چیدن یونجه و یا ییمنیک و یا ..به صحرا می رفتند.

در یونجه زار ها که یونجه  ها تازه از خاک سر بیرون آورده بودند و یا چند سانتی متری بلند شده بودند،دختران وز نان با ظرافت و با خنده و شادی به چیئدن یونجه مشغول می شدند.

با یونجه آش درست می کردند.

نان یونجه درست یم کردند.

یونجه را با پیاز و سیب زمینی می پختند.

و یا یونجه را با سرکه می خوردند.

هر کس یونجه بلندتری می یافت ،به دیگری آن را با افتخار نشان داده ومی خواند،هوججا گلب قاپویا ورمه سی سیچر ساچویا!!و طرف مقابل باید تمام یونجه هایش را به او می داد!!

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
عباس ايماني پوريا از وسمق

سلام.وبلاگت سرشار از احساس و انرژي مثبته.موفق باشي. در ضمن اگه وقت داشتي يه سري هم به وبلاگ ناقص من بزن. انان كه خاك را به نظر كيميا كنند.... ايا بود كه گوشه چشمي به ما كنند.www.vas20.blogfa.com

امیر

سلام سال نو مبارک با آرزوی سالی شاد و همراه با سعادت و تندرستی!

اوگتای

مطلبت در مورد کوسسا جالب بود در اسدآباد هم چنین رسمهایی بوده البته من که یادم نمیاد ولی قدیمی ها می گن مخفف کردن اسمها هم همینطور یه دوست داشتیم به اسم عبداله که به اپیش می گفتیم

آراز کرووسلو

سلاملار و سایغیلار هخدیرمه ئویونون دان بیر آز یازگونان نه جوروموش؟ یاشاسین