دل به دل راه داره

چند روزی بود که بی قرار بودم

دوست دوران نوجوانی و جوانی ام مدام در خیالم بود

حس غریبی داشتم

همه جا او با من بود

در خوابهایم شب می دیدم

که در باغ خزانه در خیابان قلعه مرغی و خیابان قزوین

در کوچه قلی زاده و یا شهید خراسانی با دوستانم هستم

درختان عقاقی گل داده اند

زنان و مردان شادمان و خندانند

دختران زیبا و رها و صمیمی هستند

همه با هم خالص و یکرنگ هستند

در میان همه دوستانم

او انگار به من بیشتر می خواست نزدیک تر باشد

انگار سخنی می خواهد با من بگوید

تا اینکه دیروز

تصمیم گرفتم پیامی برای او بنویسم

همان موقع دیدم که او هم پیامی برای من فرستاد

پرویز ایا آمدی به ایران؟

چند شب است که خوابت را می بینم!


/ 0 نظر / 55 بازدید