دو کبوتر   

دیروز به شهر تاریخی و قشنگ موستار رفته بودم.در 200 کیلومتری غرب سارایو.اصولا بوسنی یک سرزمین کوهستانی است .شهر ها و روستاها درمیان کوهستانهای پوشیده از درختان واقع شده اند.و رودخانه های بزرگ و پر اَب زیادی در سرزمین بوسنی وجود دارد.و شهر موستار در منطقه مدیترانه ای قرار دارد و نزدیک دریای اَدریاتیک می باشد.از میان این شهر تاریخی رود بزرگ و سبز رنگ نرتوا می گذرد.و پل تاریخی موستار که اَنرا 450 سال پیش یک معمار برجسته مسلمان بنام خیرالدین ساخته است که از شاهکارهای معماری جهان به شمار می رود .این پل که دو باره اخیرا توسط استادان کشور ترکیه نوسازی شده است .براستی زیبایی و شگفتی خیره کننده دارد.در کنار رودخانه پر اَب خانه های سنگی که با سنگ ترشیده ساخته شده اند .جلوه و معنی خاصی به شهر داده اند.و مساجد تاریخی زیبایی در گوشه کنار شهر موستار با گنبد های سنگی و فلزیشان و با مناره های بلند و زیبایشان روح اَدمی را با معنویت نوازش می دهند.این شهر در زمانهای نه چندان دور پر از مدرسه و کاتبخانه بوده است.یک شهر فرهنگی با مردمانی خوش.اکنون با اینکه هنوز زخم های تنش التیام نیافته است.اما شهر موستار با نشاط و سرحال به نظر می اَید. جالب است که بگویم در این شهر اقوامی زندگی می کنند که خود را ایرانی می دانند.یکی از مساجد تاریخی شهر موستار بنام مسجد درویش پاشا که حدود 430سال پیش ساخته شده است. پدر درویش پاشا ایرانی بوده است و در دربار امپراطوری عثمانی تربیت یافته بوده است. و در تاریخ بنای این مسجد به فارسی شعری بلند نوشته شده بود که من یک بیت از ان را می نویسم....

کرد این مسجد بنا درویش اَغا اَن خجسته بخت و اَن فرخنده رو

ما در این شهر تاریخی 4 سال است که گالری داریم .گالری ما هم در جای بسیار خوبی قرار دارد و می توان گفت بهترین و با کیفیت ترین گالری شهر محسوب می شود. از شهر موستار 20کیلومتر به طرف غرب از میان یک دشت باید گذشت دشتی که در اَن گلهای دارویی کاشته شده است وتمام دشت پر از عطرگلهای مختلف است. دشتی که در اَن اَفتاب است گرمای دلپذیری دارد.برای من که از سرزمین اَفتاب هستم .سارایو گاهی بیش از حد بارانی می باشد.و هوای موستار و رودخانه هایش و اَفتابش دلنشین است. و نیز این مکان مقدس که اَن مقبره شیخی بنام ساری سالتوق واقع شده است .این مقبره در زیر پنجه کوه سنگی قرار دارد که هیچوقت باران و برف بر ان مقبره نمی بارد.در حقیقت کوه گویی مقبره را در اَغوش گرفته است.این مقبره که خانقاه هم می باشد از نظر معماری جالب و قابل توجه می باشد.و درست در دهانه غاری قرار دارد که از اَن جریان بزرگ و عظیم اَب جاری می باشد.در اَنجا نمازم را به جای اَوردم و برای همه دوستان و اَشنایان دعا کردم.

سکوت و اَرامش در اَنجا با صدای جریان عظیم اَب و با صدای کبوتران چاهی معنی دلپذیری می یافت.چندین ساعت را در انجا گذراندم . در خیالم به گذشته ها و به فرداها سفر کردم.با خیال بسیار کسان همنشین شدم.اَرامش و رضایت مطلوبی به من دست داده بود و از همه نگرانی ها و اضطراب ها رها گشته بودم...اَمدم مدتی در اطراف صخره ها به دنبال اَثاری از گذشته گان گشتم.بر بالای ضخره ها تکه هایی از سفالهای قدیمی یافتم . سفال در باستانشناسی حکم کلیدی را دادرد که می تواند دریچه بسته تاریخ و گذشته یک منطقه را بگشاید. و من به عنوان یک باستانشناس همیشه به دنبال سفال می گردم. و هر جا می روم توبره ام رابا سفال پر می کنم و همسرم نمی داند با این تکه سفالها چه کند. بعد رفتم در کنار رودخانه نشستم. جریان عظیم اَب و تابش ملایم اَفتاب و تماشای اردکهای وحشی که با بچه هایشان که پشت سر مادرشان شنا می کنند .خیالم را از تمامی تیره گیها می شست.و همیشه از این که خداوند به من قلمی داده است که می توانم بر اوراق دفترم جاری باشم .شاکرم.و بنا براین مثل همیشه قلم و دفتر مرا در این مسیر ها همراهی می نمایند. و چه خوب است که انسان همیشه با قلم و دفتر باشد.

وقتی بر می گشتم شادان و غزل خوان بودم. باران می بارید و گلزارها و جنگل ها خیس می شدند و عطرشان در فضا می پیچید. ساعت 12 شب به سارایو رسیدم. وقتی رسیدم به گالری نامه ای بر روی میز دیدم از یک دوست انگلیسی بود.چند ماه پیش با سه خانم میانه سال اشنا شدم که برای کمک به جنگ زده های بوسنیایی امده بودند. ادمهای پر از معنویت بودند.و سی سال بود که در راه معنویت و تزکیه نفس کار می کردند. یکی از انها نوشته بود او هر روز بر روی ان سفره قلمکار اصفان که به اوهدیه داده ام عبادت می کند. و دیکری باریم تصویر دسته ای از پرندگان را در خال مهاجرت کشیده بود.پرندگان مهاجر در پرواز بودند.و دو کبوتر گویی در دور دستها در انتظار رسیدن انها بودند.دو کبوتر هر دو شادمان به نظر می امدند. او نوشته بود که به سارایو سلام برسان و به کبوتر هایی که در بازار قدیمی سارایو جمع می شوند .دانه به پاش .او نوشته بود که ا ز پرندگان مهاجر می خواهد که پیام او را به من برسانند. باز در سارایو باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود و من وقتی رسیدم به خانه ساعت یک بامداد بود.همسرم هنوز بیدار بود.و منتظر امدن من و برای من شام اماده کرده بود. از سفر دیروزم سخن گفتیم .همسرم شادمان می نمود و راضی از گذران روزگاران .بیرون صدای باران می امد و صدای پارس سگها که گرما و حس خاصی به محیط خانه می بخشیدند .همسرم همیشه از پارس سگها خوشش می اید.او می گوید احساس می کند که سگها رضایت خویش را از زندگی به بشر ابراز می دارند. با هم از پنجره بیرون را نگاه کردیم.خانه ما در میان جنگل خیس از باران لبخند می زد. و صدای باران بر روی بامهای سفالی اهنگ دلنشینی را می نواخت. صبح با صدای باران بیدار شدم.و دخترم امد و گفت بابا دو تا کبوتر امده اند و پشت پنجره نشسته اند.دو تا کبوتر کوچک.راست می گفت دخترم دو کبوتر امده بودند ...

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٥ - parviz mohammadi