می گفت که بلبلی بوده است   

می گفت که بلبلی بوده عاشق ومست


می گفت دینش عشق بود

و مسلکش دلدادگی

می گفت با نشستن با گلها


وبا خواندن برای گلها


نفس می کشید و معنی می یافت



می گفت پرواز


اَه پرواز..


پرواز جانش می بخشید


از باغی به باغی

از اَسمانی به اَسمانی دیگر پرواز کردن


و هر دم نغمه ای تازه ساز کردن


برایش عبادت بود


و به بال های رنگیش می بالید


.. می گفت که بلبلی بودم عاشق و مست


دوست می داشتم جهان را در او هر اَنچه هست


می گفت باغ با اَواز او نفس می کشید

و گلها با اواز او ناز می شدند


می گفت که قفسم انداختند مرا

می گفت تنهایم ساختند مرا

اما من باز در قفس خواندم


باز من به گلها عاشق ماندم


خواب باغ ها را هرشب می دیدم


خواب گل ها را


و خواب پرواز ..

می گفت من به عشق گلها

به شوق پرواز خواندم


..و روزی مرا رهایم کردند


گفتند که با گلها ننشین

گفتند اَوار نخوان

گفتند به پرواز نیاندیش

گفتند بال های رنگینت را سیاه کن


... می گفت به من گفتند لال باش


به من گفتند چلاق باش

اَه ... هزاران اَه

فریاد هزاران فریاد .. از من بلبل چه ماند در نهایت..
لینک
۱۳۸٥/٤/٢۱ - parviz mohammadi