در ساحل خیال (برای دخترم دلارا)

انگار تمام نگرانی هایش و تمام غصه هایش از وجودش پاک شده بودند.احساس خیلی قشنگی پیدا کرده بود.

برخاست و رفت آبی به صورتش زد و دستش را پیاله کرد و از آب شیر نوشید. انگار چشمه های زلالی در خیالش جاری شدند. و انگار تمام خیالش پر از شکوفه شد. آمد در اتاقش کمی نرمش کرد. و نشست بر روی زمین و چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید.و با ز هم نفس عمیق.

و آنگاه با قشنگ ترین نغمهء وجودش نام خدا را در دلش خواند.

خدا!

خدا!

خود را در بیکرانهای مهربانی ها دید. انگار آنجا همه او را دوست داشتند. انگاراو را می شناختند.و نامش را می خواندند.

احساس می کرد که در یک لحظه می تواند خیلی ها را ملاقات کند و برای همین از گل های باغ خیالش به آنها هدیه می داد.چشمه ساران شادمانی اش را در باغچه های خشک و  تنهای آدمها جاری می ساخت.

او دوازده سال بیشتر نداشت.توی دفترش اغلب عکس یک فرشته را می کشید.و عکس یک قلب را.

دیروز معلم علومشان ،از یکی از بچه های کلاس تعریف کرده بود.و درعین حال،

خانم معلم گفته بود که همه شما ها را من دوست دارم.و همه ی شما برای من عزیز هستید.

معلم علوم  آنها  یک خانم نازک اندام با چهره ای کوچک و استخوانی بود. با گونه های ئی که کمی برآمده اند و همیشه لبخند قشنگی بر لبهای نازش نقش بسته است.و همیشه بادقت به حرفهای شاگردانش گوش می داد.

 

 

 

/ 2 نظر / 37 بازدید
محمد

احساس قشنگ/ چشمه های زلال /شکوفه /دوست داشتن / گل های باغ / چشمه ساران شادمانی و ... هدایای پدری به دخترش مبارک باد !