... سراب تقدیم به پسر برادرم اَلپر   

سراب یکی از شهرها ی وسط تاریخی اذربایجان می باشد.حمدالله مستوفی قزوینی در کتاب نزهته القلوب می فرماید.سراو ..شهری است از اقلیم چهارم.از شرق به کوه سبلانمایل به قبله افتاده.هوایش سرد و اَب اَنازرودی که بدان شهر منسوب است...ابن حوقل در وصف اَن چنین می فرماید..سراو ..شهری است نیکو و دارای چند اَسیاب و گرداگرد اَنرا مزارع غله وباغستانهای پر میوه فرا گرفته است و مهمانخانه های پاکیزه و بازار ها ی خوب دارد...سراب و یا سر اَب به معنی سرچشمه است .و گویا این شهر در کنار اَب قرار داشته است.با توجه به سنگ نوشته هایی که از دوره اورارتو ها که هم دور ه ماد ها بودند بر جای مانده .می توان به این نتیجه رسید که این شهر از سالهای 2700قبل از میلاد هم دارای اهمیت بوده است این سنگ نوشته ها که با الفبای میخی اورارتویی نوشته شده اند در روستای نشت اوغلی و دیزج رازلیق قرار دارند...و اکنون سراب ..فرزندم اَلپر .ریشه ها و محیط و پدر و مادر و مربی و دوستان و..همگی نقشی در شکل گیری شخصیت انسان دارند. اما ریشه ها نقشی بس اصلی تر و مهمتر در شکل گیری شخصیت انسان ایفا می نمایند.برای همین به نظر من خوب است که اَدمی ریشه های خود را بشناسد و نگاهی عالمانه و با عشق الهی به سوی فرداهای پر از امید و انسانیت و خلاقیت حرکت نماید.در یکی از محلات سراب در حدود صد و اندی سال پیش خانواده ای قابل و کاری با داشتن ریشه های اصیل و انسانی .حرکتی تازه برای ساخت فرداهای بهتر برای خویش و نسل های بعد اَغاز نمودند.خانه باغی بزرگ با اتاقهای گوناگون که هر اتاقی گوئیا دنیای خاص خودش را داشت.و پدر و مادر و فرزندان وعروسها و دامادها و نوه ها با هم خانواده ای با احترامی را بوجود اَوردند.نام بزرگ خانواده جلیل بود و فرزند بزرگ خود را جبار نام نهاد.جبار نابغه ای بود که در بسیاری از هنر ها وصنایع زمان خویش دستی داشت.همسر جبار بانویی بود بسیار با وقار و زیبا و شاداب از یک خانواده اشرافی که اَداب و زفتارهای سنجیده ای داشت و فرزندانش را با وقار و توانمند تربیت می نمود.هر روز صبح با رقص و اَواز فرزندانش را بیدار می کرد .اَنها از خانواده مشایخی بودند .مشایخی ها از خانواده شناخته شده تاجر و کارواندار بودند و در نتیجه پسر بزرگ جبار هم بیشتر همراه دایی خودش به سفر می رفت و کم کم اَنها توانستند در تولید قالی های با کیفیت نامی نکو یی را برافرازند.جبار نقاشی می کرد و شعر و نوحه می سرود و عکاسی می کرد و ..پسر بزرگ جبار با بانویی نیک سرشتی که از خانواده مسلمان و ثروتمند و اصیل اَذری بودند که با کمونیستها مخالفت ورزیده و برای حفظ کیان خانواده و حفظ سنن دینی خویش ناچار از باکو به سراب مهاجرت نمودند..ازدواج نمود. که اَن عروس جوان با خود شرافت و خداپرستی و عالمی خاطره و باغهای اَرزو به خانواده بابا جبار اَورده بود.

دنیای با صفا و پاکی حاکم بود بر اَن خانواده .خانواده ای با ریشه های اصیل و باشرف و پویا و با ایمان.در این خانواده بچه ها با تربیت اسلامی تربیت شده و با ادبیات ترکی و فارسی اَشنا می شدند .صدای کاروانها و انتظار و شوق دیدن عزیزان و دل به خدا سپردن و انسان دوستی و خلاقیت و حرکت بخش از ساختار این خانواده بود.نقوش قالی ها که هر گوشه ای از اَنها دنیایی راز در خویش نهفته داشتند و دیگ ها بزرگ رنگ اَمیزی خامه های پشمی و ..شعر و نوحه ها و مرثیه های بابا جبار و نوای دلنشین مادر بزرگ و ..باغهای اَرزو..

از بابا جبار سرابی کتاب کوچک شعری بر جا مانده که به زبان اَذری است .بنام > اَیینه انتقاد> این کتاب در خرداد سال هزار و سیصد و چهل در چاپ خانه >مهر> سراب به چاپ رسیده است.

شعر از این اتاب شعر بابا جبار انتخاب نموده ام بنام ...<حکمت حقیقی <

گوگل اول طالب خدمت .او حکمت که حقیقت در

حقیقی خدمت اَنجاق خلقه خدمتدن عبارتدر

حکیم کامل اولماق کسب علمیله دگل ممکن

فقط اقناع نفسه مقتدر اولماق کفایتدر

جهالت اهلی هر شیئی کج اَنلار کج ده فکر ایلر

اونین کج فکری کج رفتاری برهان جهالتدر

جمال و قامتون گوسترمه خلقه خدمتون گوستر

عمومین خدمتی سرمایه عز و شرافتدور


اگر خلق استیورسن یخشی خلقه

همانا یخشی گوزدن خلقه باخماق خلق سعادتدر

اوزون گوستر مه خلقین قلبی در اَیینه اعمال

ایشون فکرون خیالون نیتون اوردا حکایتدور

لینک
۱۳۸٥/٤/٢ - parviz mohammadi