سال نود

 

یه شب مونده بود به عید،شاد و غزل خوان بودم.شب که از میان کوچه باغها  می راندم ،مرغکان به آرامی نجوا می کردند و سگ ها به گرمی پارس د.با خودم می خواندم ..عید اومد بهار اومد میرم به صحرا...

آسمون رو که نگاه کردم ،حیرت زده شدم.!انگار یک باره زیبائی حیرت انگیز ماه و نور مهربانش تمام وجودم را فرا گرفت. ماه عجیب شده بود.خیلی قشنگ شده بود. من با شوق و ذوق اومدم خونه.

بچه ها!!

بچه !

افسانه !!

بیاین بیرون !

ماه رو تماشا کنین!

خیلی خیلی قشنگ شده 

خیلی قشنگ!

می خواستم این زیبائی حیرت انگیز ماه رو  با دوربینم ثبت کنم .اما نشد. اما نگاه قشنگ ماه و روی ماه ِماه در ذهنم موند.

دخترم خیلی خوشحال شده بود.

زیبائی ماه و نور شگفتش بر چهره مهربان دخترم افتاده بود.

پسرم تبسمی ملایم بر لب داشت

همسرم از شوق خود فریاد زد!!

و من گفتم بچه ها امسال سال قشنگی برای همه مردم خواهد بود.

زنم گفت هرچند که تو همیشه خوش بینی .اما این ماه زیبا یه چیزی می خواد به ما بگه

 

و من هم فی البداهه خواندم

سال نود

نباشه بد

دور باشه بلا و درد

همگی شاد باشیم

در دل آباد باشم

این سال تازه

بخت با ما بسازه

دنیا به ما بنازه

    با هم مهربون باشیم

    خوش فکر خوش زبون باشیم

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
ماح

بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام خدمت شما دوست گرامی مطالب بسیار زیبای شما را در مورد استاد کمالی خواندم .خوشحال می شویم اگر مطالب یا خاطراتی را در مورد استاد دارید با پایگاه روستای ایشان همکاری نمایید . آرزومند روز های نیکو و شاد برای جنابعالی . پایگاه روستای بند امیر

افسانه شعبانی

سلام آقای محمدی.با تشکر از مطالب جالب وبلاگتون. من دانشجوی سال آخر باستان شناسی هستم.موضوع پایان نامم درگزین است.ممنون می شم اگه مطالب بیشتری با ذکر منبع در باره درگزین تو وبلاگتون بزارین. با تشکر