وقتی که دلم گفت   

حال خاصی دارم .یک حس قشنگ.یک حس مقدس.دنیا را با همه تلخی هایش .شیرین و مهربان می بینم.و عمیق و عمیق خدا را حس می کنم. شبها دل به ستاره ها می سپارم و سپیده با اَواز پرندگان بیدار می گردم.خوابهایم بوی دیارم را و بوی دوران کودکی و نوجوانیم را می دهند.گویی در همه خال با عزیزانم هستم.همسرم و فرزندانم این روزها با اَمدن مادر خانمم و خواهر خانمم خوش و دلشادند.و سارایو در زیر اَفتاب و در میان جنگل و رودخانه و اَب می خندد.کمی پیش خانم اَلما استاد زیباشناسی و مجسمه سازی دانشکده هنر سارایو اَمده بود.سالهاست با هم دوستیم .از دردهای پنهان و زخمه های زمانه با هم سخن ها رانده ایم. اَلما در اروپا شناخته شده است.او کارهای هنریش گاه برای من هم غابل درک نیست.فرا تر از درک من سخن می گوید.زمانی در کنار برج ایفل برای جلب توجه جهانیان به ظلمی که بر مسلمانان بوسنی می رود . همراه باشعری از مولانا را با اهنگی خاص . اَثار همنری خودش را که چیزی جزئ زمین زخمی شده از مین های دشمن نبود و لنگه کفشی که از دقتر خانمی بر روی زخمه های زمین برجا مانده بود. و رقص اَلما با شعر مولانا..او علاقه خاصی به دید گاه های ایرنیان به انسان و دین و هنر دارد.و اطلاعات عظیمی در مورد تاریخ فلسفه غرب و شرق دارد.چرا که همه فلسفه خوانده است و هم هنر و هم روانشناسی.

او نگران جهان و عاقبت بشر است.او از یک خانواده مسلمانی است که به اعتقادتشان پایبند می باشند. دلش گرفته بود.می گفت پیرامونم درکم نمی کنند.می گفت حتی خودم هم خودم را درک نمی کنم.و از خودم می پرسم ..اَلما .! تو در این جهان به این گستردگی چه می توانی بکنی؟! تو یک زنی .زنی مسلمان اَن هم از بوسنی.چه می توانی بکنی؟

به گفتم همین کاری که الان می کنی.بیشتر از این تو شاید نمی توانی و نباید خودت را سرزنش کنی. گفت دفت رابیاور و بزن و از مولانا بخوان. محوطه گالری پر بود از زن و مرد خوان از کشور های مختلف. گفتم اَلما ..در یک حالت خاصی هستم و دوست دارم بیشتر باهات صحبت کنم تا اینکه دف بزنم.
به او گفتم که من دیروز 45 کیلومتر از سارایوو دور شدم و از میان کوره راه ها گذشتم و از میان جنگل ها ی انبوه عبور کردم و به یک جای بسیار با صفا در میان انبوه درختان بلند و کوه های پوشیده از درخت رسیدم.

اَنجا مقبره شیخ حسین خراسانی قرار دارد ..و اَلما یک باره چهره اش باز شد و تبسم مطلوبی بر لبهایش نشست و با حالت رصایتمندیپرسید. ایا رفته بودی به خانقاه اوگلاواک؟ گفتم اَری.او ادامه داد .می دانی که شیخ حسین یک عارف و عالم و شاعری بوده است از دیار خراسان و چهارصد سال پیش برای گشترش عشق الهی بدین دیار اَمده بوده است. و در انجا هم از دنیا رفته است. برای او یارانش و مردمی که به او عشق میورزیدند .برایش مقبره ای ساده و بی الایشی ساختند و در کنار مقبره او خانقا هی ساختند و نیز مسافرخانه ای برای زوران .هر کسی که می اَمد می توانست بدون پرداخت هزینه در اَنجا اقامت نماید و غذایش هم به عهده خانقاه باشد. اَن جای پرت و گم در میان انبوه جنگلها و کوه ها اند اندک اندک به یک جای مقدس و مشهور تبدیل گشت.و خانواده ها از جاهای مختلف اَمدند و در کنار مزار حسین خراسانی خانه ساختند و انجا روستای شد .که بو عشق الهی و بوی معرفت می داد. ..

گفت خانقاه و مزار او را در جنگ دشمانان سوزاندند و حتی خانه های مردمی که از چهارصد سال پیش در کنار شیخ حسین خراسانی با اَرامش و دلخوشی و با یاد حق تعالی و با عطر خراسانی زیسته بودند را نیز به اَتش کشیدند. می گویند به هنگام اَتش زدن مقبره شیخ حسین خراسانی

در اسمان به حروف فارسی بسیار بزرگ جمله ای نوشته شد و کسی نتوانست اَنرا بخواند.و دشمنان از اَن بخود لرزیدند.

.....اَلما تلفن کرد به یک اَقایی و مرا با او اَشنا ساخت .از نوادگان یکی از مریدان شیخ حسین خراسانی بود و او دوباره بعد از جنگ مقبره خراسانی را و مافرخانه را مثل گذشته ساخته و اَباد کرده است.و قرار شد با هم دو باره به زیارت شیخ خراسان برویم.

.. به اَلما گفتم من دیروز دلم خیلی گرفته بود و همه جا برایم تنگ شده بود. و چند سال بود که به دنبال شیخ خراسان بودم و دیروز یک جوان به طرف من اَمد و سلام کرد و بعد با هم راهی زیارت شدیم و من تا سپیده انجا ماندم .علم غریبی بود....و صبح ..
لینک
۱۳۸٥/٤/۱ - parviz mohammadi