حسن رابطی معلمی که انقلاب فکری در ما ایجاد نمود

 

خیلی از ماها طرح کاد را بخاطر داریم.طرح کار و دانش. اکنون  مدارس کار و دانش و نیز  رشته دانشگاهی کار و دانش ادامه همان طرح کاد می باشد.

جالب است بدانید ارایه دهنده این طرح جناب آقای حسن رابطی معلم سالهای 1350 51 و 52 در قروه در جزین می باشند.

ایشان در اصل پدرشان قروه ای بودند .نامشان براتعلی بود ه است که در زمان جنگ جهانی اول پس از یاد گیری چهار عمل  اصلی از حسن قنبری (حسن بابو)به همدان رفته و در انجا استخدام می شود.

مرحوم براتعلی بنا به طینت پاک و ذات خدا جویانه اش  دل به عشق خداوندی می سپارد و ردای فقر و نیاز رحمت الهی بر تن می نماید . که بعد ها همسر گرامی اش نیز در مسیر عشق الهی با براتعلی همگام می گردد. در نتیجه فرزندان این زوج نیز راه پدر و مادر خویش را می پیمایند.دل به خداوند متعال سپردن.شریعت را پاس داشتن.و از گناهان دوری نمودن.به خلق خدا خدمت نمودن.و از مولا علی مدد جستن.و در همه شرایط فرایضدینی را به جا آوردن.

آری حسن رابطی در زمانی که آقای اکرمی وزیر اموزش و پرورش بودند ،با الهام از مثنوی معنوی طرح کاد را به جناب وزیر پیشنهاد می دهند. با این هدف که دانش آموزان  علم با عمل بیامیزند و برای خود و برای جامعه مفید باشند و در ضمن تحصیل خلاقیت و کارآفرینی در آنها ایجاد گردد

آقای رابطی اکنون در یکی از شهرهای شما ایران هنوز هم به اختراع و تدریس ادامه می دهد.با اینکه باز نشسته شده است.اما او با عشقی که به خداوند متعال دارد،توانمند و پرشور و چون همیشه صادق و منزه و خلاق هستند.در اینجا جناب آقای رابطی سوار بر دوچرخه اختراعی خود می باشند.بهار سال 1391

سال 1351 بود .تازه در قبرستان قدیمی قروه یک موتور خانه ساخته بودند.غروب که می شد موتور برق ها روشن می شدند. صدای گُر گُر و نره خری موتور برق ها فضای صد ها ساله قروه را تغییر داده بود.یکی از تفریح گاه های جوانهای قروه شده بود اطراف موتور خانه.صدای گُر گُر و بلند موتور برق که در تمام فضای قروه می پیچید،برای مردم دلنشین بود.خیلی از خانه  ها هنوز برق نداشتند.دو نفر برق کار از همدان آمده بودند.یکی از آنها آقا رضا نام داشت که در قروه مانده گارشد و اداره و راه اندازی و تعمیر موتور های برق را به عهده گرفت. بعد که آب لوله کشی از منبع آب هم به خانه ها آمد، آقا رضا لوله کش هم شد.او مرد مومن و شریفی بود.پیمانکاری موتور های برق را مرحوم حاج یوسف رحمانی یکی از مردان نیک قروه به عهده گرفت. به طوری که خواندن کنتور های برق و نوشتن  قبوض برق را پسر ها حاج یوسف بنام اصغر و اکبر به عهده داشتند.

اغلب بی خبر  ویک باره برق ها خاموش می شد. مردم شعر ساخته بودند.اوستا تقی هاردا قالدو !؟ اَت پایوسو جامدا قالدو

هنوز خیلی از مردم چراغ نفتی که به آن گیر سوز چراغ می گفتند روشن می کردند.ثروتمندان چراغ توری روشن می کردند.در طویله ها موشو چراغ روشن می کردند.

برق کاری یک صنعت و حرفه ای بود که به غیر از سه چهار نفر کسی در ان وارد نبود.

در این شرایط بود که آقای حسن رابطی معلمی که  مقدس و منزه و بسیار خلاق و مهربان بود،مارا تشویق به یاد گیری برق کاری و ساخت رادیو و تعمیر رادیو و تلویزیون می کرد

.

پس از چهل و دوسال به زیارت استاد خویش شتافتم

او به ما می گفت بچه ها! هز جر در کوچه و خیابان سیم و پیچ و مهره دیدید بر دارید.یک جعبه ابزار برای خود درست کنید.

خیلی از بچه ها عاشق رشته های فنی شدند و بعد ها در دانشگاه ها در رشته های برق ویافیزیک و یا فیزیک اتمی و..ادامه تحصیل دادند.

من هم از همان یازده سالگی  به کار های فنی علاقمند شدم . و یک کار گاه کوچکی در خانه برای خود درست کردم.سیم کشی برق را و ساختن تابلو برق بسیار ابتدایی را یاد گرفتم. اغلب اوقات بیکاریم را  به ساختن وسایل برقی می پرداختم. البته ناگفته نماند اکثر وسایل برقی جدیدی را کی هب خانه ما آورده می شد باز می کردم و گاهی هم خراب می کردم . و باز هم صد البته که همیشه سر خراب کردن و یا باز کردن وسایل برقی پدرم با من دعوا می کرد.فکر می کردم که استاد برق شده ام.و با خودم می گفتم خوب پرویز !

حالا تو دیگر برای خودت یک استاد کار برق شده ای و می توانی بروی در تهران کار کنی و پول دار بشوی. و درس  را هم بخوانی.

پس یک روز به خواهر کوچکم پریوش که همیشه ایده هایم را با او در میان می گذاشتم گفتم که می خواهم بروم تهران. گفتم که تابستان است .و من می توانم در طی سه ماه  تعطیلی در تهران برق کاری کنم و کلی پول در بیاورم.! خواهرم قللکش را شکست و چهل تومان پول خود را به من داد.

جناب آقای رابطی به درس پسرش گوش فرا می دهد.و نوه او که یک دنیا پاکی است و بسیار با هوش مهربان  عاشقانه درس پدر را گوش می دهد.

چهل تومان آن موقع پول زیادی بود.یک کارگز روزی پنج تومان می گرفت و کرایه یک نفر از  رزن تا تهران هفت تومان بود.

یک چمدان بزرگ بر داشتم.توی آن چند عدد لواش یک عدد پتو و وسایل برق مقداری سیم گذاشتم.چمدان خیلی سنگیت شده بود به طوری که آن را به زور بر می داشتم.ان موقع ماشین از قروه به رزن خیلی کم بود.مرحوم اصغر ارفع معروف به اصغر لوققو توروو یک وانت داشت.شوار پشت وانت او شدم و رفتم به رزن.

و از آنجا سوار یک اتوبوس بین راهی که از همدان راهی تهران بود شدم.

شاگرد راننده مرا در کنار یک پدر و دختر نشاند.من چمدانم را هم با خودم بردم تو و زیر پایم گذاشتم.جایم تنگ بود. و حالم خراب شد و ابلا آوردم به طوری که ناچار شدم لباسهایم را از ساک در بیاورم و استفراغ خودم را پاک کنم.

فضای خنده داری شده بود.

از طرفی از دختری که ذر کنار من نشسته بود هم  به شدت خجالت می کشیدم.

با اینکه حالم خراب بود و نگران بودم و در مسیری نا پیدا و گنگ گام  بر می داشتم.اما در مسیر طولانی و گیج کننده رزن تا تهران، در خیالم شعر می نوشتم و قصه ها و داستانها خلق می نمودم.

با وجود ترس و یاس ها من امیدوار بودم که موفق خواهم شد.

من با اینکه  کمتر از دوازده سال سن داشتم ،ما به خودم مسلط بودم و محکم و استوار بودم.

با یانکه هدف من از سفر به اثبات رساندن توانایی های خود در زمینه برق بود و نیز اینکه در این سفر می خواستم کتابی هم بنویسمریا،یکی از دلایل سفرم این بود که در ضمن کار کردن و پول دار شدن،ادامه تحصیل بدهم و آرزویم این بود که شهناز تهرانی هنر پیشه فیلم های صمد  را ببینم.شاید هم به نوعی عاشق شهناز تهرانی شده بودم.!

در مسیر راه با خودم فکر می کردم که حتما به هر کس بگویم من برق کارم فورا به من کار خواهند داد.!!

رسیدیم تهران

میدان توپ خانه.

جایی را بلدنبودم به غیر از سه راه آذری که اغلب قروه ای در انجا سکونت داشتند و یکی از اقوام پدرم در سه راه آذری خانه داشت.پس از چند ساعت پرسه زدن در خیابانهای اطراف توخانه،دیدم کسی اصلا به من محل نمی گذارد.کسی اصلا  از من نمی پرسد که چکاره هستی.!؟

با خودم فکر کردم که بروم به سه راه آذری خانه فامیل پدرم.

حتی نمی دانستم که چگونه باید سوار تاکسی بشوم.از طرفی شنیده بودم که تهران خطر ناک است.

پس در پشت یک تاکسی نشستم.و یک قلم تراش ویا چاقوی کوچک داشتم.آن را یواشکی باز کردم و در آستینم قایم کردم .

به سه راه آذری رسیدیم.حال باید پول راننده تاکسی رابدهم.

پولها همه خورد بودند. و آنها را در یک کیسه ریخته بودم . و در ته چمدانم جا داده بودم.بالاخره پس از چند دقیقه معطلی و ریختن تمام وسایل چمدان در خیابان ،کیسه پول را پیدا کردم و پول راننده را دادم

با خودم گفتم که خوب است در راه آذری قدم بزنم .شاید اینجا کسی احتیاج به برق کار داشته باشد.اما پس مدتها پرسه زدن با ساک سنگین ،دیدم که هیچ خبری نیست.هوا داشت کم کم تاریک می شد.

می دانستم که دختر خاله مادرم که دختر عمه پدرم هم می شد در شهرک ولیعهد زندگی می کنند.آنها پسری داشتند که تقریبا با من هم سن و سال بود و هرسال تابستان می امدند قروه و با هم هم بازی بودیم.او در باره شهرک ولیعصر برای من تعریف کرده بود.

با سواری های بنز رفتم به شهرک ولیعهد.دیگر هوا داشت تاریک می شد. و من بدون داشتن آدرسی داشتم در کوچه های شهرک می گشتم.که پسر عمه را دیدم.

بالاخره پس از چند روز امدند دنبال من ومن بازگشتم به قروه.

اما من برق کاری را و علاقه به کا ر فنی و علاقه به ابزار آلات فنی را از یاد نبردم. چند نفر از همکلاسیها و دوستان من هم به دنبال برق و الکترونیک رفتند.

آقای حسن قنبری که تعمیر کار رادیو و تلویزیون شدند.آقای علی ضرابی که بسیار خلاق می باشند و از شاگردان خیلی نزدیک آقای رابطی بودند، یخچال ساز شدند.و چند نفر دیگر برقکار شدند.

 و من هم به نوعی در کنار تحصیل برقکاری را هم ادامه دادم.در سربازی من برقکار پادگان شدم. و هنوز هم هر وقت ابزاری بدست می گیرم.یاد معلم نیک خودمان که مردی وارسته و مومن و منزه بود،یعنی آقای حسن رابطی می افتم و او را دعا می کنم

از او یاد گرفته ام. در شرایط سخت ،دو رکعت نماز بخوانم و به خدا توکل نمایم. و از او یاد گر فته ام که برای هر مشکلی یک راهی می توان یافت.

تنها کافیست توکل به خدا کنی و  ذ هنت را ازتیره گی ها  برهانی و دل به خدا بسپاری و بیاندیشی و تجزیه و تحلیل نمایی،حتما راهی برای حل مسئله خواهی یافت

 همیشه راه تاز ه ای خواهی یافت.

،

/ 2 نظر / 188 بازدید
رامین اسفندیاری

سلام قصه یک معلم، و حسن رابطی رو خوندم خیلی جذاب و زیبا نوشته بودین فقط عکس های وبلاگتون اجرا نمیشه می خواستم اون دوچرخه رو ببینم فکر می کنم به خاطر اینه که اون سایتی که شما عکس هاتون رو توش آپلود می کنید فیلتر شده

ابراهیم اصواتی یامچی

با سلام من بیر اردبیلی ام منیم بیر یولداش وهمکار وارییمیدی کی آدی حسن شوندی دی او شهید قارداشی وار واو زامان کی سوزون کندوزون آدیین کوردوم چوخ سئوندوم و آقای حسن شوندیینیین یادیینا توشدوم .آلاه سوزدن راضی اولسون ائر حسن شوندی نی ده گوردوز منیم سلامی می اونا دا ییتییرین