به دنبال عشق گم شده از قروه درجزین تا کشور بوسنی و هرزگوین

سال 1364 رخت سفر بستم

از پدر و مادرم و عزیزانم دور شدم

از مادربزرگم که یک دنیا صفا داشت

و از پدر بزرگم بابا حسن که اندیشه رها داشت

از قروه درجزین و از اقوام و از دوستانم

و از بیشه زار های زادگاهم دور شدم

از شب نشینی ها و شطرنج بازی کردنها

شب ها گاه تا دیر وقت از فلسفه سخن گفتن ها

از شعر خواندنها

از یاران اسطوره سان

دور شدم

از صحرای میلاجرد قروه درجزین

و باغهای انگور و از مرغداری و مزرعه مان درراه بهکندان دور شدم

از همدان وهنرستان دیباج و از بازار پرراز همدان و از کوه الوند و از ذوب فلزات

و از دانش آموزان دور شدم

از کتابهایم و از سازم و از خانه پر صفای مان در قروه دور شدم

از تهران باغ خزانه قلعه مرغی

از کوچه قلی زاده و کوچه شهید خراسانی

از دوستانم در آن کوچه دور شدم

از پنجره ها ی پر از قصه های عاشقانه ،دور شدم

از خانه مان در کوجه شهید خراسانی و قلی زاده

از همسایه های خوبم

از اتاقم در آنجا که محل جمع شدن دوستان بود،دور شدم

از تهران و از جلو دانشگاه تهران و تماشای کتابها و خواندن جلد کتابها و خریدن کتابهای تازه دور شدم


به دنیای تازه قدم نهادم

استانبول!

آه استانبول!

نسیم دریا

بناهای تاریخی

برادر خوبم و همسرش و خواهران همسر برادرم


و کتابهای درسی و عاشق درس شدن

و شب و روز غرق درس شدن

و فرمولهای جدید کشف کردن

و در حسرت عزیزان در ایران ماندن

مست موسیقی ترکی شدن

و در لب دریا ساعتها نشستن و نوشتن و نوشتن و نوشتن

و آنگاه از دریا و از برادرم و خانواده برادرم

. از استانبول شهر قصه و تاریخ و موسیقی دور شدم

به یوگسلاوی رسیدم

سرزمینی ناشناخته

شهر بانیالوکا خندان در کنار رود عظیم ورباس

شهری که در دامن کوه های پوشیده از درختان وحشی پر از شور و غوغا بود

مردمان که ابتدا برایم بیگانه بودند

اما اندک اندک با آنهامانوس شدم

آنها صمیمی بودند

و دیدم که با ما مشترکات فرهنگی و تاریخی بسیار دارند

به گذشته های آنها سفر کردم

اغلب روز ها در میان جنگلهای وحشی می گشتم

و اندیشه ام را گاه دختران زیبا

گاه سیاست

گاه خانواده و وطنم و گاه درس و دانشگاه می گرفت

در کنار رودخانه عظیم ورباس با یاران می نشستیم و ترانه می خواندیم

من عاشق بودم

سخت عاشق بودم

عشقم را با صدای بلند فریاد می زدم

روزگارمان هر جند در فراز و نشیب بود

اما من مدام عاشقانه زیستم

چرا که از بدو تولد ،زادگاهم قروه درجزین

پدر و مادرم

عمه هایم و آباجی ام

خاله سکینه ام که همچو باغ های پر شکوفه بود

همسایه ها و خویشاوندان

بازار قروه و صحرا و چشمه هایش

و پدر بزرگ و مادربزرگم

همه و همه به من عشق داده بودند

و این عشق مرا نمی گذاشت که در برابر مشکلات بشکنم

این عشق همیشه مرا به حرکت و خلاقیت وا می داشت

اکنون در سارایو

شکوفه های عشقی که زادگاهم قروه درجزین و خانواده ام

وبازار و مدرسه اش به من داده اند

به بار نشسته است

و هر روز بسیاری به کاروانسرای مشهور و تاریخی سارایو بنام موریچ خان که مرکز ما در آن قرار دارد می آیند

از امریکا و اروپا و از کشورهای بالکان و از کشور های شرقی

همه و همه می آیند و محو هنر ایرانی می شوند

مست از موسیقی و شعر ایرانی

مست از راز هایی که در میان قالی های بافته شده اند،می شوند

و هر روز اساتید و هنرمندان و مردم عادی و سیاستمداران از کشور های گوناگون می آیند

و از شراب هنر ایرانی می نوشند

مست و عاشق می شوند

و ما در اینجا دربازار سارایو

هر روز عشق را می خوانیم

هر روز معنی تازه ای از عشق می یابیم

و آنگاه مستانه و رقصان تاسرزمینم اایران و تا زادگاهم قروه درجزین می رویم

و در قروه درجزین سفره صداقت و شعر و شرافت و عشق می گسترانیم









/ 0 نظر / 49 بازدید