این خانه با تو چقدر شاد میشود

جای خالی تو در نگاه فرزندانم پیدا بود

و پرنده گان باغچه هر روز در بالکن سراغ تو را می گرفتند

کسی نبود که با گلدانهایت که طنازی می کردند ،سخن بگوید


خانه بی تو خالی از ترانه بود

سفر رفته بودی

خیال من هم با تو بود

خوشنود بودم که با دوستانت در سفری

هر لحظه دوست داشتم که صدایت را بشنوم

و صدای قهه قهه شادیهایت را

و روزشماری می کردم که باز گردی

و دوباره فرزندانمان هر روز غوغا به پا کنند

سربه سر تو بگذارند

و تو دوباره گل های گلدانها را ناز کنی

و با آنها سخن بگویی

و باز به فکر درست کردن غذای مورد علاقه فرزندانمان باشی

و هر روز بپرسی بچه ها غذا چی درست کنم؟!

و باز قلب هایمان با هم بتپند

و باز در خانه عطر تو بپیچد

و باز با هم هر روز نمایش نامه تازه اجرا کنیم

و صدای خنده هایمان در باغ و جنگل بپیچد

و باز صبح فرزندانمان با دیدن روی تو چهره شان از امید و شادی بدرخشد

و ترانه شادی در خانه بپیچد

تو آمدی و دلگرمی در کلام فرزندانمان بیشتر شد

چه دلنشین و با معنی می باشد که فرزندان مادرشان را با افتخار باورش بدارند

و با او دوست باشند

و سر به سر او بگذارند

این خانه با تو هر روز معنی تازه ای می ییابد

و خانه دل فرزندانمان پر از عطر نوروز می شود



/ 0 نظر / 58 بازدید