تو آمدی

دیگر اشعار مولانا و خیام انگارمرا نمی توانستند آرامم بسازند

در حالت خاصی بودم

دلم می تپید

بی قرار بودم


نمی دانم که چرا آنروز مدام تصویر آن همدیاری قهرمان

و تصویر همسرش در خیالم ظاهر می شدند

انگار بیش از پیش به آنها نزدیک شده بودم

با آنها سخن می گفتم

انها از سرفرازیهایشان برای من سخن می گفتنداز فرزندانشان

و آن دو انگار داشتند برای من ترانه می خواندند



سالها در خیالم به دیدارشان رفته بودم

همانگونه که به دیدار بسیاری از هم شهری های خودم رفته بودم

آنها را شاداب و عاشق دیده بودم

بیش از ۳۵ سال بود که آنها را ندیده بودم

در همه این سالها چشم به راه خبری از سوی آنهابودم

می خواستم خبری برسد از آنها

می خواستم از زادگاهم خبری برسد

کسی بیاید و به من بگوید که قروه درجزین منزه از همه تیره گیها گشته است

یک نفر بیاید که ازنسل خوبان است

یک نفر که از نسل آن دو عاشق باشد

و من یقین حاصل نمایم

که یک نفر ظهور یافته است

که می خواهد با جمله ای دل ها را از یاس ها و ناامیدیها بشوید

یک نفر که در انجماد سرد اندیشه ها

در کلامش نغمه های بلبلان را می توان شنید

و در نگاهش بهار را می توان باور کرد


بر بالکن نشسته بودم

نسیم ملایمی می وزید

روبرویم باغ سیب که تازه داشت از خواب زمستانی بیدار می شد

به من لبخند می زد

و آنسوتر بلندیهای پوشیده از درختان وحشی

روح مرا به سوی خویش فرا می خواندند


و صدای پرندگان

و عوعو سگ ها

و صدای جاری آب در چند قدمی

مرا به دوران کودکی ام می بردند

دیوان حافظ را گشودم

حافظ گفت که از او خبری خواهد امد

باورم نشد

بر خودم و بر حافظ خندیدم

دف را بر دست گرفته و نواختم

صدا ی دف در فضای باغ و جنگل پیچید

و انگار زمین و آسمان به رقص در آمدند


با همه اینها باز ارام و قرار نداشتم

احساس می کردم که کسی دارد می آید

انگار عزیزی در همین نزدیکیهاست

کسی که سالهاست چشم براهش بودم

اما هر گز او را ندیده بودم

کسی که نشانی از دو عاشق را با خود دارد

او را حس می کردم

اما نمی توانستم تعریفش نمایم

نور دل زلالش را در فضای وجودم می دیدم

خیلی عچیب و شگفت بود

خیلی آشنا بود


حس شگفتی بود

در همین حین پیامی را دریافت نمودم

پیامش عطر صداقت و نیکی را داشت

کسی آمده بود

از زادگاه من

خبر آورده بود که فرشته ای از نسل خوبان در قروه ظاهر شده است

فرشته ای که از نسل خوبان است



اری او نشانی از نیکی های ریشه هایش داشت

و خبری خوش آورده بود

و یک باره احساس کردم

که تمام نگرانی های سالهای طولانی ،از بین رفتند

اری او آمده بود

چقدر آشنا بود!!


من در کلام او عشق به زندگی و صداقت و عشق به انسانها را یافتم

آری

همان کسی را که سالها چشم براهش بودم

امده بود

در کلامش عطر گلهای بهاری بود

او آمده بود

/ 0 نظر / 52 بازدید