من مثل یک عاشق زندگی می کنم

همچو یک عاشق زیسته ام

همچو یک عاشق زندگی می کنم

من فرزند روستا هستم

فرزند قصه های ساده

فرزند ترانه های ترکی هستم

ترانه هایی که بزرگران در صحرا

هنگام آبیاری و هنگام درو گندم می خواندند

من فرزند دوبیتی های ترکی هستم که زنان هنگام بافتن قالی می خواندند

من فرزند آسمان پر ستاره هستم

فرزند عشق پدر و مادر

از کودکی ما را می آموختند که راز دل سنگ را

و راز گل سرخ را

و راز بلبل عاشق را درک کشف کنیم

پس من به همنشینی بوته های گل سرخ می رفتم

و سنگ را بر دست گرفته تماشایش می کردم

و نغمه سنگ را من با دلم می شنیدم

و با بلبلان هم آواز می شدم

مادرم ما را به باغ ستارها می برد

و پدرم به ما عشق به زمین و عشق به کاشتن بر زمین را می آموخت

پدرم عاشق کتاب و قلم بود

و مادرم عاشق خواندن کتاب دلها از نگاه انسانها بود

در یک قصر بزرگ با اتاقهای گوناگون به دنیا امده و بزرگ شدم

در قصری که چندین فامیل با هم زندگی می کردند

من در کوجه ای بزرگ شدم که بیشتر ساکنین ان کوجه با هم خویشاوند بودند

در بازار زادگاه من

غروب ها شاهنامه می خواندند

دراویش با کشکولی بر دست با صدای دلنشین اشعار حکمت امیز می خواندند

پدر بزرگ من شاعر بود و قهرمان بود از دست او جام خیام را گرفتم در کودکی

و از کودگی عاشق شدم

و از کودکی مست شدم

آری از کودکی عاشق و مست شدم

هر لحظه از زندگی برای من زیبا بوده است

هر لحظه راز تازه ای از زندگی می یابم





/ 0 نظر / 44 بازدید