دختر آواز خوان از قروه درجزین

صدای ساز و دهل می آمد و بو عطر دلپذیر آبگوشت عروسی که به آن شوربا می گفتند در همه جا پیچیده بود.

دیگ های بزرگ شوربا یی که بر روی اجاقهای گلی در خانه داماد برای میهمانها بار گذاشته شده بود ند با هیزمی که می سوخت می جوشیدند و عطر خاصی می پراکندند .این عطر و بو همراه با بوی هیزم و بوی شبدر و یونجه و علف سبز هر رهگذری را مست می نمود.

غروب قروه درجزین بسیار زیبا بود.از هر طرف صدایی می آمد. گله های گاو ها و گوسفندان از صحرا باز می گشتند.برخی از زنان و مردان و یا پسر ها و دختر ها جلو دروازه خود ایستاده بودند تا گوسفندان خود را از گله ها جدا نمایند.سر و صدا ی مختلف در فضای کوچه ها پیچیده بود.زنان و مردانی که در حیاط خانه هایشان با صدای بلند صحبت می کردند.بچه ها در کوچه بازی می کردند.برخی از جوانهای قروه درجزین هنوز بر بالای بامهای خود چشمشان به آسمان بود و کبوتر های خود را می پاییدند و آنها را صدا می کردند.

عده ای از دختران کوزه بر دوش با پیراهنهای گلدار با لپ های گل انداخته خندان از سرچشمه کاریز به خانه شان بر می گشتند.عده ای هنوز در سرجشمه کاریز با دوستانشان داشتند خوش و بش می کردند.ولوله ای در سرچشمه پر با بود.




یک باره دختری به ترکی فریاد زد ،قیز لر کَسی !!



دختر ها ساکت باشید!!

یک باره قیل و قال دخترهای کنار رودخانه و یا کاریز بزرگ و اصلی قروه درجزین خاموش شد.


انگار همه پرندگان و بلبل ها یی که بر رو ی شاخه در ختان بلند و سر به فلک کشیده کنار کاریز و یا رودخانه نشسته بودند و انبوه پرستو هایی که غوغا کنان بر بالای کاریز در پرواز بودند و تن خود را گاه بر آب می زدند ،یکباره ساکت و خاموش شدند و به صدای دلنواز ی گوش فرا دادند که در فضای قروه درجزین پیچیده بود.صدایی که باعث شده بود حتی صدای ساز و دهل هم خاموش بشود.

اری دختری داشت با صدای دلنشینی به ترکی آواز می خواند.

او نامش پریناز بود . دختر دوازده و یا سیزده ساله ای با صورتی نیمه گرد و چشمانی درشت و مشکی و با موهای بلندو سیاه رنگ و لپ های گل انداخته ،داشت چنان دلنشین به ترکی می خواند که همه را مسحور خویش نموده بود.


پریناز دختر کوچک خانواده بود.خانه پریناز در محله بازار پایین و در کنار کاریز و یا رودخانه قروه قرار داشت.

اسم مادرش ستاره بود.ستاره زنی شاداب و خنده رو یی بود.او هم اغلب وقتها که کار می کرد به ترکی به آرامی می خواند و هنگامی که زنان فامیل و همسایه ها یک جا جمع می شدند، ستاره می خواند و می رقصید.ستاره خانم در عین حال دایره هم می نواخت. همسر ستاره اسماعیل نام داشت.اسماعیل از خانواده های قدیمی قروه درجزین بود و کسب و کار خوبی در بازار قروه داشت.اسماعیل مردی بود بسیار شوخ و خنده رو که اصلا زندگی را سخت نمی گرفت و با فرزندانش خیلی رفتار ملایمی داشت.

بدین ترتیب پریناز در میان خانواده ای به دنیا آمده و رشد یافته بود که هم پدرش اهل موسیقی بو د و هم مادرش.برخلاف بسیاری از خانواده ها که خواندن ترانه را برای حتی پسر ها عیب می دانستند،خانواده پریناز دخترشان را تشویق به خواندن ترانه های ترکی و فارسی می کردند.

اسماعیل سخت عاشق همسرش بود.آنها با چندین فرزند دختر و پسر زندگی شیرینی داشتند.خانه آنها در کنار جریان آب قرار داشت.خانه شان در باغی بزرگی قرار داشت.درختان سرو تبریزی با شکوه و سر به فلک کشیده در باغچه بزرگشان همراه با انواع درختان میوه شکوه و عظمت و زیبایی خاصی به باغچه و حیاط آنها داده بودند.

پریناز هم در آن خانواده شاد به دنیا آمده بود. دور و برش همیشه پر از برادرها و خواهرها و فامیل ها و همسایه بود.همه او را دوست داشتند.

پرینازبسیار زرنگ و مهربان و باهوش بود. هر شعر ی که می شنید زود یاد می گرفت. و آنقدر زیبا می خواند که اغلب بزرگتر ها انگشت به دهن می شدند.آن موقع یغنی حدود 60سال پیش در قروه درجزین یکی دوتا بیشتر گرامافون وجود نداشت.

یکی در خانه مشهد علی جعفری بود و دیگری در خانه نایب حیدر کیانی.غروب ها صفحه موسیقی را بر روی گرامافون می گذاشتند و پنجره ها را باز می کردند و مردم جلو پنجره آنها جمع می شدند و گوش می کردند.جوانهای قروه درجزین سعی می کردند آهنگ را حفظ نمایند که البته مشکل می توانستند که همه شعر ها را حفظ نمایند.چون در آن زمان مردم قروه درجزین فارسی بلد نبودند.

پریناز در باره گرامافون حرف های زیادی می شنید.می گفتند صفحه گرد نازک و سیاه رنگی وجود دارد که می گذارند روی یک دستگاهی که آنرا می چرخاند و روی آن سوزنی هست که روی صفحه می چرخد و صدای زنان و مردان از آن بگوش می رسد.

پریناز هر چه فکر می کرد که چطور صدا را داخل یک صفحه نازک نگه می دارند،عقلش به جایی نمی رسید.پریناز تا کلاس جهارم ابتدایی درس خوانده بود.آن موقع در قروه درجزین برای دختر ها تا کلاس شش ابتدایی کلاس بود .برای پسرها هم تا کلاس شش.بیشتر خانواده نمی گذاشتند که دخترانشان درس بخوانند.دختری که سنش از سیزده می گذشت ،خانواده های نگران می شدند که مبادا مردم بگویند که دختراشان ترشیده است.

خانه پریناز در یک کوجه بن بست که در آن جهار خانه بیشترنبود و در کنار جریان آب قرار داشت.خانه روبرویشان متعلق به میرزا هادی بود.میرزا هادی مردی بسیار آرام و مومنی بود.او در خانه اش مکتب داشت و به دخترها و به پسر ها درس می داد.پسر بزرگ میرزا هادی اسدالله نام داشت.اسدالله پسر ی بود زرنگ بسیار مهربان و نترس بود.میرزا هادی می خواست که اسدالله برود دنبال علوم دینی و حتی او را تشویق می کرد که برود در قم درس بخواند.اما اسدالله تمایلی به علوم دینی نداشت.عاشق شکار بود.بیشتر با دایی اش با سگ های شکاری می رفتند به شکار .اسدلله عاشق کبوتر هم بود.در ان زمان بیشتر جوانها کبوتر باز بودند.در خانه اغلب قروه ای ها بیست تا سی تا کبوتر وجود داشت.و غروب ها جوانها بر بالای پشت بام می رفتند و کبوترهای خود را پرواز می دادند و اوج گرفتن کبوترهایشان را تماشا می کردند.اما برخی از خانواده ها اجازه نمی دادند که پسرشان کبوتر بازی کند.معلم ها برای اینکه بچه های قروه درجزین راتحقیر کنند،به ما می گفتند دهاتی های سگ باز و یا کفتر باز.!!

با اینکه میرزا هادی شدیدا مخالف کفتر بازی بود،اما از عهده پسرش اسدالله بر نمی آمد.

اسدالله با دایی اش کبوتر بازی می کرد.

پریناز از 5 سالگی تا 7 در نزد میرزا هادی خواندن قرآن را یاد گرفته بود. در هفت سالگی هم به مدرسه رفته بود. اما تابستانها باز هم می رفت به مکتب میرزا هادی و حدود پنج سال هم تابستانها رفته بود به مکتب خانه میرزا هادی و خواندن قمری که به ترکی بود و گلستان سعدی را نیز آموخته بود.پریناز استعداد خوبی در یاد گیری داشت.میرزا هادی همیشه از پریناز پیش پدر ومادر پریناز تعریف می کرد.پریناز بسیار زیبا قران می خواند و میرزا هادی اغلب به پریناز می گفت که قران را باصوت زیبایش بخواند.

اسدالله حدود دو سه سالی از پریناز بزرگ تر بود.از بچگی با هم بزرگ شده بودند.اسدالله از بچه گی علاقه خاصی به پریناز داشت.وقتی پریناز می خواند،اسدالله هم در بام خانه شان شروع می کرد به خواندن.بهار که می شد،اسدالله از پوست ترکه های درخت بید سازی مانند بالابان درست می کرد و می نواخت.مادر اسدالله به پسرش می گفت که دیگه تو بزرگ شدی ،دست از کبوتر بازی و بالابان درست کردن و دربالای پشت بام ترانه خواندن و ساز نواختن بردار.اما اسدالله با پسر خاله اش و دایی اش که هم سن و سال او بودند، برای گرفتن کبوتر ها به قناد ها می رفتند و بیشتر وقت ها یا در خانه دایی اش بود و یا در خانه خاله اش.خانه خاله اش در بالای تپه قدیمی قروه درجزین که به آن قالا دینگه سی یعنی بلندی قلعه می گفتند ،قرار داشت.

میرزا هادی شدیدا مخالف موسیقی بود.او وقتی از کوچه ای می گذشت که صدای مویسیقی به گوش می رسید،گوشهایش را می بست.اما پسرش در خانه اغلب به ترکی می خواند و میرزا هادی نمی توانست کاری بکند.

از طرفی صدای دلنشین پریناز گاهی او را متاثر می اسخت و وقتی که تنها بود و صدای ترانه های پریناز را می شنید، گریه می کرد.میرزا هادی آدم حساسی بود.با اینکه به ظاهر خودش را انسان جدی و مخالف موسیقی نشان می داد.

پریناز غروب در باغچه بزرگشان ترانه می خواند و اسدالله هم بر بالای پشت بامشان ترانه می خواند.

همسایه ها و خانواده ها می دانستند که پریناز و اسدالله به هم علاقمند هستند.اما عشق آنها را جدی نمی گرفتند.به نوعی می گفتند اینها بچه هستند هنوز و این علاقه دوران بچه گی می باشد.

ان غروب اما آواز پریناز حال و هوای خاصی داشت.غم و اندوه بزرگی در صدایش بود. هر کس گوش می کرد ،بغض وجودش را می گرفت.برخی از زنان امده بودند دم دروازه خود ایستاده بودند و به صدای پرینازگوش می کردند وبرخی بر بالای بام خانه رفته بودند تا آواز شگفت انگیز را گوش دهند.

همه مبهوت صدای شگفت شده بودند.

مادر پریناز هر کاری می کرد که دخترش دیگر نخواند نمی توانست جلو او را بگیرد.

آن روز مادر پریناز به او گفته بود که قرار است حاج فضل الله دوست پدرت امشب بیانید برای خواستگاری برای پسرشان.

پریناز به مادرش گفته بود که فعلا نمی خواهد ازدواج کند.اما مادرش گفته بود که پدرت به حاج فضل الله قول داده است.

برای همین پریناز گویی تمام غم عالم بر دلش ریخته شده بود و آرام و قرار نداشت .

اسدالله هم در بالای بام انگار آتش گرفته بود.

به هر ترتیبی بود ،مادر پریناز او را ساکت کرد.

دوباره صدای ساز و دهل بر پا شده بود.اما هنوز خیلی ها در بهت بودند.


شب خواستگار ها آمدن به خانه پریناز. مادر ش به همسرش گفته بود که دخترمان می گوید که فعلا نمی خواهد ازدواج کند. پدر پریناز با اینکه مرد معتدلی بود .اما با شنیدن این خبر برآشفته شد و گفت که دیگه وقت شوهر کردنشه.پسر حاج فضل الله هم که جوان خوبیه.پدرش برا ش دکان باز کرده و جوان سالم و سر به راهیه.

مادر پریناز با نگرانی و ترس گفت می دانم،من هم برای این ازدواج موافق هستم.اما می دانی که پریناز چه جوریه.اون وقتی چیزی را نخواد نمی تونی وادارش کنی.

پدرش و مادر پریناز به خواستگار گفتند که اجازه بدید تا دخترمان فکر کند و فعلا هم به کسی چیزی نگید.حاج فضل الله و همسرش قبول کردند.

پریناز تا صبح نخوابید.اسدالله همتا صبح بیدار بود.

صبح اسدالله بعد از نماز به مادرش گفت که به پدرم بگو که من پریناز را می خواهم.

مادر اسدالله رنگش از ترس زرد شد و قلبش به تپش افتاد.خودش را اما جمع و جور کرد. گفت پسرم تو اخه پانزده سال بیشتر نداری.! نه کار داری و نه هنوز درست رو تموم کردی.

اسدالله به مادرش گفت که تو به پدرم بگو .بروید با هم خواستگاری.نامزدش می کنم و بعد از دوسال با هم ازدواج می کنیم.

ما امسال که کلاس نهم را تموم کنم و بعدش می رم آموزش و پرورش.اون موقع با کلاس نهم می شد به استخدام آموزش و پرورش در امد.

مادر اسدالله با شوهرش صحبت کرد .میرزا هادی قبول کرد. انها به خواستگاری پریناز رفتند. مادر پریناز موافق بود.اما حاج اسماعیل پدر پریناز مخالفت می کرد. اما در نهایت موافقت کردند که آنها دوسال نامزد بمانند و بعد با هم عروسی نمایند.

اسدالله دیگر عوض شده بود.

درس می خواند و در خانه به مادرش کمک می کرد و نیز به صحرا می رفت و برای چند عدد گوسفندی که داشتند علف می آورد. اوقات بی کاریش را در کلاس درس پدرش حضور پیدا می کرد .بخصوص از درس گلستان پدرش خوشش می امد.

اسدالله بعد از پایان کلا س نهم به دانش سرای تربیت معلم در همدان رفت. او یکی از دانشجویان خوب دانسرا بود. چرا که دروسی که از کودکی در نزد پدرش اموخته بود، او را متفاوت تر از دیگران کرده بود.بخصوص در عربی و ترکی و فارسی خیلی از خود قابلیت نشان می داد. دوسال دوره معلمی اسدالله به پایان رسید. حالا اسدالله یک معلم بود.

اسدالله و پریناز با هم ازدواج کردند. زندگی خوبی را آنها آغاز کردند.یک خانواده سالم و منظم. پریناز اغلب هنگام کار کردن در خانه به آرامی زمزمه می کرد.

بعد از دو سه سال صاحب فرزند شدند.برای فرزندانش او شعر های ترکی می خواند.گاهی شب ها که اقوام جمع می شدند اسدالله و پریناز با هم ترکی می خواندند. اسدالله و پریناز با هم تصمیم گرفتند که ترانه های قدیمی ترکی منطقه را جمع آوری کنند.اسدالله این مسئله را با پدرش میرزا هادی در میان گذاشت.مرزا هادی گفت فکر خوبیه.و استقبال کرد. گفت پسرم زمان و شرایط فکر مرا تغییر داده است. من که زمانی رادیو گوش نمی کردم و حتی ساز و دهل را حرام می دانستم. از طریق دنیای تو و پریناز به این واقعیت پی بردم که اگر هنر از مردم بگیریم،ماردم بی بال و پر می شوند و افسرده و غمگین می شوند و ممکن است که خیلی از جوانها سر خورده شوند و به دنبال خلاف بروند.میرزا هادی ادامه داد که من تحقیق نموده ام که در قدیم در حوزه های علمیه علم موسیقی تدریس می شده است.موسیقی می تواند جامعه را به سوی نشاط و حرکتهای سازنده ببرد.

یک روز اسدالله و میرزا هادی با هم رفتند نزد استادقادر تنها فردی که در قروه درجزین استودیو داشت و تعزیه و آهنگ های عاشیق های محلی را ضبط می کرد و نوار آنها را می فروخت.

استاد قادر با دیدن میرزا هادی در مغازه کاست فروشی اش تعجب کرد. میرزا قضیه را فهمید و خندید و گفت استا قادر از اون بستنی های محلی ات برای من بیار و خودت هم بیا بنشین پیش ما.میرزا هادی به استاد قادر گفت که پسرش می خواهد با همراهی همسرش بخواند و ترانه محلی ترکی را و همجنین لالایی ها را ضبط کنند. از شما خواهش می کنم که کمکشان کنید.بدین ترتیب انها لالایی های محلی را با بالابان و تار و دایره ضبط کردند.خیلی مورد استقبال واقع شد.دیگر از آن پس هیچ کس به دخترانی که آواز می خواندند،ایراد نگرفت.


/ 0 نظر / 134 بازدید