یک لقمه نان و پنیر و یک لیون چای داغ و روبرو یم جنگل و برف

صبح سه شنبه اول اسفند است

من در منطقه رویایی سارایو

در کنار پی سنگی به جا مانده از یک بنای تاریخی رومی ها

در میان درختان بلند

و آنسوتر رودخانه بزرگ

و آن طرف تر جنگل های وحشی پوشیده از برف

توی ماشین در خلوت خویش نشسته ام

این منطقه نزدیک دانشگاه دخترم و پسرم می باشد

اغلب به اینجا می آیم

گاه غرق طبیعت می شوم

گاه با رودخانه جاری می گردم

گاه در میان تاریخ سیر می کنم

و دفتر و قلم

و یک عالمه خیال

امروز هم اینجا هستم

بیرون برف آمده است و سرد است

توی ماشین گرم است

همانند یک کلبه روستایی

همسرم نان گرد ترکی با پنیر تازه در درون آن پخته است،در کیفم گذاشته

و یک فلاکس کوچک چای داغ

نان و پنیر ترکی همسرم را می خورم

چنان خوش طعم و مطبوع است که توصیفی برایش نمی توانم داشته باشم

همسرم همیشه به رسم قدیمی ها در کیف من غذا می گذارد

گاهی حتی غذا را خودش با تحمل رنج راه تا محل کارم می آورد

امروز صبح هم با عشق از نان مخصوص خود توی کیف من گذا شته است

نان و پنیر را توی ماشین می خورم

و چای داغ

چه حس مقدسی می یابم

تمام وجودم لبریز از عشق به همسرم می شود

با خودم توی ماشین می خوانم

من که همسری اینگونه دارم

من چرا عاشق نباشم؟

/ 0 نظر / 34 بازدید