شیخ رشتی عبدالقادر گیلانی

 

 

 

 

 

 

صد ها سال پیش در سرزمین گیلان،سرزمین که پنجره هایش به دریا و جنگل باز می شد.سرزمین که گاه در میان مِه فرو می رفت و پر از اسرار میشد.

سرزمین که مردمانش با خنده و شوخی و رقص و با آواز مشکلات را حل می کردند

آنان با هوش بودند.و دشمان را با زبان نرم و خنده و شوخی نرم می کردند.

از آنجا از یک خانواده متعادل و صمیمی و عالم و عاشق پسری به دنیا آمد  که در سن حدود 16 سالگی بار سفر به سوی بغداد بست.تا در آنجا که مرکز مهم علمی دنیای آن روز بود و بسیاری از اساتید آنجا ایرانی بودند،علم بیاموزد.

او در همان اولین سفر با رفتار خویش راهزنان و دزدانی که کاروان انها را چپاول نموده بودند ،با رفتار خویش مسلمان می کند.

او عبدالقادر نام داشت.

هنوز هم پس از قرنها از چین گرفته تا اروپا،با شراب عشق عبدالقادر گیلانی گروهی از بند خودپرستی ها رها یافته و به سوی خدا راهی می شوند.  و عاشقانه در راه رسیدن به خدا گام بر می دارند

......چند وقت پیش...

 

 یک زن و مرد جوان با شوق وارد گالری شدند.گوئی در میان نقوش و رنگهای قالی ها و بافته های

 

قدیم ایرانی غرق شده اند.گوئی باورشان نمی شد که در سارایو شهری که در میان جنگل ها و کوهساران پوشیده از درختان و در میان رودخانه ها و تاریخ قرار دارد،هنر با شکوه ایرانی را ببینند.با احترام و صمیمانه سلام کردند.

من تحت تاثیر ،برخورد شوریده گونه انها قرار گرفته بودم.جواب سلام را دادم.مرد جوان گفت ما آمریکائی هستیم.

خانم من ریشه ایرانی دارد

و نی می نوازد.

انگار دروازه ای به رویم باز شد. و باغی پر ازشکوفه و گل و پرنده گان بسیار،پدیدار شدند

 

مرد جوان در ادامه گفت،ما یک خورده پایین تر از اینجا در یک دکان که قالی و گلیم و آثار هنری داشت،یک نی و یک دف دیدیم.و فروشنده گفت که این نی فروشی نیست. و ما را به اینجا آورد.

آنها را دعوت به نشستن کردم.پرسیدم چای می خورید؟

با علاقه و سریع به هم نگاه کردند و بعد با حالت احترام و اشتیاق،ج.اب دادند ،آه!!

چای ایرانی!!

بله می خوریدم

خانم خانم در آمریکا به دنیا آمده بود

و اصلا ایران نبوده.

و فارسی را خوب حرف می زد.شوهرش آمریکائی بود.اما چیزی که برای من تعجب آور بود این بود که ،او هم فارسی بلد بود.اما کتابی حرف میزد.

گفت که در دانشگاه زبان و ادبیات فارسی خوانده است.

من نی را آوردم و به خانم دادم.او با عشق به نی نگریست و با احترام بر آن بو سه زد. و بسم الله گفت

و شروع کرد به نواختن ،خیلی قشنگ می نواخت.و مرد جوان با عشق به همسرش می نگریست و و با نوای نی  ،گوئی پرواز می کرد

خانم جوان اسمش سُرودا بود

45 سال پیش پدر برگ سرودا  همراه با خانواده اش به اروپا سپس به آمریکا مهاجرت کرده بودند.

پدربزرگ اهل تبریز بود و تاجر فرش بود و مادرش اهل رشت.پدر بزرگ باز خانواده اصیل و با سواد بوده و علاقه زیادی به ادبیات فارسی و ترکی داشته است.و مادر بزرگ هم از یک خانواده اهل هنر رشت.مادر بزرگ اغلب ترانه می خوانده و نوه هایش رابا ترانه و رقص از خواب بیدار می کرده است

و پدر بزرگ ساز می نواخته و به ترکی و فارسی ترانه می خوانده است

سرودا 7 سال پیش با همرش آشنا می شود.

همسر سرودا به من گفت که فرهنگ و رفتار خانواده سرودا منوعلاقمند به فرهنگ ایرانی کرد.

و من رفتم به دنبال ادبیات فارسی.

و اکنون هم تز دکترای من در باره تاثیر اندیشه عبدالقادر گیلانی در بالکان بخصوص در بوسنی می باشد.

پرسیدم حالا چرا بوسنی را انتخاب کرده اید؟

گفت پدر من یک نظامی بود.و در بوسنی خدمت می کرد.او شیفته مردم بوسنی شده بود. و در اینجا با یک خانواده آشنا می شود که آنها درویش بوده اند و اهل طریق عیدالقادر گیلانی.

و پدرم نیز پس از باز گشت به آمریکا باز نشسته شده و بیشتر اوقاتش  راصرف تحقیق در باره مردم بوسنی،می کند.و اکنون یک انجمنی ایجاد کرده بنام قهوه بوسنیائی.

خیلی برایم عجیب بود.

من با تعجب و به شوخی گفتم خوب،شاید اصلا خانم شما یعنی سرودا خانم ،نوه عبدالقادر گیلانی باشد؟!

چون مادر بزرگ  خانم شما اهل رشت هستند و عبدالقادر گیلانی هم به قولی اهل رشت  بوده است.

مرد  جوان و سرودا خندیدند.

گاه صحبت های ما گل می کرد.زن و مرد جوان عاشق ادبیات ایرانی بودند. عاشق حافظ و مولانا و عطار نیشابوری و..

گاه با آنها زمان و مکان را در هم می نوردیدیم و به گذشته دور  سفر می کردیم . و با نوای نی سرودا  در بیا بانها شوریده  و عاشق به دنبال چشمه ساران الهی می گشتیم

 

با خودم می اندیشیدم،چگونه می شود ،که آتش عشق یک جوان گیلانی پس از قرنها هنوز هم در جاهای مختلف جهان،دلها را روشنی می بخشد. !؟

 

 

 

 

چه اسراری در ذات سرزمین ما نهفته است،که هنوز هم شاعران و عارفانش جهان تشنه را سیراب می نماید؟

برای آنها تعریف کردم که همین دو روز پیش برای دخترم در باره عبدالقادر گیلانی صحبت می کردم.

و دخترم گفت که قصه عبدالقادر گیلانی را معملش در  سوم ابتدائی  یعنی 5 سال پیش برای آنها تعریف کرده است

معلم دختر من اهل ترکیه است.انسانی  نجیب و مومن وپاک سرشت و دانا که شاگردانش را بسیار دوست می دارد.

و اکنون شما از آمریکا به بوسنی آمده اید تا به خدمت عبدالقادر گیلانی بروید.؟!

حدود 25 سال پیش وقتی شروع کردم به تحقیق و نوشتن در باره تاثیر فرهنگ و تمدن اسلامی در بوسنی،با دنیایی از شگفتیها رویرو شدم.

در آن زمان به اسنادی بر خوردم که نشان می داد ،مردم بوسنی حتی در روستاها در مکتب خانه ها چهار زبان یاد می گرفته اند.عربی و ترکی و فارسی و زبان محلی خودشان را.

به اسامی شاعران بوسنیائی بسیاری برخوردم که به زبان ترکی و عربی و فارسی شعر سروده اند.

و اینگونه بود که من در بو سنی روح مولانا و حافظ و عطار  و خیام  و.. زیارت می نمودم.

هنوز هم در کاوشها و تحقیقات خود به اسناد و آثاری بر خورد می نمایم کهدیدن آنها مرا متحیر  و گاه مستم می نماید.

یک سال پیش با یکی از همکلاسیهای دانشگاهی ام  رفته بودیم برای تحقیق در باره آثار باقی مانده یک شهر قدیمی 2300 ساله در میان جنگل ها و کوهساران در غرب بوسنی.

ساعت ها راه رفتیم.و در نهایت به آثاری شگرف از یک شهر بزرگ در میان جنگل ها و بر بالای کوه رسیدیم.

تا دیر وقت در انجا بودیم.

زمان را گم کرده بودیم

دیدن سنگ های تخته سنگ های عظیم تراشیده شده و به تصویر کشیدند عظمت ان شهر و بنا های آن  و نیز طبیعت عجیب آنجا ما را مبهوت ساخته بود

 

دیر وقت برگشتیم

در شهر ی بنام استولاتس که در که شهری است بسیار زیبا و تاریخی که اگبر مردم آن مسلمانان اهل علم و دانش بوده اند. و متاسفانه در جنگ اخیر دشمنان بسیاری از مردم آنجا را شهید نموده و خانه ها و مساجد را ویران ساخته اند.

اما باز روح  مردمان مسلمان و عالم و عارف آن شهر را می توان حس نمود

پیر مردی ما را با اصرار به خانه اش برد

و چندین کتاب قدیمی آورد.

گفت چند سال پیش چوپانی در میان کوهستانهای جنگلی  گوسفندش گم می شود.و قتی به دنبال گوسفند خود می رود. یک صندوق قدیمی می بیند.ابتدا می ترسد.

و اما بعد آرام آرام به صندوق نزدیک می شود و وقتی آن را باز می کند. می بیند که صندوق پر از کتاب است.

وقتی من انها کتابها را دیدم .خداوند متعال را شکر گفتم.

براستی گاه خداوند حکیم نشانه هایش چه زیبا به ما می نمایاند.

آن کتاب ها عربی ترکی و فارسی بودند.و من هنوز دارم در باره آنها تحقیق می کنم. و آن  پیر مرد اصیل.که در جنگ با دشمنان عزیزانش را از دست داده بود و خود نیز بخشی از وجودش را داد بود،شیخ بود

شیخی ساده و بی ریا

و اهل طریقت عبدالقادر گیلانی

.....

و اکنون شما از آمریکا به اینجا آمده اید!

برای زیارت عبدالقادر گیلانی!

بیائید من شما را می برم به خانقاه عبدالقادر گیلانی .همینجا نزدیک است.

 کعبه العشاق باشد این مکان                هر ناقص آمد اینجا شد تمام


کتیبه هائی به زبان عربی ترکی و یک بیت فارسی در ایوان ورودی خانقاه 



/ 4 نظر / 92 بازدید
حامد صلصالی

سلام! « ساری تئل و جشنواره موسیقی نسلی از آفتاب » در « مدنیّت اوجاغی » پابوس کلیّه ی سروران گامی است. [گل][گل]

هادی

سلام سیزه ایمیل وردیم جاواب گلیب چاتمیب سیزین سروشدوقویزا دیرم که من قوروالویام گنده سیزینن آشنا اولماق ایستیرم سیزدن منه ایمیل یوللاماق گوزلیرم تانری آمانوندا

فانی

لطفا این مطلب رو از وبلاگ انجمن فانی روی سایتتون بزارین یا لینکش بدینحضرات مسئولين و پيشكسوتان و مردم شريف اينجا كه ما هستيم ،به داد فرهنگ و ادبيات قروه برسيد

فانی

لطفا این مطلب رو از وبلاگ انجمن فانی روی سایتتون بزارین یا لینکش بدین(حضرات مسئولين و پيشكسوتان و مردم شريف اينجا كه ما هستيم ،به داد فرهنگ و ادبيات قروه برسيد)