عاشق کوچک(بالاجا عاشیق) 2

 

 

 

 

یک غروب دل انگیز بود.غروب دل انگیز بهاری در قروه درگزین.انگار حتی بلبلها و پرنده گان و کلاغ ها و پرستو ها که در اطراف کاریز  و بر بالای مسیر آب که پر از درختان بلند سرو تبریزی بود،ولوله کنان پرواز می کردند ،همه ساکت شده بودند. و همه داشتند به یک نغمه عجیب و شور انگیز گوش می کردند.!

و دختران قروه که برای آوردن آب به سرچشمه کاریز و چشمه های دیگر می رفتند و هر غروب در سر پشمه ها غوغا به پا می کردند و صدای خنده های قشنگشان در فضا می پیچید.همه و همه ساکت شده بودند...

برای لحظه ای تمام مردم  قروه محصور نغمه سازی که سوزناک بود و صدائی که طنینی آسمانی داشت ،شده بودند.

دلی ناصر چنان بر سیم ساز می نواخت که تار با ارتعاش  نوای پنهان فرشته گان با نوای قلب عاشقان خاموش ،هم نوا شده بود.و صدای دلی ناصر انگار روح آدم ها رو  به اوج عشق الهی وصل نموده بود و دمی همه مردم قروه درگزین دلهایشان آلله می گفت.

من گئدیرم حق یولو نا نهایت

آلله هون عشقیدی منه کفایت

قروالو عاشقم قالون سلامت

قروالونو اسیر ائتمز جهالت

مولانو چاقوران مرادون آلار

قروالونون اورگینده حق یانار

منه دئیین ،دئیین دلی دیوانه

قروالو دینیندن اُلماز بیگانه

قروالو ناصرم یار علی اوغلو

اورگیمده دریا ،دریا سوز دولو

.....

به راستی گوئی به دریای بیکران عشق الهی وصل شده بود.و با نوای سازش و صدای دلنوازش بردلهای تشنه شراب عشق الهی می ریخت.

برخی از مردها که سیگار دستشان بود، آن را زیر پا اندخته و له کردند.

در برخی از خانه ها عده ای خما ر بودند و عده ای در کنار منقل نشسته بودند. آنها که خمار بودند در دلشان نور خدا و نوای آلله پیچید. و برخاستن و پیمانه ای آب سر کشیدند و به گفتند سلام بر حسین!!

و از بند  ابلیس رها شدند.

مادران و زنان که سالها فرزندشان وی ا همسرانشان در بند اعتیاد بودند و  رنج و بدبختی بسیار کشیده بودند ،با دیدن عزیزان خویش که یک باره آثار گندیده گی از وجودشان محو می گردد،تبسمی نمودند و یا زهرا گفتند.

و آنان که کنار منقل بودند،یا علی گفتند و یک از بالا به جسم گندیده خویش نگاه کردند و باورشان نشد که آین اجساد گندیده انها باشند.!

و درد رنج زن و فرزندان و مادر و پدر خویش را لمس کردند .سوختند.و دوباره گوئی نور حق در وجودشان تابید.

و پاک شدند. 

مادر دلی ناصر در خانه محو نوای ساز و صدا شده بود.

و فریاد زد یا حضرت معصومه!!

بو منیم اوغلوم ناصردی!!

و پدر ناصر که در صحرا  داشت علف می چید،از نوای ساز و طنین صدا  در حالت خاصی فرو رفته بود.

در دلش صلوات می فرستاد!

باروش نمی شد!

این یعنی ناصر پسر من است؟!

نه!

غلام دائی ناصر یک باره به خودش آمد .از چشمانش اشاک جاری بود. نمی دانست کجاست و در چه مکانی و در چه زمانی قرار دارد.

 

انگار سالها گذشته بود.

به خودش امد.

دید ناصر پسر خواهرش ساز بر دست دارد و شوریده و رها می نوازد و می خواند.و صدایش چنان طنین داشت  غلام تمام وجودش آتش شده بود.

اما نگران ناصر شده بود.ناصر بر افروخته بود و چشمانش را بسته بود و اشک از چشمانش جاری بود.

غلام با نگرانی صدا کرد ناصر !

دایو جان داهو بسدی یاندوردون منی!

داهو بسدی دایو جان اوزونده یانور ای!

دائی دیگه بسه! منو سوزوندی!

بسه دیکه دائی جان خودت هم داری می سوزی!

ناصر لحظه ای چشمش را باز کرد وب ه دائی اش نگاه کرد.

و لحظه ای مکث کرد.

و به دانی عمیق نگاه کرد و تبسمی نموده

و ساز را بیشتر به سینه اش فشرد گفت یا علی!!

منیم عاشیق دایو م غلام

مولام علییه من قولام

ایستیرم من عشق له دولام

عاشقلره من دوست اولام

                         قلبیم آلله  آدون چالا

                     دردلری جانلاردان آلا

منی ایله عشق له تانوش

دائم منه عشقدن دانوش

..... این را که خواند یک باره ناصر از حال رفت...

غلام گوئی که حدس زده بود که ممکن است ناصر حالش دگرگون شود.فورا پرید و ناصر را گرفت.و به آرامی پیکر ناصر را روی زمین گذاشت.و رفت اب اورد و سر ناصر را بر روی پاهایش گذاشت و آب داد و گفت یاحسین!!

ناصر تبسمی کرد و سبک بال گفت دایو جان باقوشلا!

من بیر آز ایستیرم یوخلویام!

دائی جان ببخش می خوام کمی بخوابم...

......

 

 

 

 

/ 0 نظر / 37 بازدید