قصه های خانه نایب حیدر در قروه درگزین

 

آمدن فرشته ها به خانه ما

 

نگاهی از درب اتاق نشیمن آباجی به بالکن

آن شب قرار بود فر شته ها دوباره به خانه ما بیایند. ما بچه ها سر از پا نمی شناختیم.

غروب ان روز زن ها ی فامیل و همسایه ها جمع شده بودند. در خانه آباجی .آبا جی مادر نا تنی پدر مان بود.اما ما او را مثل مادر بزرگ واقعی مان دوستش داشتیم.چرا که  با او به دنیا آمده و بزرگ شده بودیم. او مهربان و زحمتکش و در کاشت گل و باغچه و در پختن غذاهای سنتی سلیقه خاصی داشت  . انواع نانها را می پخت.نان با سیب زمینی ، نان با یونجه  ،و...  حالا زنها و بچه ها و دختر و پسرها  در یکی از اتاقهای آباجی  جمع شده بودیم. اتاقی  که گنجه ها ی  چوبی و سبز رنگی داشت.و اغلب بر سقف تیر  های چوبی  اش ،خوشه های انگور نیمه خشک آویزان بودند.سقف خانه مثل یک باغ رویایی بود. و دار قالی بزرگ در پایین اتاق  تا سقف خانه بر پا بود.گلوله های رنگارن خامه های پشمی از بالای دار قالی آویزان بودند.و مثل ستاره هایی بودند که در بالای دار قالی هنگام بافتن قالی و دفه زدن بر قالی می رقصیدند. و قالی همچو باغی از آرزو ها بود که کم کم جان می گرفت.آن اتاق با معنی بود.دو لنگه درب  سبز رنگ چوبی با شیشه های  با قاب های کوچک شیشه ای رو به بالکن دل باز و بزرگ و رو به باغچه ها باز می شدند. در خانه مادر بزرگ من.همه جا عطر بهشت را داشت .همه شاد بودند.

بالکن خانه آباجی و حوری دایزه و لهیا دایزه و اکنون فرزند حوری دایزه که پسر خاله پدرم می باشد و هم بازی و هم سن و سال من ،در بخشی از این خانه قدمی خانه ساخته و زندگی شادمانه ای دارد.این مرغ و جوجه ها مال عنایت  می باشند.هنوز هم فرشته به این خانه می آیند

فرشته ها و ملایک قرار است بیایند خانه ما.!؟

ما بچه  ها ،دختر ها و پسر ها  چندین روز بود که خود را برای چنین روز ی آماده می کردیم.

گاهی فرشته هایی را می دیدیم که از آسمان به سوی ما می آمدند.ما می توانستیم فرشته ها را لمس کنیم.با انها درد و دل کنیم.

لهیا دایزه با چشمانی سیاه و درخشان و مهربانش که از انها هوشیاری و صمیمیت نمایان بود ، در مرکز توجه زنان و جمع قرار داشت.لهیا دایزه زنی بود با صورت گرد و سبزه و همیشه لبخندی بر لب داشت.می گفتند خیلی  داناست و همیشه با متانت و تدبیر مشکلات دیگران را حل می کرد.

 

همه نشسته بودند.یک ظرف سفالی نسبتا بزرگ که به ان بَلیک می گفتیم.ظرفی که دهانش کمی گشاد تر از کوزه  بود و با لعابی به رنگ سیز روشن و  تا نیمه پر از آب شده بود.

آن را با بسم الله آوردند.زنان دعایی خواندند.آن را جلو لهیا دایزه گذاشتند.

 

همه ما بی تابی می کردیم.هر کسی از ما نشانی در دستمان بود. یکی یک دکمه دیگری یک سنگ قیمتی که به آن مونجوق می گفتیم  و کس دیگر انگشتر ی و...اما هیچ کس نباید می دانست که در دست ما چه نشانی  وجود دارد.یک به یک باید وارد اتاق می شدیم ونشان خود را به لهیا دایزه نشان می دادیم و دعا خوانده و بسم الله گفته آن را داخل ان کوزه پر آب می انداختیم.

وقتی همه نشانها را درون ظرف انداخته شد،

درب کوزه سفالی را بستند و با دعا و بسم الله بیرون بردند و بر تیر چوبی بام خانه آویزان نمودند.

تا شب فرشته ها و ملایکه بیایند و بر نشانهای ما  بدمند.

شب عید قربان مثل شب عید نوروز نمی توانستیم از شادی وهیجان بخوابیم.

صبح عید قربان.ما پر از شادی و هیجان.مردهای خانواده جمع هستند.یک گوسفند را  برای قربانی در حیاط آماده کرده اند.

آبی به گوسفند می دهند و دعایی می خوانند و آیینه ای جلو گوسفند می گیرند.می گفتند  صواب است که آیینه جلو گوسفند قربانی بگیرند.

پس از مراسم قربانی.ما بی تابانه منتظر این می شدیم که زنها جمع شوند.و ما را صدا کنند.لهیا دایزه که همه او را به دانایی و دانستن معنی اشعار قبول داشتند به ریاست مجلس بر گزیده شده بود.

حالا همه زنها به صورت دایره نشسته بودند.و کوزه را با صلوات  می آورند و در وسط مجلس قرار می دهند.

یکی از دختر ها پایین تر از سیزده سال باید انتخاب بشود و نشان ها را از درون کوزه در بیاورد.

منصوره انتخاب می شود.

منصوره با موهای حنایی و  صورتی سفید و گل انداخته و کمی گرد  و با چشمانی  قهوره ای روشن ودرخشان و همیشه خندان با پیرهن گلدار  می آید در وسط مجلس می نشیند.یک پارچه نازک قرمز رنگ که عروس ها روی خود به هنگام رفتن به خانه شوهر می کشیدند و به ترکی به آن دواخ می گویند، بر سرش می کشند.

حالا همه ساکت هستند.

همه دلشان بیشتراز قبل می تپید!

آیا اولین نشانی که از داخل کوزه در خواهد  امد متعلق به چه کسی خواهد بود؟!آیا من به مطلب و آرزوی خود امسال خواهم رسید؟

چه اتفاق خوبی امسال برای من خواهد افتاد؟

باغ عزیز خان.زمانی  دور ، دیوار  بلند گلی باغ اسرار آمیز عزیز خان را از ما جدا می ساخت.گاهی ما از دیوار بالا می رفتیم.برای چیدن گل سرخی و یا سیبی و آلبالویی.آن باغ ،برای ما پر از خاطره بود.

این ها سوالاتی بودند که از ذهن همه ما می گذشتند.

همه به لهیا دایزه نگاه می کنند.همه تبسمی بر لب دارند.

لهیا دایزه شروع می کند یک دوبیتی ترکی می خواند.

عزیزیم وطن یاخچی

کوینگی کتان یاخچی

غربت بیر جنت اولسا

گنه ده وطن یاخچی

عزیزم وطن خوبه

پیرهن ِ کتان خوبه

غربت  بهشت هم باشه

باز هم وطن خوبه

منصوره دست کرد از توی کوزه یک نشان بیرون آورد.

نشان مال  چه کسی بود؟

تعبیر این دوبیتی چه بود؟

لهیا دایزه با تبسم و حالتی که غم در ان بود به نشان نگاه کرد.این نشان را می شناخت.چون خودش انداخته بود.

این نشان را برای پسرش قربانعلی انداخته بود.قربانعلی تازه رفته بود تهران.در انجا استخدام نیروی هوایی شده بود.آن موقع ها تهران انگار در دور دست ها قرار داشت.فاصله ها بسیار طولانی بود.حتی کسانی که از قروه به یک روستایی در چند کیلومتری  آن می رفتند احساس غربت و دوری می کردند. چه برسد به تهران.

چند قطره اشک بر گونه سبز لهیا دایزه چکید همراه با تبسم.با گوشه چارقدش اشکهایش را پاک کرد و برای اینکه دیگران ناراحت نشوند گفت خدایا  هامو غریبلری  وطنلرینه چاتدور.

خدا همه غریب ها را به وطنشان برسان.!

آباجی هم که   مثل همه تحت تاثیر قرار گرفته بود .گفت حتما قربانعلی دلش می خواسته در عید قربان و روز مونجوق ریزان در قروه باشه. خدا هر جا که هست سلامتش نگه داره.

این بار حوری دایزه شروع کردن به خواندن دو بیتی.حوری دایزه خاله پدرم بود . با لهیا دایزه جاری هم بودند. شور ها حوری دایزه هم که به او جعفر خالا اوغلو می گفتیم ،پسر خاله پدر بزرگم  یعنی پدر  پدرم حشمت الله ٬بود. و شوهر لهیا هم حسینعلی خالا اوغلو بود.آنها  در روستایی بنام دَه دیوان در حدود 40 کیلو متری جنوب قروه قرار داشت،زمین و ملک و دکان داشتند.معمولا تابستانها همه گی می رفتند به روستای دَه دیوان.اواخر تابستان که بر می گشتند چندین بار الاغ پنبه و گندم و جو و غیره می اوردند.در آن زمان در ان منطقه پنبه کاری رونق داشت.

حوری دایزه دوبیتی را اینگونه خواند..

 

قیزیل گولو دَرَل له

مخمل اوسته سَرَل له

خوشحالونا اوقیزین

ایسته گینه ورل له

گل سرخ رو می چینن

روی مخمل می چینن

خوش به حال  آن دختری

که اونو به دلخواهش می دن

دوبیتی قشنگی بود.خیلی از دختر ها توی دلشون خدا خدا می کردن که نشان آنها از توی کوزه در بیاد.

دست منصورره رفت توی کوزه،و از طوری قرمز رنگ دست کوچکش را بیرون آورد و نشان را به جمع نشان داد.

همه منتظر بودند که ببینند که لهیا دایزه چه می گوید.ناهید با خجالت قبل از اینکه لهیا دایزه چیزی بگوید ،با شور و اشتیاق گفت ،او منیمنی!

اون مال منه!

همه تعجب کردند.ناهید خواهر بزرگ من بود.دختری مهربان و بسیار زرنگ و با هوش.

همه دخترها با افتخار به او نگاه می کردند.منتظر بودند تا لهیا دایزه خحرف ناهید را تایید کند و بگوید که بله این نشان مال ِ ناهید است.

لهیا دایزه نگاه با افتخاری به ناهید انداخت گفت قیزیم ناهید الله مرادون وریبدی و سن آرو یا چاتارای!

دخترم ناهید،خداوند مرادت را داده است تو به آرزویت خواهی رسید.

مراسم مونجوق ریزان با شور و اشتیاق و گاه با خنده و گاه با گریه ادامه داشت.یکی یکی نشان از کوزه در می آمدند.

 

رُباب باجو همسایه دیوار به دیوار ما که زنی شوخ طبع و بسیار زحمت کشی بود،دوبیتی خواند.

خرمنده یاتان اوغلان

کوینگی کتان اوغلان

آداخلوی آپاردولا 

بیخبر یاتان اوغلا

ای پسر که خفته ای در خرمن

ای پسر پیرهن کتان بر تن

ای که غافل مانده ای

نامزدت را به دیگری دادن!!

دست منصوره رفت توی گوزه.!

پسر ها دلشون بیشتر به تپش افتاد!

هر کدام از پسر ها خدا خدا می کردند که   نشانی را که منصوره برای این دو بیتی در  می آورد ٬ نشان  او نباشد!.

دست منصوره از زیر تو ر بیرون امد.!

پسر ها به دختر ها و به همدیگر نگاه کردند!

من سرخ شدم.!

لهیا دایزه به من نگاه کرد. با نگاهش به من دلداری می داد!  طوری که عیب نداره .!ناراحت نباش!

همه به من نگاه کردند.

انتظار داشتند که من بگویم که آن نشان مال من است.!

اما هر کاری کردم نتوانستم بگویم ان نشان مال من است.چون معنی این دو بیتی واضح و آشکار بود.من نمی خواستم که یارم را ببرند!

نمی خواستم که بی خبر بمانم و دلبر مرا به کس دیگری بدهند!

زنها به شوخی گفتند که پرویز گوز قولاغ اول که یاروی آپاراجک له!

پرویز هوشیار باش که دلبرت را خواهند برد!

من خیلی ناراحت شدم

چیزی نگفتم  یواشکی و زیر چشمی به منصوره  که توری قرمز  و نازکی بر سرش کشیده بود  نگاه کردم. . ا حساس کردم منصوره هم  مثل من گُر گرفته و سرخ شده و دلش لرزید.

چیزی نتوانستم بگویم.از مجلس آمدم بیرون.من دوازده سال بیشتر نداشتم. همه به من خندیدند.

رفتم وسازم را بر داشتم و رفتم به بیشه زار های پشت خانه. بعد از یک ساعت دیدم مادرم امد دنیال من .گفت سن چوخ اهوله ی!؟قاقای بیله اولدورَر سنی!

تو خیلی ساده ای !پدرت بفهمه تو رو می کشه.

شب که شد خدا خدا می کردم که فرشته ها بیایند و بگویند که طالع من اشتباه شده است.و یک دوبیتی قشنگ برای من بیاورند.

تا دیر وقت خوابم نمی برد.وقتی خوابیدم.دیدم که من در بالکن خانه تنها نشسته ام  و ساز بر دست دارم.و یک مرد سبز پوشی از بام خانه به پایین پرید و به من گفت که تو به مرادت می رسی.!

از خواب پریدم.

 

 

مادرم را بیدار کردم !

 

 

 

 

 

  

گفتم فرشته آمده بود !

و  فرشته  به من گفت که دوبیتی من اشتباه شده!

و من به مرادم خواهم.و دلبر منو به کسی دیگری نخواهند داد!

 

.مادرم که خواب آلود بود اول متوجه منظور من نشد. بعد نگاهی همراه با تبسم و تعجب  به من انداخت  و گفت٬  واقعا که بابات حق داره که به تو می گه خوش به حالت که عقل نداری! فرشته کجا بود؟!

توهنوز یه الف بچه ای.می خوای زن بگیری.!؟

................................................................ 

جن و پری در خانه ما

توی اون خونه قدیمی وبزرگ اربابی که به ان خانه نایب حیدر می گفتند.ما بچه ها ، دنیای پر راز و رمزی داشتیم. هر روز ما ماجرایی و مثل قصه بود. ما با پرنده گان و با گلها و با کبوتران حرف می زدیم. ما شبها به آسمان می رفتیم تا  گل ستاره بچینیم.

خانه قدیمی ما گاه جایگاه فرشته ها و ملکه ها  بود.

 و اجنه بود.

بله اجنه!

خیلی واضح ما بچه ها صدای اجنه و یا جن ها را  می شنیدیم.!

حتی عنایت پسر حوری دایزه یا خاله پدرم که با من هم سن و سال بود ،با انگشتش جن ها را به ما نشان می داد!

ببینید!

اونو هاشن ،کوچولو کوچولو اند،گوشتی اند و سرشان تاس است.!ببینید صورتشان گرد و سرخ است.!از نیم متر کمتر قدشونه!

دختر ها و پسر ها وز نهای خانه بزرگ و اربابی نایب حیدر در تراس بزرگ خانه که سر تاسر اتاقهای گوناگون با پنجره ها و دربهای چوبی با شیشه های کوچک به  آن و بعد رو به باغچه بزرگ باز می شدند، جمع شده بودند.گاه قیل و قال به راه می انداختند.گاه همه ساکت می شدند.به طوری که براحتی صدای تپش تند قلب ها را می توانستیم بشنویم.

داشت جن گیر می آمد.!

می گفتند خانه ما پر از جن شده است!

 می گفتند در خانه جن ها با یکی دوست شده اند.

آن موقع به ما می گفتند که نباید بدون بسم الله آب داغ را بر  زمین و روی  تل خاکستر بریزید.و در تاریکی باید بگویید بسم الله.

بزرگان ما تعریف می کردند و می گفتند که جد ما که نامش امامقی بوده است ،چنان صدایش دلنشین و خوش بوده که اجنه شب ها می آمدند و او را صدا می کردند و به عروسیشان می بردند.حتی مادرم تعریف می کرد و می گفت وقتی پدرم یعنی پدر مادرم با مادر بزرگمان دعوایش می شد .می گفت که پدر ت همان بوده که برای اجنه ترانه می خوانده است!!

ما هم در تاریکی مرتب پشت سرمان را نگاه می کردیم و مرتب بسم الله می گفتیم.

آن خانه پر از اتاقهای تو در تو بود.پر از انبار های تاریک و دالانهای تاریک . در ان خانه بزرگ ما چهار خانواده حدود 25  دختر و پسر بودیم.بچه ها ی فامیل  و همسایه ها هم به ما اضافه می شدند .

در آن خانه ،سیلو های گلی  که به آنها کندو می گفتیم به تعداد زیاد در انبارهای مختلف وجود داشت که توی انها گندم و غیره نگهداری می شد.

بنا بر این یک کم که هوا تاریک می شد ،مابچه ها  فکر می کردیم که در انبارها ی تو در تو و کندو خانه ها و دالانها انواع اقسام  جن و پری قایم شده اند!

آن موقع برق نبود.و در خانه چراغ گیر سوز و یا چراغ توری روشن می کردیم.و شب های قروه ترکیبی از سکوت و صدای گاو ها و گوسفندان  و صدای آواز کشاورزان و صدای سوت نواختن جوانان عاشق در هم می آمیخت.و سو سوی ستاره ها با سو سو چرغهای گیر سوز دل آدمی را رونی می بخشیدند.

همه جا اسرار آمیز بود.

قصه ها پر از آل و پری و غول بیابانی و دیو بودند.

گاه ما در میان قصه ها با دیو ها می جنگیدیم.

گاه سوار بر اسب همچو شاه اسمائل با سازی بر دست از دیاری به  دیاری می تاختیم.

گاه با جن و پری دوست می شدیم.

حوری دایزه،خاله پدرم .زنی بود خیلی زرنگ و شوخ طبع.می گفتند پادشاه اجنه در هیبت پادشاه هندوستان به دیدنش می آید. می گفتند که اجنه در بافتن قالی به او  کمک می کنند.چون هوری دایزه صبحها  که از خواب بر می خواست می دید که بخشی از قالی اش را بافته اند.!

حوری دایزه برادری داشت بنام پیامبر قربانعلی .مردی آرام و متدین.پیاممبر قرابنعلی مورد احترام خاص و عام بود.

او صدای دلنشینی داشت.و قصه ها و شرب المثل ها و چیستانها  و حکایت ها  و اشعار و ترانه بسیاری را می دانست.

او را لقب پیامبرش داده بودند چون که مردی با معرفت و دانا و بی ازار بود.پیامبر قربانعلی دایی پدرم هم بود.

ما خیلی دوست داشتیم که او هر شب بیاید به خانه ما.چون قصه های شیرینی می گفت. و همه فامیل جمع می شدیم.

حالا داشت جن گیر می امد تا جن را از خانه ما بیرون بکند.!!

و ما بچه ها سر از پا نمی شناختیم.هم می ترسیدیم و هم کنجکاو بودیم که جن را ببینیم.

جن گیر آمد ، مردی لاغر و عبایی بر دوش.ما احساس می کردیم که اطراف این جن گیر شبح هایی کوچولو و توپول قیل و قال کنان در حرکتند.

راه را برای جن گیر باز کردیم. جن گیر وارداتاق  شد .ما را به اتاق راه ندادند.پشت درب اتاق نفس ها را درسینه حبس کرده بودیم و از ترس و هیجان می لرزیدیم.سعی می کردیم صدای جن ها را بشنویم.

هر کس تصورات  خاصی در باره آنچه که پشت درب های بسته  در حال وقوع بود ،داشت.یکی یواشکی می گفت جن از شکم میاد بیرون.یکی می گفت جناز دهان میاد بیرون!یکی می گفت خود این جن گیر شاید جن باشه!؟

از آن پس کمی خیالمان راحت شده بود. اما باز گاهی هر سایه ای را جن می پنداشتیم!!

 

 

 

اینگونه بود که  روز های ما در ان خانه هر روز با یک ماجرایی تازه  معنی پیدا  می کرد

گاه دختر ها  و پسر ها از دیوار باغچه عزیز خان بالا رفته و گل های سرخ و یا گیلاس و آلبالو می چیدند. 

گاه دختر ها از گل ماسکی درست کرده و بر صورت می گذاشتند و چادری بر سر می نهادند و به شکل آل در می امدند و به در خانه همسایه می رفتند.

گاه دور تنور جمع می شدیم و نان تازه می خوردیم. هر چند وقت یک بار از حیاط آب قنات می گذشت که به ان نظر علی سویو (آب نظر علی )یا خور خور سویو می گفتیم.

جاری شدن آب از حیاط خانه دنیای دیگری بود.حال و هوا عوش می شد.آب بازی و آب تنی کردن و همدیگر را خیس کردن.

آباجی مادر بزرگمان ،با درایت و دانا بود.مادر آباجی که ربابه نام داشت با لهجه شیرنی ترکی حرف میزد.او بسیار تمیز بود.

یکی از خیاط های مشهور قروه بود.با دست لباسهای زنانه می دوخت،جلو پیراهن های زنانه را گل دوزی می کرد . سبد می بافت  و ترانه و اشعار به فارسی و با لهجه شیرین می خواند. می گفتند که  تات رباب  یعنی رباب فارسی ،نجوم و ستاره شناسی هم می داند و از روی قرار گرفتن ستاره  ها در  آسمان می تواند بعضی از اتفاقات را و حتی طالع آدم ها را پیش بینی  نماید.

 در کنار عمه  فاطمه بسیار مهربان و هنرمند م .خواهر بزرگم ناهید و دختر عمه فاطمه .بهار سال 1391 قروه درگزین 

عمه فاطمه ام به او کشیده بود.بسیار با سلیقه بود.عروسک های قشنگی درست می کرد.با گلی که برای  ساختن تنور به کار می رفت مجسمه های گوناگونی می ساخت. با گل  تنور  ماسک و یا صورتک می ساخت .صورتک های  جالب و با نمک . آن صورتک را گاه بر صورتش می گرفت و چادر سرش می کرد و  نمایش می داد.

بدین سان در ان خانه بزرگ و اربابی که پر از اتاقها و انبار های گوناگون بود.و چندین خانواده در ان با بچه های زیاد زندگی می کردیم.هر روز دروازه قصه ای تازه به رویمان باز می شد.

ما از هر گوشه اش گنجینه ای می یافتیم.

/ 2 نظر / 48 بازدید
رامین اسفندیاری

سلام ممنون خیلی عالی بود تا آخرش رو خوندم و از این خوندن خیلی لذت بردم بلند خوندم وهمه گوش دادند دستتان درد نکند واقعا شما یک نویسنده ی بی نظیر هستید صحنه ها و توصیف ها عالی بود ضمنا عکس ها هم باز نشد

رامین اسفندیاری

یه نرم افزار به اسم ساغر تو این آدرس هست که بیشتر شاعرای ایران رو داره گفتم شاید خوشتون بیاد: http://pozh.org/saaghar/