عشق در غربت

یازده سال پیش با رافید آشنا شدم.سبب آشنائیم با او ساز دف بود.یک بار مثل اغلب روز ها در بازار سارایو داشتم دف می زدم و یکی از دوستان هم داشت می خواند.جوانی با تبسمی بر لب ایستاده و ما را با نگاهی  آشنا و با تحسین تماشا می کرد.و من بدون اینکه او را بشناسم  دف را به دست او دادم و گفتم بزن.و او با تعجب و ناباوری به من نگاه کرد و و با تردید و کمی لرزش دست و با مکث دف را گرفت و با نگاه متعجب خویش به من طوری نگاه کرد که آیا واقعا من شوخی نمی کنم!!

گفتم بزن!

و گرفت در وسط بازار شروع کرد به نواختن

حالا یازده سال است  که با هم دوستیم .و مدت چندین سال هم با هم همکار بودیم.و در خیلی از کانال های رادیوئی و تلویزیونی و در مراسمهای مختلف با هم نواختیم و خوانده ایم.در این سالها با بسیاری از نوازندگان حرفه ای و اماتور از کشور های مختلف نواخته ایم و خوانده ایم.

حالا او یک خواننده شناخته شده است.

در طی این سالها بار ها وب ارها از دوران کودکی و از دوران نواجوانی و جوانی و عشق هایمان و سوختنن هها یمان برای هم تعریف کرده ایم.

اما این بار او زاری را برای من فاش ساخت.

می دانستم که قاری قرآن است.و از کودکی در مسجد شهرشان موذن بوده است.و همیشه عشق به نواختن ساز ضربی داشته است.ولی پدرش او را وادار می کرده است که آکاردئون بنوازد و ترانه های سنتی بخواند.

در جنگ همه در بدر می شوند. و او هم زخمی می شود.برای معالجه می رود به آلمان نزد خواهرش.

در آلمان در خانه خواهرش همراه  با  چندین  نفر دیگر  از خویشاوندان از جنگ گریخته در نزد انها زندگی می کردند.خواهرش یک زن متین و مومن و مهربانی بود.و دامادشان هم یک مرد درستکار و اصیل بود.وکه سالها قبل از جنگ به آلمان مهاجرت کرده بود.

همیشه وقتی صحبت از آلمان می شد رافید بر افروخته می شد.و اگر شرایط مناسب  بود ساز  را بر می داشت می نواخت و یا می خواند.

همیشه این برای من سوال بود که مگر در آلمان چه اتفاقی افتاده است؟

اغلب او یک ترانه معروف را زمزمه می کرد.

....می دونم تو بدون من

می تونی روز ها رو  راحت سر کنی

اما من!

اما من،چه جوری بتونم روزهامو  بدون تو سر کنم؟!

یادم  میاد اون زمونا

بارها

 در غربت با خاطرات جنگ کشته می شدم

 و تو بودی که  همیشه  منو نجاتم می دادی

و  قتی برای فراموش کردن دردها

 به شراب پناه می بردم

و

        من  آنقدر می نوشیدم

          که مست و ویران می گشتم

  این تو بودی که باز منوبا نگاهت هوشیارم می می کردی

و این تو بودی که در غربت به من امید زندگی می دادی

اغلب وقتها

 که من در عمق تنهائی ها غرق می شدم

 و باز تو بودی که نجاتم می دادی

حالا ولی 

حالا ولی

بدون تو،قلبم برهوتی شده از تنهائی ها

خیلی شبها غم به جای شراب در پیاله می نوشم

چه کنم

دلم تو رو می خواد

نتونستم بهت بگم که عاشقتم

همش بهت گفتم که من و تو مثل دو دوست هستیم

مثل خواهر و برادر

اما دلم یه چیز دیگه می گفت

نمی دونم  بدون من تو روزگارت چه جوری می گدزه  

اما من نمی دونم چه جوری این روزهای تلخ رو سپری کنم

نمی دونم..

رافید چشمانش پر از اشک شده بود. گفتم وقتشه که راز ی را که یازده ساله از من پنهون کردی به من بگی.

و راز این ترانه رو به من بگی

اون گفت نگاه کرد به من.انگار خواهی می کرد که از او نخواهم که این راز رو بگه.

 

اما اصرار کردم

و ... او اینگونه شروع به سخن کرد

من و پسر عمویم که امثل برادرم بود  در خانه خواهر م زندگی می کردیم.

هر دو علاقمند شده بودیم به خواهر داماد مان.ما در آلمان با هم به کلاس زبان آلمانی می رفتیم.

خواهر دامادمان آنجا دانشجو بود.و صدای خیلی قشنگی داشت.به ما زبان آلمانی یاد می داد.

با هم شوخی می کردیم.

گاهی نگاهمان به هم دوخته می شد.و من نمی توانستم از او چشم بر دارم.و مسخ او می شدم.

مثل یک کابوس سعی می کردم از طلسم نگاه او خلاص بشوم اما نمی توانستم.

شرم می کردم و عرق می ریختم

خدا خدا می کردم که او نفهمد که من محصور او می شوم

اغلب می زدیم زیر آواز

وقتی من یک ترانه ای را زمزمه می کردم او هم  شروع می کرد به خواندن

انگاری بدون اینکه خودمان بخواهیم

دلهایمان با ترانه با هم گفتگو می کردند

و احساسشون رو که ما نمی تونستیم به زبون بیاریم 

دلهایمان به ترانه به هم می گفتند

گاهی من اذان می گفتم.او از صدای اذان من خیلی خوشش می آمد.

احساس می کردم که پسر عمویم هم که مثل برادرم بود عاشق او شده است.

وپسر عمویم بیشتر وقتها در باره خواهر امادمان حرف می زد. اسم خواهر دامامان ساجیدا بود.

اصیل بود و متین و ملایم.

پسر عمویم از من خواست که با ساجیدا صحبت کنم.من انگار اتشی بر تمامی وجودم زندند!!

به پسر عمویم نگاه کردم

با حیرت و با ترس

انگار یک باره همه چیز در نظرم به هم امیخته شد.و همه چیز مبهم و تاریک

 پرسیدم ،مطمئنی؟!

گفت آره.

زبان بند آمد و گلویم خشک شد.

پسر عمویم با تعجب از من پرسید نکنه از دامادتان می ترسی؟

نکنه فکر می کنی که ممکنه جواب رد به من بده؟!

گفتم نه نه.

فقظ

فقط

 

پسر عمو پرسید فقط چی؟!

چند روز در عالم دیگه ای بودم

گیج شده بودم

دلم شور می زد

می ترسیدم

داشتم عزیز ترین فردم رو از دست می دادم

یک روز در کنار رودخانه هر دو ترانه می خواندیم

و من شروع کردم به خواندن یک ترانه قدیمی از سارایو

در باره دو برادر که عاشق دختری شده بودندن

و برادر بزرگتر عشق اش بخاطر برادر کوچکتر پنهان کرده و به خواستگاری دختر مورد علاقه اش برای برادرش می رود

و قتی این ترانه را خواندم

ساجیدا رنگش پرید

و احساس کردم او هم  مثل من دارد می لرزد

گفتم  ساجیدا!

می دونی که من وتو مثل برادر  و خواهر هستیم!

و من تو رو من یه خواهر دوستت دارم

و می دونی که من سعدات تو رو می خوام

فکر می کنم تو این مدتی که با هم هستیم تو آدیس پسر عموی مرا شناخته ای

او آدم با سواد و اصیلیه

و درستکار

.ساجیدا گوئی زبانش بند آمده بود

ووگفتم آدیس تو رو دوست داره

اون دانشگاشو در سارایو تموم کرده و حالا هم که زبان آلمانی یاد می گیره و می توه تا چند وقت دیگه کار پیدا کنه.و اگه بر گرده بوسنی هم زندگی خوبی خواهد داشت

با اینکه آدیس از من دو سال بزرگتره اما اون از من جدیتر و موفق تره

من فقط می تونم بخونم و تنپو بزنم

و آینده م معلوم نیست.

 

و بعد گفتم می دونی من بر می گردم بوسنی و دوست دخترم منتظر منه.

 

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید