لای لای دئدیم یاتاسن(لای لای گفتم بخوابی)

پنجره ها بسته بودند.و چراغ ها خاموش.انگار توی شهر کسی نبود.انگار همه از ترسشون توی لونه شون خزیده بودند.اما اون بیدار بود.مدتی بود که او به اون شهر اومده بود.با آنکه تازه وارد و غریب بود.اما،یه جورائی انگار این مردم را  می شناخت.آخه قبل از اومدن یک سالی در باره فرهنگ و آداب و رسوم اون مردم تحقیق کرده بود.سعی کرده بود که با گوش کردن به موسیقی سنتی اونا و خوندن  تاریخ  او  ن شهر و خوندن ضرب المثل ها و ترانه های اونا،مردم اون شهر  رو بشناسه.حتی با اینکه تازه اومده بود،اما سعی می کرد که با لهجه اون مردم با اونا صحبت بکنه.می دونست که مردم اونجا آدمای منظمی هستند.گاهی هم زیادی منظمن.و برای همین اون می خواست از طریق همین نظم توی دنیای درونشون وارد بشه و توی دل اونا  نوری بتابونه.و توی صحرای خیالشون،باغ عشق بکاره.گیتارش رو با عشق برداشت و اونو نوازش کرد.و اونو  در آغوشش گرفت.و با انگشتانش سیمهای اونو نوازش کرد.و به آرامی و با یه آهنگ آسمانی ،شروع به خوندن کرد.

لای لای 

لای لای

لای لای  دئدیم یاتاسن (لای لای گفتم بخوابی)

غم غوصانو آتا سن(غم و غصه را بزاری)

 

 

شیرین یوخو ایچینده(توی یه خواب شیرین)

ایتیردیگین تاپا سن(گم شُدتو بیابی)

............

لای لای 

لای لای

لای لای دئییم یاتاسن (لای لای  بگم بخوابی)

نوردان کلید تاپاسن(از نور کلید بیابی)

عشق قاپوسون آچا سن(در ِ عشق را بگشائی)

اولدوزلارا باخاسن (ستاره ها را بپائی)

لای لای 

لای لای....

و چراغ خانه روبرو روشن شدو پنجره باز شد....

 

/ 9 نظر / 32 بازدید
امین غفرانی

با سلام خدمت سرور گرامی جناب محمدی من امین هستم برادر کوچکتر حمید غفرانی همکلاسی شما از خواندن آثار شما بسیار لذت بردم مخصوصا که از گذشته ها یاد کردید خدا وند پدر شما را رحمت کند و شما و خانواده گرامیتان را شاد و سربلند نماید.

علی علوی

من قبلا یکی دو بار برای جنابعالی مطلب گذاشته ام شاید شما حضور در فضای عادی بنده را بشناسید. اگر یادت باشد برایت نوشتم که اگر ایران آمده ای قراری باهم بگذاریم و همدیگر را ببینیم و شما این قول را به من دادی. حالا نمی دانم ایران هستی یانه؟ علی آقای یمینی یکی از دوستان من است ولی از قضای روزگار مدتها است از ایشان خبری ندارم. حال شما به من یاد آوری کردی انشاءالله یادی از وی می کنم.

رامین

سلام لالایی خیلی قشنگی بود ممنون

امیر قمری

باسلام دوست عزیز استاد بزر گوار سکینه قنبری نه تنها مادری مهربان و دلسوز بود بلکه بانوی آگاه و با علم فرهنگ و اخلاق بود وی از اولین دخترانی بود که در قروه درجزین بر خلاف سنت زمان به تحصیل علم پرداخت و و از این راه راه سعادت و سرچشمه نیکی ها را یافت . وی زنی نیک سخن و نیک سرشت بود که درب خانه وی همیشه بر روی دوستداران علم و ادب باز بود . در اندرون فکر و اندیشه وی سرشار از معنویاتی بود که در مکتب حافظ و مولانا وسعدی و شهریار آموخته بود و تا آخرین لحظات در پی کسب دانش و معرفت بود . خدای متعال ایشان در جوار رحمت و عنایت خود قرار دهد ان شا الله این مصیبت بزرگ را به جنابعالی و خانواده محترم و فرزندان گرامی ایشات تسلیت عرض می کنم.

محب ولایت

يا رب به كمند عشق پابستم كن // از دامن غير خود تهي دستم كن يكباره ز انديشه عقلم برهان // وز باده صاف سرمستم كن[گل]

پرسبانج

وبلاگ بسیار پر محتوایی داری / به امید موفقیت شما / به ماهم سربزنید