عاشق جوان   

ان شب در قروه غوغایی بود .در خانه یکی از قروه ایها عروسی بود و یکی از عاشقان مشهور همدان بنام عاشق حیدر امده بود و با ساز و سخنش قلوب قروه ایها را تسخیر نموده بود.عاشق شدن کار هر کسی نبود.باید ابتدا عاشق خدا می شدی از خود پرستی ها رها میشدی و دلت اتشفشان مهر و محبت می گشت و درد پنهان عاشقان را درک می کردی.و نغمه مانده در گلوی عاشقان را می شنیدی و می خواندی و دل در گرو حق تعالی داشتی.و می بایست انگشتانت و تمام وجودت با سازت همراه می گشت و صدایت به عرش می رفت و از دیاری به دیاری سفر می کردی و بارها و بارها می سوختی و خاکستر می شدی و عاشق عاشق می شدی. مردم با حکایت ها ی عاشقان بزرک شده بودند و خود مردم اهل سخن و حکمت بودند. اما از زبان عاشق حیدر قصه عاشق غریب را شنیدن حکایت دیگری بود.عاشق غریب جوانی بود که سالها بود دیارش را و عزیزانش را ترک کرده و غربت اختیار نموده بود.پس از هفت سال جوانی به خانه پیر زنی میاید پیر زن بیمار و کور بود .میگوید مادر شنیده ام که شما در خانه سازی دارید ایا می توانم ان را ببینم.پیر زن اشک ریزان می گوید ای جوان ان ساز مال پسرم عاشق غریب است .تنها او می تواند ان ساز را بزند .جوان ساز بر می دارد و ساز به صدا در می اید و تمامی روستا مبهوت می شود و پیر زن فریاد می زند پسرم ..

عاشق حیدر با صدای ساز ش و حنجره اش اتش بر جانها زده بود.پسرکی وارد مجلس شد
لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - parviz mohammadi