قصر نایب حیدر کیانی در قروه درجزین


در این خانه به دنیا آمدیم

زمانی قصر نایب قروه بوده است

هر گوشه اش خاطره بود

هر پنجره اش هزاران قصه بر لب داشت

اتاقی داشت بنام اتاق تایاخانم

ایوان داشت بنام داش ایوان

یعنی ایوان سنگی

اتاق شاه نشینی داشت بنام اوجا اتاق

یعنی اتاق بلند

اتاقهای گوناگونی داشت

دارای گنجه های دیواری در اتاقها

سقف اتاق ها باچوبهای ریز تراشیده به صورت نقش های هندسی تزیین شده بودند

درب اتاق ها شیشه های چهار گوش داشتند

وپنجره ها رو به باغچه ها باز می شدند

این قصر دارای انبار های تو در تو بود

هر انباری اسمی داشت

این انبار ها پر از گنج قصه ها بودند

وقتی وارد انها می شدیم

همه جا تاریک محض می شد

انگاه دروازه ای به سوی یک دنیای تازه به روی ما باز می شد

دنیای پر از شعر و قصه و ترانه

آب زلالی از وسط باغ حیاط جاری مشد

باغ پر از مرغ و خروس و بوقلمون و رادک

پر از گاو و گوسفند و بز

چندین خانواده با هم زندگی می کردیم با هم در ان قصر قصه ها

پدر بزرگ من با دوپسر خاله اش بخشی از قصر قروه را خریده بودند

ما در آن قصر به دنیا آمده بودیم

با قصه های شیرنش

بیش از بیست و پنج دختر و پسر قد و نیم قد بودیم

بچه های همسایه هم در خانه ما جمع می شدند

غوغایی به پا می شد در آن خانه


همه دور هم جمع می شدم

و بزرگتر ها قصه می گفتند

زمستانها هویج و چغندر پخته و کشمش می خوردیم

در فروردین برف و شیره انگور که مانند یک نوع بستنی می شد می خوردیم

هر کس وظیف ای داشت

ما باید طویله را تمیز می کردیم

و به گاو هایمان غذا اماده می کردیم

در عید نوروز همه بوی شادی می داد

صمیمیت بود و یک رنگی

از هر کسی چیزی یاد می گرفتیم

اندیشه مان اوج می گرفت

و به فراسو ها پروزا می کردیم

کبورتران بر لب بام خانه ما می نشستند

قمری را درباغجه می خواندند

قناری ها به میهانی می آمدند

و پرستو ها زیر تیره هیا خانه ها لانه می ساختد

انها برای ما مقدس بودند

شب ها ستاره به میهمانی جویبار ی می آمدند که از باغجه خانه می گذشت

گویی که ستاره ها ما را می شناختند

گویی افتاب با ما خویشاوند بود

ما رشد یافتیم

شخصیت ما در آنجا شکل می گرفت

ما با بازیهای گونان بزرگ شدیم

همج بازی که نوعی پرتاب نیزه بر زمین بود

درست کردن تیله از سنگ که نوع هنر سنگ تراشی بود

ساختن اشکال حیوانات از گل تنور که مجسمه سازی بود

تعزیه خوانی راه می انداختیم

در نقش های مختلف باز می کردیم

اینگونه بود که ماآموختیم که به زبان گلها

به زبان سنگ ها

و به زبان ستارگان

و به زبان عاشقان قصه ها

سخن بگوئیم

یاد گرفتیم که زمین شخم بزنیم

یاد گرفتیم با گل خانه بسازیم

یاد گرفتیم که با طبیعت باشیم

و طبیعی باشم






/ 0 نظر / 77 بازدید