رنج و عشق   

سالهاست که اسلام را با عشق پذیرفته است. خانمی است مهربان و عاشق.گاهی نی می نوازد و گاهی دف. در یک خانواده مسیحی بدنیا اَمده .پدر و مادرش هر دو مسیحی کاتولیک بوده اند. وقتی او بدنیا می اَید ...پدر در عالم مستی و بی مسئولیتی سیر می کرده است.و مادر بی کس و تنها و کسی را نداشته است که از بیمارستان او و نوزادش را ببرد خانه شان.مادر به هر بدبختی که بود دخترش را بزرگ کرد و دختری که بیشتر در عالم خودش بود. در یکی از شهر های بوسنی او و مادرش زندگی فقیرانه ای داشتند و روزگارشان به سختی می گذشت .مادر دنیایش تنها دخترش بود. دختری که در سر اَرزوهای عجیبی داشت. و همه همکلاسی هایش او را تحقیر می نمودند و به اَرزو های او تحقیر اَمیز می نگریستند.اما او راه خودش را می رفت و با مادرش به کلیسا می رفت تا از خداوند و حضرت عیسی و مریم مقدس راه فرجی بخواهد. اما طولی می کشد که مادر هم بیمار می شود.دختر نتها می ماند .اشرزوها و امیدهایش همگی گویی با رنج های مادر و درد های مادر می سوختند و خاکستر می شدند. یک روحانی بود در همسایگی اَنها ودر رابطه با شرایط دشوار این دختر و مادرش شنیده بود و یک روز به ملاقات اَنها می رود .و مادر و دختر هر دو تعجب می کنند. جون اَنها مسیحی بودند و همسایه شان یک روحانی مسلمان. در دوره کمونیستی در یوگسلاوی سابق دشوار بود که کسی تبلیغ دین بکند و نظارت وکنترل بر فعالیتهای دینی خیلی زیاد بود.اما این روحانی و اَخوند اَدم خاصی بود.با همه خوب بود و با همه ادیان ارتباط داشت.اَن روز برای مادر و دختر یک روز خاصی شد.و اَخوند از جاهایی که می شناخت برای این خانواده کمک گرفت و دکتری برایش اَورد.یک دخترک وارد مسجد شد با لباس معمولی وبا سر باز .روحانی او را دید و سلام کرد و او را در مسجد پذیرا شد.اطرافیان تعجب کردند اما چیزی نگفتند.

دخترک گفت برای عبادت اَمده ام.روحانی گفت خوب کاری کردی .اَیا کلیسا بسته بود؟ دخترک گفت نه .امروز اینجا اَمده ام.و دخترک ادامه داد ..اما من نمی دانم چگونه با ید عبادت کنم. روحانی گفت برو در اَن گوشه بنشین و در دلت با زبان خودت خدا را نیایش کن.

از اَن روز به بعد همه چیز تغییر یافت. دخترک به درسش ادامه داد و کار کرد و از مادرش مراغبت نمود.وقتی که جنگ شد در بوسنی او مجبور بود بعضی مواقع از شهری به شهری دیگر مسافرت نماید هر چند که می دانست ممکن است جانش را از دست بدهد.

یک شب در راه دشمنان مینی بوس اَنها را در بین راه نگه می دارند .و همه را اسیر می کنند.

شب یکی از نظامیان می اَید و به دنبال خانم جوان می گردد .هر چه می گردد او را نمی یابد.فکر می کنند که دختر جوان فرار کرده است ....

اکنون اَن دختر خانم یک استاد است .مادرش الحمدالله خوب است .وهر دو مسلمان............امروز او اینجا بود.می گفت مادرش به او خیلی افتخار می کند.............
لینک
۱۳۸٥/۳/٢٤ - parviz mohammadi