عاشق ساز بدست ..به دوست دیرینه ام اقای محمد رحیمی   

عاشق ساز بدست...به دوست دیرینه ام اَقای محمد رحیمی اقدس


چال عاشیق .چال سازوی..بنواز ای عاشق .بنواز سازت را...20سال پیش ما جوانان شوریده و عاشقی بودیم که برای رسیدن به اَرزوهایمان که به نظر دست نیافتنی بودند .کوله بارمان را بسته و راهی شده بودیم.و 30ایرانی در شهر زیبا که در دامن کوهستانهای پوشیده از درختان وحشی و در کنار رود بزرگ ورباس لمیده بود .ماوائ گرفته بودیم.عشقمان کتاب بودو سیاست و فلسفه و پر بودیم از حسرت و غریبی و اَرزوهای بزرگ..کتاب های اَناتومی و فیزیولوزی وبیوشیمی.پاتولوزی و..در دستانمان و دانشگاه و کتابخانه و جنگل و کنار رودخانه جایمان.و عشق و عشق باز هم عشق و ما پر از عشق بودیم و لبریز از عشق بودیم.جهان را گویی با همه اَنچه در او هست درک می کردیم و می شناختیم.و به دختران زیبای شهر بانیالوکا دل می باختیم ولی دلمان یک از وطن و عزیزان غافل نمی شدند.اَری ای دوست خوب .ای مرد نیک اَذربایجانی و ای محمد رحیمی !!و ما در کوران تنهاییها و بی کسی ها و در تلاتمهای

سیاست و فلسفه و جنگ .به دنبال راهی تو برای سعادت بشر بودیم.راهی که در اَن نور خدایی باشد و عدالت و انساندوستی و خدا جویی را برای همه به ارمغان بیاورد.وگاه از این همه گریز میزدیم.از دانشگاه و پزشکی و کتابخانه و سیاست و فلسفه و جنگ ...از همه می گریختیم.راهی جنگل های وحشی بانیاکوکا می شدیم.عاشق و شاداب و غزل خوان و اَواز خوان می رفتیم.زبان جنگل و کوه روخانه و چشمه ها را گویی می شناختیم.اتشی به پا می کردیم و در برف و سرما و در بهار و تابستان با راز گنلهای وحشی بانیالوکا همراز می شدیم.و می خواندیم .

صابر خوب تنبک می نواخت.جوانی از تبریزبودو خوب والیبال بازی می کرد.و داریوش نیز اهل تبریز بود

و به ترکی می خواند..من بیر سرو اَغاجو سن بیر گوگرچین اگر قونموشودوم اوچموشام سندن.و صابر به ترکی می خواند ..از زکی موران..منیم ده قلبیم وار منده انسانام.. وتو از دایی ات می گفتی و شعر ترکی را به سبک دایی ات چه گیرا و نیکو و چه با احساس دکلمه می کردی و با شعر تو من سازم را از پیرهنش در می اوردم و همگی می خواندیم .جنگل و کوه و اسمان و شهر همه و همه پر از اواز ما می شدند.و دختران بانیالوکا با ترانه های ما در خیابان می رقصیدند.. به مهرالدین ان جوان اصیل و مردصفت میاندابی میگفیم که تپانچه ات را بکش و او تپانچه اش را می کشید و ما قاه قاه می خندیدیم. یاد محبوبه به خیر اَن دختر خوب و متین شیرازی با چهره زیبا و قد رعنا و وقار بالا .او در میان ما فرشته ای بود . .همگی مواظبش بودیم.و چه صدای دلنشینی داشت.و عروب ها می رفیم پشت پنجره اش و باهم برایش ترانه دختر شیرازی را می خواندیم.او مه خجالت می کشید .از دست ما عصبانی می شد و همان عصبانیتش یک دنیا زیبایی داشت.

خانه تو در کنار روخانه بود و کا گاهی در انجا جمع می شدیم.توبرای ما که سالها بود از وطن دور بودیم و چلو کباب برای ما حکم افسانه را داشت.چلو کباب مشتی درست می کردی.شعربود و ترانه وسییاست و فلسفه و تنهای و حسرت و بی خیالیها.و گاه در دیسکو رقصیدنها با دختران..

گاه روشنفکران پاک نهاد می شدیم و گاه دانشجویان پزشکی که تنها به درس و ساختن فردا می اندیشند و گاه از بی خیالان روزگار می شدیم.

در جلسات هفتگی مان همگی همچون رهبری و ایدولوگی ظاهر می شدیم. و در همه عرصه می خواستیم سر باشیم.و درد بشریت را می خواستیم درمان کنیم.

حالا خدا راشکر تو محمد رحیمی از شهر عجب شیر .اکنون در ایتالیا کشور معماری و هنر و خنده هستی و خانواده خوب داری.من در سارایو هستم با دکتر ابراهیم از میانداب و همسرش که همان دوست دوران دانشجویی اش است و چه خانم متینی استو هنرمند .

و دکتر داریوش در تبریز است و دکتر مهرالدین در میاندواب و محمد عبداله پور و عیسی هر دو پزشکانی در فارس حمید بلوچ در سوئد و ...صابر در امریکا .

گاهی ما باز در این جمع می شویم و می خوانیم.تنبک من در نزد تو در ایتالیاست.تنبکی که انرا از

ترکیه گرفته بودم و انرا قلمزنی کرده بودم و روی ان تصویر بابا حسن خودم را حک نموده بودم.انرا به تو دادم تا در غربت همراهت باشد.

می دانم گاهی تو هم تنبک می زنی و دوستانت جمع می شوند و باز دل به بیکرانهای دوستی می سپاری. و باز بخوان شعر عاشق ساز بدست را .تا دوباره ساز ها از پیرهن خویش در اورده شوند.تا دوباره جنگل های دل ما به رقصند...
لینک
۱۳۸٥/٤/٦ - parviz mohammadi