گریز از خویشتن   

هزاران نغمه در گلویت ماند

هزاران چشمه در وجودت

در باتلاق ناباوری ها مردند


هزاران باغ اَرزو در دلت افسردند


وقتی از تو نشانی پرسیدم

شهر گریست


تو در گورستان شهر درانتظار مرگ بودی


باورم نمی شد که تو دلت را به جغدها بسپاری


باورم نمی شد که مردانگی در تو روزی بمیرد


و تمام فکرت بوی گندیدگی بدهد


باورم نمی شد

باورم نمی شود


به دیدارت اَمدم در گورستان شهر


نا امیدانه به تو نگریستم


ازتو دیگر نشانی جز گندیدگی ها و تعفن چیز دیگری نمانده بود


خودم را در تو دیدم


از خودم هراسیدم


نگاه پر از نفرین بر من انداختی


و تو از دیدن من چندشت شد


تو از من گریختی


لینک
۱۳۸٥/٤/۱٩ - parviz mohammadi