زنی که شمع شد   

به خانم اَلما استاد فلسفه و هنر که تشیع را برگزید

از اَلما خواسته بودند که محراب خانقاهی را طراحی کرده و بسازد.اَلما همان خانم مجسمه سازی است که در غرب به عنوان هنرمند مدرن شناخته شده است. انسان خاصی است.انسانی عمیق و پر احساس .در برابر عظمت دانش وشناخت او از فلسفه غرب وشرق و نیز در مورد هنر اوگاه من متحیرمی گردم .اَری از او خواسته شده بود که محراب یکی از خانقاه های معروف بوسنی را طراحی کرده و بسازد.کار دشواری بود.شاید اولین باری است که در تاریخ اسلام زنی می خواست محراب بسازد.اَلما زنی رها و اَزاده با اَن هیبت خاصش اَیا خواهد توانست محراب مشهور ترین خانقاه بوسنی را بسازد.!؟ اصلا چرا او؟ چرا یک زن را برای ساخت محراب در نظر گرفته اند؟اَلما ایندفعه بیشتر از هر زمان دیگر مضطرب و نا اَرام بود .قرار و اَرامش نداشت.از من می پرسید ایا به نظر تو من می تونم این کار بکنم؟نکنه که خرابکاری بکنم؟..به او گفتم تو خواهی توانست.چند روزی از او خبر نداشتم .تلفن زنگ زد .یکی از دوستان بود .از دانشجویان دکتر اَلما بود .از من خواست که بروم به خانقاه .پرسیدم چه شده است ؟اَیا استاد طوریش شده است/او گفت نه .فقط خواهش می کنم بیا .استاد هفت شبانه روز است که نخوابیده .و حالت خاصی یافته.من با شتاب اماده شده و به راه افتادم.60 کیلومتر باید می رفتم.تازه بخشی از راه هم کوره راهی بود که از میان جنگل ها می گذشت.من ساعت یک بامداد بود که رسیدم.باران زده بود و جنگل خیس بود و هوا کمی خنک بود.تا به نزدیکی خانقاه رسیدم روشنایی خاصی در اطراف اَن دیدم و یک گرمای خاص وجودم را فرا گرفت.انگار وارد یک بارگاه مقدسی که در اَن نورمعنویت فواره می زند می شدم.

وارد که شدم دیدم که چند تا از دانشجوهای استاد در کف خانقاه که با فرش مثل مسجد مفروش بود .دراز کشیده و خوابیده اند.و اَلما رادیدم بر روی گیسوانش و بر روی بازوانش چندین پروانه نشسته اند. او متوجه اَمدن من نشد ه بود .دستانش و گیسوانش و صورتش همه گچی بود.و رو به محراب داشت گچبری می کرد.یک لحظه احساس کردم که در محراب شمعی زلال به صورت یک بانوی دارد می سوزد.ََخودم را گم کرده بودم . خدایا چه داشتم می دیدم ؟!!

نمی دانم چه قدر گذشت ..من گویی در بهت و حیرت فرو رفته بودم. من قدرت هیچ کاری را نداشتم.هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.فکر کردم که دارم خواب می بینم.هر چه می خواستم استاد را صدا کنم نمی توانستم. می خواستم به سوی استاد بروم که مثل شمع زلال می سوخت و پروانه بر اونشسته بودند.اما نمی توانستم.

به خوادم که امدم .دیدم همسر شیخ خانقاه که زنی ظریف و بسیار مهربان است .محراب را به من نشان داده و اشک می ریزد..به او گفتم شما هم می بینید ؟! او در حالی که از شوق اشک می ریخت .سرش را تکان داد و مرا تایید کرد.صدا کردم اَلما!!!! برگشت .اَرام و خوشنود و نورانی وبا تبسمی پرسید ..پرویز اینکه در بالای محراب گچبری کرده ام چه خوانده می شود؟

نگاه به او کردم و به پروانه ها و محراب و حرفی که او با گچ افرید بود.باورم نمی شد .اَخر اَلما اصلا حروف عربی را نمی شناسد.اما در میان یک کلمه هو..که بسیار هنرمندانه کار کرده بود ..هم االله بود و هم محمد و هم علی....

شیخ که در گوشه ای بخواب رفته بود .برخاست و به محراب و به الما و به زنش و به من نگاه کرد.گویی هنوز دارد خواب می بیند .دو باره به محراب نگاه کرد .و یک باره برخاست و شتابان به سوی محراب رفت ....و گفت یا الله یا الله..
لینک
۱۳۸٥/٤/۱۸ - parviz mohammadi