اسرار شرابخانه از قروه درگزین تا روستای شوند

 سالها پیش مردم منطقه درگزین یک روز که از خوب بر خاستند دیدند از بالای کوه شوند نوری عظیم بر همه جا تابیده است.کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.!

در قروه درگزین می گفتند که قاسم مطلبی خوابی دیده است که بر بالای کوه روستای شوند  ، قبر  بانوی مقدسی وجود دارد.

من بعد ها بر ان شدم که از زبان خود آقای قاسم مطلبی ماجرا را بشنوم.برای همین آقای بهزاد احدی پسر خاله بزرگوارم زخمت کشیده و ارتباط مرا با آقای قاسم بر قرار ساختند. و من از زبان خود ایشان بخشی از ماجرا امام زاده بر بالای کوه روستای شوند را شنید.و از چند نفر دیگر هم قبلا مجرا را شنیده بودم.

بهار سال 1391 قسمت الهی بر این شد که با ماشین آقای علی صفایی گل پسر دوم خواهر بزرگم ناهید و به همراه خواهر کوچکم لیلا راهی روستای شوند بشویم.

در حدو د سال1362 با جناب آقای اضغر مرادی که در آن زمان در شوند معلم بودند به شوند رفتیم تا در باره خرقه مولا علی ع و نیز شاعری بنام نجار شوندی تحقیق نماییم.

در سال 1377 طرحی را دادم به فرمانداری رزن برای ساختن فیلم مستند در باره شوند و خرقه مولا علی ع و زاد گاه عارف نامی حسینقلی شوندی.متاسفانه طرح اینجانب توسط یکی از دوستان دزدیده شد ومن از ادامه کار منصرف شدم.

با اینحال در طول این سالها مرغ خیالم به سوی شوند و روستا ها درگزین پرواز بوده است.

 سر چشمه قنات روستای شوند زاد گاه حسینقلی شوند ر.ع.یکی از معلمان بزرگ اخلاق

.....................................................................

اسرار شرابخانه از قروه درگزین تاروستای شوند

قاسم خود را  در بیابانی خشک و داغ و سوزان تنها و سر گردان و تشنه و گرسنه  می دید .

 به هر سوی که نگاه می کرد    برهوت وبیابان خدا بود   ،خشک و بی علف. هیچ موجودی و پرنده و چرنده ای  نبود!

و هیچ صدایی  شنیده نمی شد.وترس و وحشت و تشنگی و گرسنگی  داشتند   قاسم را از پا در می آوردند. 

هیچ کس نبود که به دادش برسد.!

هیچ کس!

گلویش به سختی خشک شده بود.و دیگر باورش شده بود که زندگی اش به پایان رسیده است.

همسرش و بچه هایش در نظرش آمدند. با خودش  فکر کرد چهره همسر مهربانم را دیگر هر گز نخواهد دید!

در خیالش خدا را و بعد همسرش را صدا کرد.

خدایا!!

طاهره!!

یکباره در فضای خیالش نعمه ای را سر داد.

آلله هو چاقوران چاره سیز قالماز

عشق یوللاری منی نفسدن سالماز

آلله هون عشقینی سوسوز لوق آلماز

                                    قوروالو قاسومام  حقه قصدیم وار

                                   حق یولونا گئدن مطلبین تاپار

عاشقین بیر اولار باطن ظاهری

آروادوم یولداشدو  منه  طاهری

طاهر عشقین یاقچو اولار آخِری

                                                   آلله  سنه تاپوشوررام آروادم اوشاغلاروم

                                                   سنین حکمتینه چوخ   ایمان   واروم

                                                

 

 

آنکس که خدا را صدا کنه ،بی چاره نمی مونه

راه های عشق منو از نفس نمی اندازه

عشق خدا  رو  ، تشنگی نمی گیره

                                                 قاسم قروه ای هستم،قصد ِ من حقه  

                                                    کسی که  راه حق میره به آرزوش  می رسه 

عاشق ظاهر وباطنش یکی میشه

همسرم همراه منه از طایفه طاهره

عشق طاهر همیش آخرش به خیر می شه

                                                    خدایا به تو می سپارم زن و فرزندانم را

                                                         ایمان دارم به حکمتت ای خدا

 

 قاسم  یک باره دید که تپه ای و یا کوهی در  دو سه کیلومتری او  ظاهر   و بر بالای تپه یک روشنایی و نوری ملایم دیده شد.

 

خواهرم لیلا که از کودکی با شعر و اندیشه بزرگ شده است.شاید او به دنبال نشان شاه پریان در روستای شوند است.

قاسم      می دید که  در میان مِه زلال  و نور ملایم بر بالای کوه  بانو و زنی زیبا مثل فرشته ها   ایستاده است.در دست آن  بانو و یا  فرشته ،جامی بلورینی بود به رنگ آبی روشن .قاسم شدیدا احساس تشنگی می کرد.گلویش را به سختی قورت داد.دهانش و گلویش خشک شده بود.قاسم احساس کرد که کسی او را صدا می زند!

باور نکرد!شاه پریان بود که صدا می کرد٬قاسم! قاسم !

قاسم  با خود گفت شاید خواب می بینم!

دو باره  دقت و نگاه کرد . به نظرش آمد که آن فر شته و یا شاه پریان شبیه زنش است. صدا زد طاهره !

طاهره !!

زن ! تواینجا چکار می کنی!

 

 

صدای دلنواز زن در فضا پیچید. قاسوم گَل بورا!

قاسم بیا اینجا!

علی صفایی فرزند خواهرم ناهید.سمت چپ خواهر بزرگ ناهید.سمت راست خواهرم لیلا.ما به دنبال سرچشمه سعادت بودیم

قاسم به سوی او می دوید.اما هر چه می دوید گویی نمی توانست به آن  تپه و یا کوه برسد.یک باره روستای زیبا یی در دامنه کوه پدیدار شد. روستا برایش آشنا بود. به سوی روستا  حرکت کرد.چشمه زلالی    در پایین روستا  دیده می شد و در   بالای سر چشمه امام زاده قشنگی وجود داشت.یادش آمد  که آنجا روستای شوند است.همیشه روستای شوند را دوست داشت.نه تنها قاسم بلکه اکثر مردم منطقه درگزین روستای شوند را دوست داشتند.بخاطر مردمان خوبش.بخاطر باغ های سیب و گلابی اش بخاطر در ختان پر سایه و با عظمت و کهن گردوی اش و بخاطر مقدس بودنش.

امام زاده روستای شوند.که متاسفانه معماری قدیمی ان از بین رفته است

قاسم در سرچشمه آبی نخورد .عاشقانه به سوی قله کوه حرکت کرد.تمام توانش   را بکار  برد تا به قله برسد.

وقتی به قله  رسید ، آنجا هیچ چیز و هیچ کس نبود دیگر  توان و نایی در قاسم نمانده بود و یک باره قاسم   نقش برزمین شد..

همه چیز پایان یافت.

همه جا تاریک و خاموش شد.

قاسم انگار یک باره به اعماق تاریکی ها  سقوط کرده و فرو رفت.هیچ کس دیگر صدایش را نخواهد شنید.

این پایان زندگی بود!

خود را همچو ذره ای بسیار ناچیزی می دید که  در اعماق هزاران هزار  متر تاریکی فرو رفته بود.

در همان حال صدای دلنشینی را  شنید.

صدای همسرش طاهره بود

با خودش گفت من دیگر مرده ام.این هم صدایی است از دنیای مردگان.

دوباره  طاهره او را صدا کرد!

قاسوم اویان !!

قاسم بیدار شو.!بیدار شو!

وقتی بیدار شد ،خود را در حالت عجیبی یافت .نمی دانست که در کجاست؟!یک باره 

قاسم خود را در بالای آن کوه  دید. چشم اندازش روستای زیبای شوند بود.و در بالای کوه تختی از سنگ عقیقی  بود که بر روی آن شعر هایی به ترکی نوشته شده بود  و زنی همچو شاه پریان بر روی تخت نشسته بود. در کنار تخت گل های سرخ محمدی  عظر افشانی می کردند.  شاه پریان با نرمی و با تبسم دلنشین از تخت بر خاست .قاسم  در بالای سرش بانو ی زیبایی  را که نگاهش پر از مهر و محبت بود و لباس بسیار زیبایی بر تن داشت ، دید.

زیبایی زن خیره کننده بود و جذبه عجیبی داشت.

یک لحظه به نظرش امد که او زنش طاهره است.

گفت طاهره!؟

چقدر زیبا شده ای!

نمی توانست باور کند !  آیا این همسرش طاهره بود و یا همان پری قصه ها  و همان فرشته و یا شاه بانو بود.جام بلورین بر دست و خنده ای دلنشین بر لب.!

 

 آن بانو نزدیکتر آمد و جام را بر لب قاسم گذاشت گفت بنوش !

قاسم گفت این چیست؟

شاه پریان جواب داد این شراب است!

قاسم گفت درست است که من  شراب می فروشم ولی خودم  شراب نمی خورم.!

شاه پریان گفت این شراب عشق الهی است!بنوش!

قاسم گفت یعنی چه؟!

گفت از این پس به انسانها شراب عشق الهی بده  تا بنوشند.! 

 

قاسم پرسید شما که هستید؟

بانو تبسمی کرد و جوابی نداد.

قاسم وقتی از آن جام نوشید٬ چنان گوارا بود که مزه و گوارایی آن را نمی توانست با هیچ مزه ای مقایسه نماید. قاسم حال و هو ا و حالتی بسیار دلنشین  پیدا کرده بود ٬ شگفت ترین و قشنگ ترین حالت ها!انگار تمامی بند ها و زنجیر های پنهانی که از کودکی دل و روح او  را در بند کشیده بودند ،همه وهمه گسسته شدند.انگار از اعماق وجود قاسم و از دوران تولدش همه تارهای پنهانی که وجودش را در هم پیچیده بودند ،همه از بین رفتند.ا  او اکنون  همه چیز و همه کس را دوست می داشت.سبک بال و رها 

نگاهی تحسین آمیز به شاه پریان انداخت و نگاهی به اطراف.

دید که آیینه  قدیمی و نسبتا بزرگی  که در طاقچه خانه داشتند در یک طاقچه مانندی بر صخره ای کنار شاه پریان قرار دارد و تصویر شاه پریان در آن آیینه افتاده است.کمی که دقت کرد  دید که تصویر همسرش طاهره است  که بر آیینه افتاده است! 

در خواب پرسید تو طاهره هستی ؟!

طاهره اینجا چکار می کنی؟!

این لباس و این تاج زیبا را از کجا آورده ای؟!

 

از خواب بر خاست.حال عجیبی  به قاسم دست داده بود.

هنوز سپیده نزده بود.قاسم حالت بسیاری خوبی یافته بود. زنش بالای سرش بود  .به قاسم نگاه کرد  گفت باز  هم خواب می دیدی ؟!

٬ قاسم انگار چین های صورتش همه از بین رفته بودند.در چشمانش یک روشنایی و یک شوق و رضایتمندی خاصی دیده می شد.قاسم سبک بال و خوشنود به نظر می آمد.

قاسم  بر خاست و رفت و وضوع گرفت و آمد به نماز ایستاد.این یکی از قشنگ ترین نماز های عمرش بود  که در آن صبح به جا می آورد.معمولا عادتش بود که همیشه صبح زود نمازش را به جا می آورد و صبحانه می خورد و به گاو وگوسفند ها می رسید و می رفت در اتاقی که به عنوان استودیو درست کرده بود ودر انجا نوار های مختلف را ضبط می کرد.و بعد ساعت حدود هفت صبح می رفت  به بازار و جلو مغازه را آب و جاروب می کرد و مغازه را باز می کرد.و نوار موسیقی می گذاشت. نوار عاشق هایی که ترکی می خواندند.و مویسقی ترکی حال و هوای بازار قروه را عوض می کرد.

 

زن قاسم تعجب می کرد نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. نمی توانست چشم از قاسم بر دارد.قاسم مهربان شده بود.

زنش   سفره  را   باز کرد .نان تازه   و شیره و پنیر  آورد و  در استکان چایی ریخت و قاسم را صدا کرد. قاسوم !

گل سوفرا باشونا!

 

قاسم آمد در کنار سفره نشست  استکان چای را بر داشت و  آرام آرام نوشید . با یک حالت خاصی به طاهره همسرش نگاه  کرد.  استکان چایی را  با احساس در دستش نگه داشته بود در حالی که چشمانش برق می زد و چایی را در دهانش مزمزه می کرد نگاهی به طاهره انداخت و نگاهی به استکان چایی و نگاهی به آییه خانه شان، گفت طاهره چایی ات امروز خیلی خوش طعم شده است. از همسرش تشکر کرد .خوابش را برای زنش تعریف کرد. زنش  خندید و گفت   من  گنه اُلموشدوم پری لر شاهو!

پس من  باز شده بودم شاه پریان؟!

 

  طاهره با تبسم گفت انشالله که خیره!

زن قاسم  خنده رو و  خوش تینت و خوش نییت بود.کم حرف و آرام بود.  طاهره از طایفه طاهری ها بود .طاهری ها در وجودشان یک ویژه گی عرفانی داشتند.طایفه طاهری ها اهل تعزیه و شعر و اهل عرفان بودند.بیشتر طاهری انسانهای خلاق و معنویت گرا بودند. زن قاسم هم ویژه گی  های خاصی داشت. همیشه با درایت و مهربان بود.

طاهره علاقه زیادی به بش ها و ترانه های ترکی داشت.اغلب از قاسم می خواست که برایش بخواند.یکی از پسر های طاهره خیلی قشنگ می خواند و ساز می زد.

 

 آن روز  در بازار قروه هرکس قاسم را می دید با قاسم گرم احوال پرسی می کرد. مثل اینکه قاسم برای همه صمیمی و دلنشین شده بود .

روزگار در قروه درگزین گاه به خوشی و گاه به تلخی می گذشت.انگار در قروه سر نوشت انسانها به  نوعی به هم گره خورده  بود.اما در همه حال قروه در درونش یک حرکت فکر ی و حرکت معنوی وجود داشت. اکنون مدتی بود  که انگار دکان قاسم سر چشمه  ای شده است برای تشنه گان.فضای قروه شور انگیز و صمیمی شده بود.و مردم گوئی شادتر و سبک بار تر شده بودند.

مدتی بود که  حسن بابو که شاعر بود و مردی متفکر  همراه با میرزا خیر الله و مُشکات و میرزا عباس که روحانی بود به دکان قاسم رفت و آمد می کردند.

رفت و آمد این افراد به دکان موسیقی و عرق فروشی قاسم مطلبی که شناخته شده بودند٬ برای  مردم  بسیار عجیب بود.

بعضی  ها می گفتند که  حسن بابو  که شاعر و متفکر و میرزا خیرالله که پیر مرد ی دانا و بزرگری اهل حکمت و علم بود و مومن و اهل ایمان همراه با مشکات که عارف و عالمی بر جسته بود همراه با میراز عباس که روحانی  زحمت کشی بود که کشاورزی می کرد ،می روند پیش قاسم شراب می نوشند.!

یک روز عصر  چند نفر از مشتری های  قدیمی و همیشگی قاسم که  معمولا هر هفته چند روز  به دکان قاسم می آمدند و عرق می خوردند ،آمدند به دکان قاسم.

قاسم را که دیدند یک حالت شادمانی و حالت صمیمی بودن به انها دست داد!نگاهشان به دست قاسم بود که قاسم عرق و یا شرابی برای آنها بریزد.

قاسم یک نوار از عاشق مسیح الله گذاشت.عاشق مسیح الله خواننده محلی اهل روستای کرفس بود که به ترکی بسیار زیبا می خواند.

مسیح الله از تیلیم خان می خواند.تیلیم یک شاعر و عاشقی بوده است که حدود 200 سال پیش در روستای مرغی در حدود 40 کیلومتری جنوب شرق  زنگی می کرده است.شعر های ترکی تیلیم پر از حکمت و معرفت و عشق است.

قبل از اینکه قاسم شراب در پیمانه مشتری ها بریزد٬ برای مشتری ها چایی ریخت.!

مشتری ها تعجب کردند.!

 با این حال مشتری ها  چیزی نگفتند و چایی را خوردند. سر صحبت باز شد و مشتری ها گرم صحبت شدند .صدای دلنواز عاشق در دکان  کوچک قاسم  ودر بازار قروه پیچیده بود.تا دیر وقت مشتری ها نشستند. گاهی صدای خنده ها ی بلند مشتریان از دکان قاسم بگوش می رسید. در بازار  قروه کم کم  داشتند مغازه  ها  می بستند. 

مراد علی یکی از مشتریان دائمی قاسم بود.مرادعلی مرد خوبی بود.ولی وقتی مست می کرد ناسزاگویان  و تلو تلو خوران  به خانه می رفت.در خانه زنی داشت که بسیار مومن و با تدبیر بود.زنش سعی می کرد او را آرام نماید.  آن شب مرادعلی حالت خوبی پیدا کرده بود .با مردم کوچه و بازار سلام و علیک می کرد.دیگر تلو تلو نمی خورد و دیگر کسی را فحش نمی داد.

 مراد علی  به آرامی و شاد مانی ترانه ترکی می خواند و ترانه خوان به خانه رسید.  برای زنش و بچه هاش شیرینی خریده بود.زنش با دیدن  بسته شیرنی  و حالت مرادعلی تعجب کرد.چون اغلب شب ها   مراد علی تقریبا مست به خانه می آمد.

مراد علی دست زنش را بوسید.بچه ها با دیدن این صحنه ٬تعجب کردند.از زنش و بچه ها عذر خواهی کرد.مراد علی خنید !گفت می دانم که همه شما دارید تعجیب می کنید.شاید با خودتان می گویید باز من مست هستم!؟

بله این بار من مست ِ مستم.از مستی به هوشیاری رسیده ام.

مرادعلی حتی برای اینکه   بچه هایش را بخنداند    ٬  بلند شد و رقصید و دور زنش چرخید!یکی از بچه هایش  که نمی دانست خوشحال باشد و یا ناراحت! و  یا اینکه گریه کند  و  یا که  بخندد.!؟

با خنده گفت    بابا  ٬من هم می خوام مثل تو مست کنم!؟

مادرش گفت زبونت رو گاز بگیر!

مراد علی با خنده گفت عیب نداره بزار بگه.

باشه فردا با هم میریم پیش قاسم مطلبی!

زنش ناراحت شد و با تندی و عصبانیت گفت٬ چی می گی مرد؟!

خودت بس نیستی !می خوای بچه رو هم بد بخت کنی!

مرادعلی دید که زنش ناراحت شد.گفت حالا بشینید تا براتون قصه قاسم مطلبی رو تعریف کنم.بعد حتی تو هم خواستی می برمت به دکان قاسم مطلبی!

زنش گفت نکنه زده به سرت مرد!؟

می خوای زنت رو ببری به بازار مست کنی؟!

زنش با نگرانی و با ناباوری تماشگر  صحنه ای شده  بود که بچه ها دور پدرشان را گرفته اند و با او می گویند و می خندند و گاه بلند شده می رقصند!

نگاهی به بچه هایش می کرد.باورش نمی شد.این مرادعلی است!؟

یک روز غروب مردم و بازاریان قروه  برای اولین بار واقعه عجیبی را مشاهده کردند!

مرادعلی همراه با زن و بچه اش از بازار قدیم زنان گذشته و به دکان قاسم مطلبی رفتند!

نگاه های متعجبانه و ناباورانه و عکس العمل های نکوهش گرانه و گاه نفرت انگیز به مرادعلی و خانواده اش  ادامه داشت.هر کس چیزی می گفت.بعضی از بازاریان قروه  دکان خود را رها کرده و در دکان همسایه چند نفری جمع می شدند و این اتفاق را تجزیه و تحلیل می کردند.

هیچ کس نمی توانست بفهمد که چه اتفاقی در قروه درگزین دارد می افتد!

پس از حدود یک ساعت که در نظر ااهالی بازار قروه ٬چندین ساعت به طول کشیده بود.مرادعلی همراه با زن و فرزندانش خندان و شاد در آمدند و از آنجا به مسجد بازار رفتند!

 

مرادعلی را از آن پس مردم قروه شوخ طبع و شاد وشنگول دیدند.مرادعلی در اغلب امور خیریه شرکت می کرد.و شب ها از خانه مراد علی صدای بش ترکی و خنده به گوش می رسید.

کم کم طوری شده که دیگر کسی از قاسم عرق و شراب نمی خواست.می آمدند در دکان قاسم چایی و شیرینی می خوردند و به موسیقی ترکی گوش می کردند.

 

قاسم باز هم اغلب شب ها خواب می دید.باز هم  اغلب از خواب یک باره می پرید.

آن صبح که بر خاست پس از نماز  با  زنش طبق معمول بر سر سفره نشستند.

یک دفعه نور ملایمی  از آیینه تابید،طاهره زن قاسم به آیینه نگاه کرد!

تعجب کرد!

قاسم صلوات فرستاد.بچه ها بیدار شدند.حالت خوبی در خانه قاسم حاکم بود.انگار روز عید است.انگار قرار است همه هدیه ای بگیرند!                              

قاسم به زنش گفت جوراب پشمی و پوستین و کلاه منو بیار !

باید برم!

زنش با تعجب پرسید،قاسم توی این سرما و برف کجا می خواهی بروی؟!

لا اقل صبر کن تا هوا بهتر بشه بعد برو!

قاسم گفت ٬ خودت می دونی که  چندین بار اون منو صدا کرده که برم.

خوبه که خودت دیدی چه اتفاقی افتاد؟!

اگه ندیده بودی تو هم مثل خیلی های دیگه به من می گفتی که شاید من جنی و دیوانه شده ام.

دیدی تو آیینه چه کسی ظاهر شد!

والله نمی دونم! تو منو هم خیالاتی کردی!

زن قاسم نمی خواست اون تصویری را که صبح بر آیینه خانه دید٬ بود را باور کنه.مگه میشه؟!

تصویر  شاه پریان در آیینه !

تصویر زن زیبایی را    بر آیینه دیده بود . تصویری که واقعی و زنده  به نظر می آمد .زنی شبیه طاهره بود . آری شبیه خود طاهره !   فقط لباسش و موهایش با طاهره تفاوت داشت.  چشمانی درشت و صورتی کمی کشیده و با گونه های  که کمی بر امده بودند با موهای بلند مشکی که به طور دلنشین و رویایی  پیچ  و تاب داشت  و تا پایین تر از کمر او ریخته بود.یک پارچه نازک سبز رنگ بر سرش انداخته بود و روی ان تاج کوچکی از طلا  با نگین ها یسبز و قرمز  گذاشته بود .لباسش بلند بود از مخمل سبز تیره   با کمر بلند طلایی  بر کمر و تبسمی بر لب داشت.

زن قاسم نمی خواست چیزی را که با چشم خودش دیده بود  ، باور کند.می گفت شاید قاسم منو  هم گیج کرده .شاید قاسم واقعا منو هم مثل خودش خیالاتی کرده!

شاید یک نفر جادو جنبلی در خانه ما انداخته است؟!

چند ماه بود که در خانه آنها اتفاقات عجیبی رخ می داد.ولی زن قاسم نمی خواست کسی از این مسایل خبر دار بشه.نگران فرزندانش ونگران قاسم و خودش بود.خیلی دعا می کرد.صدقه می داد.حتی یک بار قربانی  بردند امام زاده چنگیر.

    از طرفی هم ٬چند ماه بود که قاسم عوض شده بود.خیلی مهربان شده بود.قاسم مدتی بود که دیگر مشروب فروشی را گذاشته بود کنار .او یک  دکان  کوچکی داشت در بازار قروه و اولین کسی بود که مشروب آورد ه بو دو می فروخت.گاهی جوانها یک بطر ی آبجو می خوردند و دربازار قروه درگزین  عربده می کشیدند. و چند نفری هم بودند که یواشکی می آمدند و در دکان کوچک قاسم  می نشستند و عرق می خوردند. البته خود قاسم عرق نمی خورد و  همانطور که گفتم انسان بی آزار ی بود .در ضمن فصل تابستان بستنی فروشی می کرد.خودش بستنی درست می کرد.آنموقع ها در  زمستان  در قروه درگزین برف بسیاری  می بارید به طوری  بعضی از کوچه های قروه پر از برف می شدندو وقتی مردم از روی برفها می رفتند انگار از روی بام خانه ها راه می روند  و نیز اغلب روز ها راه ها بسته می شد ند. قاسم برف های فشرده را که در چاه قنات های که خشک شده بودند و دره ها یی که افتاب به انها کمتر می تابیدبا خاک می پوشانید و فصل گرما از آنها برای بستنی استفاده می کرد.

در ضمن قاسم مطلبی ٬اولین صفحه موسیقی فروش در قروه بود.بعدها نوار عاشق های محلی را و نوار تعزیه می فروخت.  قاسم و  دو سه نفری از خانواده هایثروتمند قروه ای ،در هنگام تعزیه ضبط صوت بر دست می گرفتند و در کنار تعزیه خوانها راه می رفتند  و تعزیه را ضبط می کردند. اغلب از کوچه های قروه که می گذشتی٬از پنجره ها صدای تعزیه و یا  نوای عاشق های محلی به گوش می رسید که به ترکی می خواندند .  در ضمن   قاسم مطلبی  خودش یک استودیو داشت .قصه ها و بش ها  ترکی را ضبط می کرد.

یک انگشتش را در درگیری با یک دزد  از دست داده بود.

سالها قبل زمانی که کمتر کسی رادیو داشت٬و بعضی  ها که رادیو داشتند آن را بالا ی سرشان گذاشته و می خوابیدند.دزد ها به سراغ رادیو می امدند.یک شب تابستان که قاسم در بالای بام خانه اش خوابیده بوده است.متوجه می شود که دزد ی رادیو اش را از بالای سرش بر  می دارد!

بلند می شود و به دنبال دزد می دود .دزد  که صورتش را پوشانده بود است ٬ در حالی که می دویده است می گوید قاسم گلمه ورررام!!

قاسم نیا می زنم!!

وقتی قاسم به دزد می رسد و می خواهد او را بگیرد٬دزد با قمه اش می زند و انگشت قاسم قطع می شود!

زن قاسم همسرش را دوست داشت.قاسم اصولا با خانواده اش مهربان بود. برای همین زن قاسم نمی خواست خانواده اش خدای ناکرده از هم بپاشد.

هرچی فکر می کرد عقلش به جایی نمی رسید.دو سه بار یواشکی با خواهرش درد دل کرده بود.

به خواهرش گفت بود که قاسم مدتییه که حرفهای عجیب و غریبی می زنه.خوابهای عجیبی می بینه.  حتی با احتیاط به خواهرش گفته بود که  اون هم با چشم خودش بعضی از چیز ها را دیده است.خواهرش گفته بود ٬

ووی قارا گلمی یه ی !!اصطلاحی که زنان به هنگام تعجب به ترکی به کار می برند.

مثل وای سیا نیایی!وای خدا مرگم نده!

که برو پیش سید  حسین دعا بنویسه.

ولی زن قاسم نرفته بود.چون می ترسید که همه جا بپیچه که قاسم جنی شده است!برای همین سعی می کرد به اندازه عقل و فهم و برداشت خودش از حرفهای قاسم   درمقابل  چیز هایی که چند ماهی بوددر  دور و برش اتفاق می افتاد ٬عکس العمل منطقی از خودش نشان بده.

توی فکر فرو رفته بود و ساکت بود.نمی دانست چه بگوید.

قاسم دوباره به آیینه و بعد به همسرش نگاه کرد و گفت٬ 

می ترسم اگه این بار هم حرفش رو گوش ندم.خدای ناکرده اتفاقی بیافته؟!

قاسم گفت می رم  فتح الله را صدا کنم با  تراکتور اون بریم.زنش قران آورد و قاسم را از زیر قران گذراند. برایش دعا کرد.

فتح الله همسایه قاسم مطلبی در محله گلباغی قروه درگزین زندگی می کرد .فتح الله پسر شیر یدالله بود که تراکتور داشت.قاسم پوستین بر تن کرد و کلاه پشمی بر سرش گذاشت و رفت دروازه  فتح الله را زد.

 

زمستان سال 1351  و یا 1352 بود.مثل اغلب زمستانهای ان سالها هوا بسیار سرد بود.برف زیادی آمده بود.به قول مردم قروه قوشلار آقاچلاردا بوز لوردولا.یعنی گنجشک ها بر بالای درختان یخ می بستند.

فتح الله وقتی قاسم مطلبی را دید تعجب  کرد.با خودش فکر کرد که شاید زن و یا بچه اش طوری شده اند.پرسید ٬قونشو خیر اولا! همسایه خیر باشه!

قاسم گفت٬فتح الله این پول را بگیر !!  تراکتور ت را روشن کن بریم!

فتح الله  هنوز گیج بود.دوباره پرسید،قاسم  چی شده ؟

کجا بریم؟

قاسم گفت بریم روستای شوند!

فتح  الله با تعجب  و ناباوری بیشتر پرسید ٬شوند؟!

فتح الله نگاهی همراه با تبسم و خنده و ناباورانه ای به قاسم  انداخت و  نتوانست چیزی بگوید.پولی را که قاسم در دست فتح الله گذاشته بود.اصلا فراموش کرده بود و مشتش را محکم گرفته بود.قاسم گفت ٬فتح الله!ا او ن پول پانصد تومانه.!

فتح الله انگار که تازه به هوش آمده بودُ   مشتش را باز کرد یک پانصدتو مانی در دستش دید؟! پانصد تو مانی در آ ن زمان خیلی پول زیادی بود.تعجب فتح الله باز هم بیشتر شد .نمی توانست اتفاقات را در ذهنش حلاجی نماید.

مدتی طول کشید تا قاسم فتح الله را راضی بکنه.از برادر فتح الله ٬قاسم یک گوسفند گرفت و آمد آیینه را از ظاقچه بر داشت توی یک پتو پیچید  و با فتح الله راه افتادند.هوا بسیار سرد بود و برف همه جا را پوشانده بود.

اما قاسم در حال و هوای دیگری بود.در بین راه قضیه را به فتح الله پسر شیر یدالله بیشتر تعریف کرد.

به فتح الله توضیح داد که چندین ماه است که خواب یک بانوی بسیار زیبا را می بیند که در بالای کوه روستای شوند  می ایستد و قاسم را صدا می زند و می گوید که من قبرم اینجاست .بیا اینجا یک قربانی بکش و نشانی بر قبر من بگذار!

قاسم مطلبی ادامه داده و گفت که حتی چند بار چهره این خانم و شاه بانو  و پری در آیینه خانه مان ظاهر شده است.اولا زنم باور نمی کرد.تا اینکه او هم تصویر شاه بانو را در آیینه دید!

فتح الله  در حالی که داشت تراکتور را می راند ٬کم کم وارد فضای گفته های قاسم می شد.حالا دیگر فتح الله هم اشتیاق زیادی داشت که برو د به زیارت شاه بانو

حلا دیگر فتح الله هم سرما و برف را فراموش کرده بود.و تمام ذهنش را چهره بانو گرفته بود.

فتح الله با خودش فکر می کرد چرا شوند.!؟

چرا این بانو قاسم را صدا می زند؟!

 قاسمی که عرق فروش بوده  !

قاسمی که نوار موسیقی می فروشد ؟!

فتح الله به خاطر آورد که از قدیم می گفتند که در شوند اولاد جابر از انصار پیامبر زندگی می کنند.فامیل های انصاری   هنوز در روستای شوند زندگی می کردند. و می دانست که یک زیارت گاهی هم در روستای شوند وجود دارد و نیز می دانست که خرقه مولا علی ع در شوند نگه داری می شود.سالها قبل فتح الله در روز ۲۱ ماه رمضان که رسم بود مردم به زیارت گاه های اطراف می رفتند ٬فتح الله با دوستانش پیاده به زیارت امامزاده شوند و به زیارت خرقه مولا علی رفته بود.

فتح الله هم مثل خیلی های دیگر به شوند علاقه داشت.به مردمان پاک شوند .به لهجه خاصی که مردم شوند داشتند.و اینکه زنان زیبایی شوندی همیشه برای فتح الله ارزشمند بودند.

 

 

روستای شوند؟

 

در دامنه کوهای خراقان و در حدود ۱۲ کیلومتری شمال قروه قرار داشت.از قدیم مشهور بود به اینکه  شوند مردمانی پاک تینت و  اهل علمی دارد.باغهای سیب و گلابی  روستای مشهور بود.فصل سیب و گلابی برز گران  ِشوندی در صندوقهای چوبی سیب و گلابی بر روی الاغ گذاشته و برای فروش به قروه می آوردند.با لهجه شیرین  و با آواز در کوجه ها صدا می زدند.شوند آلماسی!

شوند آلماسی!گل آپار!

سیب شوند!بیا ببر!

 از قدیم سنگ جخماق را در قروه درگزین که برای تیز کردن داس و چاقو و غیره به کار می رفت٬بنام شوند داشو می گفتند.یعنی سنگ ِ شوند.و بهترین سنگ چخماق را از شوند می آوردند.

نگاهی  از بالای قنات روستای شوند

بعضی ها می گفتند که شوند  به معنی (شاه بند )است .یعنی سد و یا بند شاه.چرا که معمرین می گفتند که یکی از شاهان در نزدیکی روستا ی  شوند بندی و یا سدی ایجاد کرده بوده است  و از آن زمان در کنار این بند روستایی شکل می گیرد و نامش می شود شاه بند و در اثر مرور زبان ساده و خلاصه شده می شود٬ روستای شوند.

دختران شوند به زیبایی مشهور بودند.شوند مردمی داشت متدین و با ایمان.از قدیم لطیفه ای در بین مردم قروه در باره شوندی ها گفته  می شد.که شوندی ها علاقه زیادی به داشتن امامزاده داشته اند.بخصوص به امام زاده درگزین.که با شکوه و عظمت و مقدس ترین امام زاده در منطقه بود٬داشتند.

پیر صالح در روستای شوند

یک بارمردم شوند می روند که امام زاده درگزین را بدزدند .دور آن طناب می بندند و هر چه سعی می کنند نمی توانند.آفتاب کم کم به پشت امام زاده می آید و سایه امام زاده می افتد به طرف روستای شوند.عده ای که داشتند طناب امامزاده را می کشیدند ٬فریاد می زنند و  می گویند ٬چِکین !۱ چِکین !! میلی دولاندو شونده سارو!!

بکشین !بکشین !میلش به سوی شوند گشت!

از قدیم می گفتند که خرقه حضرت علی ع  در  روستای شوند نگه داری می شود.تا این اواخر خرقه مولا علی ع در  شوند بود و این نشان دهنده این مهم است که روستای شوند از دیر باز جایگاه مقدسی بوده است.می گویند حتی شاه اسماییل وقتی که در جنگ چالدران  ا ز ترکان عثمانی شکست خورد  بود٬ با چند نفر از یارانش به درگزین می آید و چند روز در درگزین  می ماند و می گویند تکه ای از خرقه مبارک مولا علی ع را  به تبرک بر پیشانی  می بندد که بر آن نوشته شده بود ، القصاص!

سوالی که در این رابطه خیلی ها می کردند این بود که ٬چرا روستای شوند برای قرار دادن خرقه مقدس مولا علی ع انتخاب شده است؟!

از چه زمانی خرقه حضرت علی ع در شوند بوده است.؟

وجود خرقه می تواند نشانه این واقعیت باشد که شوند یکی از زیارتگاه های عرفا و شیعیان  بوده است.همچنین این سوال پیش می آید که چرا و چه کسی این خرقه را  به شوند آورده است؟

شاید تربیت حسینقلی شوندی یکی از عرفا و علمایی مشهور که به معلم اخلاق ثانی  نامیده می شود ٬به خاطر وجود علما و عرفا یی بوده باشد که در شوند وجود داشته اند و  نیز  خرقه مبارک مولا علی تاثیر معنوی بر تربیت و رشد اینگونه علما و عرفای نامی همچو حسیقلی شوندی داشته است.

از طرفی شوند در کنار راه ابریشم قرار داشته است.هنوز هم راهی را که از کنار شوند کذشته به سوی ساوه و قم می رود ٬اصفهان یولو٬یا راه اصفهان می نامند.

راه زیر زمینی از درگزین تا شوند

 

  از قدیم  می گفتند  که از مرکز درگزین تا روستای شوند راه زیر زمینی وجود داشته است. به طوری که برخی می گفتند که در قناتی که از درگزین به شوند می رود اتاقهای بزرگ و گچ کاری شده و سفید وجود دارد.

مرحوم نصرالله خان فانی شاعر  کهاردی در اشعارش   می  گوید  که شوند و عین آباد محل ییلاقی پادشاهان هخامنشی بوده اند

قاسم صدای خوبی داشت٬در بین راه به ترکی شروع کرد به خواندن.

گتیرین قلمی اورکدن یازوم

آلله هون لُطفونا واردو نیازوم

قور والو عاشیقم  الیمده سازوم

                        اوخورم سیزلره مولام علی دن

                     مطلبیم آلموشام علی ولی دن

شوند داغلاروندا چاقورار  ملک

مولام عشقی ایلر یاما نو  اَلَک

یار اولوبدو منیم ایله بو فلک

                     عشق یولوندا قارلار منه  یار اولوب 

                  یامان حالوم حق یولوندا بار اولوب

صدای قاسم   بر صدای تراکتور مستولی یافته بود.و فتح الله دیگر سختی راه و سرما را نمی شناخت.فتح الله گرم از شوق سفر به سوی شاه پریان بود و گرم از احساس مقدس و گرم از  شعر و صدای قاسم.

حالا فتح االه قاسم را مرد راه و قهرمان گونه می دید. کم کم داشتند به روستای شوند نزدیک می شدند.قاسم صلوات فرستاد!!

بر محمد و آل محمد صلوات!

اول به مدینه دوم به نجف

شیر خدا را صلوات

هر کیم گئدر بو یولو تاپار درجات!!

حسن و حسین نور خدا را صلوات

روستای شوند در زمستان هم زیبا و دلنواز و مهربان و صمیمی به نظر می آمد.به صدای تراکتور عده ای از مردم از خانه خود آمدند بیرون.

تراکتور را در کنار امام زاده ی گه بر بالای قناتی ساخته شده بود نگه داشتند.به گوسفند کمی آب دادند.و فتح الله گفت که دیگر از اینجا به بعد تراکتور نمی تواند برود.خانه های گلی بر بالای تپه ماهور ها در میان سفیدی برف ها جلوه ای جذاب داشتند.گرمی دل های صاحبان خانه ها ی روستای شوند را قاسم و فتح الله حس می کردند.بوی نان تازه و بوی تنور های روشن در فضای روستای شوند پیچیده بود.

فتح الله و قاسم به سر قنات رفتند و آبی به سر و صورت خود زندند و وضوعی گرفتند.و داخل زیارتگاه شدند و زیارت کرده و نمازی خواندند.

مردم شوند از دیدن تراکتور و دو غربیه در روستای خود تعجب کذردند.ریش سفید ها ی

/ 7 نظر / 238 بازدید
غلامرضا رسولی

با سلام خدمت دوست عزیز زحمت کشدید که مطالب زیبایی در باره روستای تاریخی ما نوشته اید دوست عزیزم اگر امکان دارد میخواهم از شما کمک بگیرم در باره روستای شوند خیلی دلم می خواهد درباره این روستای پدری اطلاعاتی جمع اوری کنم و همچنین به دیگران نشان بدم

بهمرام بهرامی

بسیار متعجب و متاثر شدم قاسم را این روزها میبینم دوچرخه ای که سالها بر روی آن سوار می شد و به مغازه میرفت حالا به آن تکیه می دهد و راه می رود و گویی بدون تکیه دادن به آن دوچرخه توانایی راه رفتن ندارد دوست دارم این مزار را ببینم

بهمرام

سلام آقای محمدی دوست داشتین این آدرس وبلاگ کلینیک منه توی لینکهاتون بزارین http://paradiseppclinic.blogfa.com/

آراز کرووسلو

سلام قارداش چوخ دیرلی مطلب یازموشویوز . ئللرییز آغریماسون من محصلیدیم آقای مطلبی نی گورموشدوم عاشیق کاست لری ساتاردو ئورا دییردیلر ئوستو ئورتولو بازار و بیر سوال کی بو مکان (مزار)کی آقای مطلبی گئدیب الان دقیقا هاردادور ؟ و بو خانیم کیمیمیش ؟ امامزاده یا بیر شاهزاده؟

reza

سلام خوبید شما دوست عزیزم از اینکه در باره شهر ما مطلب نوشتید ممنون من ی وب لاگ در باره روستای شوند دارم اگر امکان دارد میخواستم از شما کمک بگیرم اگر عکسی مطلبی دارید لطف کنید برای من ارسال نمایید تا این روستا برای نسل های بعد از ما تاریخش جاودان باش با تشکر رسولی

reza

سلام و خسته نباشید میخواستم از شما استاد عزیز کمک و راهنمایی بگیرم در مورد روستای شوند اگر امکاندارد باهم درتماس باشیم خوشحال میشم دوست عزیز

reza

سلام خسته نباشید همشهری خوب هستید شما باعث افتخار ما است که با شما که درباره اداب و رسوم اجدا خود مطلب زدید گروه ما از روستای شوند همدان است در حال تهیه سایت شوند هستیم اگر اطلاعاتی در باره این روستا دارید خوشحال میشیم از شما کمک بگیریم با تشکر از شما 09123047276 09126856731 منتظر شما هستیم دوست عزیزم