عاشق ِکوچک(بالاجاعاشیق)قسمت سوم

 

 

آلله هو چاقورا هر کس اورکدن

اورگینده آلله هون عشقی یانار

اورک اولار آزاد هر درد و  هر بلادن

جسم و جان آلله هو درک اِدَر قانار

 

                                      عاشیق  ناصیر ! یولون مبارک  لای لای!!

 

هر کس خدا را از دل صدا کنه

عشق خدا در دلش شعله ور میشه

دل میشه آزاد از هر درد و بلائی

جسم و جان خدا رو  حس می کنن          

  ای عاشق کوچک راهت مبارک!لالائی

دائی غلام در حالی که ساز را بر سینه فشرده بود و در بالین ناصر نشسته بود.به آرامی می نواخت و  می خواند.

خانه دائی غلام بر بالای تپه ای که به آن قالا دینگه سی می گفتند قرار داشت.و از بالکن خانه دائی غلام تمام قروه دیده  می شد.و پدر بزرگ ناصر هر صبح و غروب و شب بر بالای بام خانه اذان می گفت.

ناصر گوئی ساهلست به خواب رفته است.گوئی  روز ها راه رفته  و سنگ حمل کرده و چنان خسته است که روز ها نخواهد توانست از خواب بیدار شود.

اما یک تبسم دلنشین بر چهره اش بود.و آرام و سبک بال خوابیده بود.پدر ناصر سراسیمه آمد به خانه و سراغ ناصر را گرفت.

مادر ناصر که هنوز به خودش نیامده بود.در برابر سوال شوهرش که سراغ ناصر را می گرفت،زبانش بنده آمده بود.و تنها با لکنت زبان گفت ناصر ..غلام ..ساز

 

پدر ناصر با عجله به سوی خانه غلام رفت.دید که همه در بالکن جمع هستند.و دروسط ناصر به آرامی خوابیده است.

 

رنگ از رخ پدر ناصر پریده بود و نمی دانست چکار باید بکند.

از دست غلام خواهر زنش و خانواده زنش عصبانی بود.محکم با کشیده زد به صورت غلام!!

اوغوموی باشونا نه گَتیرمیشَی!!؟

بر سر پسرم چه بلائی آورده ای؟

اونو دلی ایله میشَی!

او را دیوانه کرده ای!

ساز را از دست غلام گرفت و شکست ...و پرت کرد از بالا به پائین.

پسرش را بر کول گرفت و برد.

پدر ناصر نمی دانست چکار باید بکند.با خودش می گفت .

یا حسین اغولومو سندن ایستیرم!

یا حسین پسرم رو از تو می خوام!

 

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
احمد علی عبدی

باسلام - از این که به وبلاک ما سرزده بودید و این باعث آشنایی ما گردید ممنونم متاسفانه اطلاعاتی در مورد (بوزنجرد ندارم ) خدا حافظ شما باشد انشاالله