جادو گری در سارایو   

امروز یکشنبه 11 زوئن است.دیشب زودتر از روز های دیگه رفتم خونه.خانمم افسانه اومد با ماشین دنبالم.ساعت 10 شب بود .بچه هامون شهریار و دلارا خوابیده بودند.دیروز سر فوتبال همسرم کلی سر به سر شهریار گذاشته بود و شهریار شرط بندی سر فوتبال را به همسرم باخته بود .برای همین باید تمام کومه های چمن باغچه خانه را ببرد و به اشغال دانی کنار خیابان بیاندازد. دیروز دلارا دخترم را بردم کلاس نقاشی به نقاشی علاقه داره و همیشه تصویر فرشته هارو می کشه.لباس رنگارنگ بسیار قشنگی پوشیده بود پر از گل های زیبای صورتی و قرمز کمرنگ وکلاه صورتی بر سرش گذاشته بود با دو گل سرخ در دور کلاهش.همه تو خیابون نگاهش می کردند. وقتی برگردوندمش سر نهار از من خواست براش قصه بگم .من هم براش قصه پری دریا و مروارید قشنگ را گفتم.دیشب یک اَقایی از اَلمان اومد در گالری .میان سال بود لاغر و بسیار مودبانه و با اهنگ انگیسی را صحبت می گرد .او گفت که برای شرکت در فستیوال بچه در سارایو اومده.هر سال در همین موقع در سارایو فسفیوال کودکان برگزار می شه و همر مندان از اغلب کشور های اروپایی به اینجا میاند.او گفت که جادو گر است. و انتظار داشت که من تعجب کنم.به تبسم و با صمیمیت گفتم خیلی خوبه.وقتی در سالنهای متعدد ما و در فضای تاریخی و صمیمی گالری که اراسته با گلیم ها و فرشهای و بافته قدیمی عشایر مختلف ایران می باشند ...قدم می زد .احساس کردم ..چشمانش فروغ و روشنایی عجیبی یافته.

همکار جوانش هم که فرانسوی بود .محو نقوش قالیها و گلیمها و خورجین ها و جاجیم ها و انواع بافته های قدیمی و جدید شده بود.قالی و بافته های ایرانی راز شگفتی در دروی خودشان دارند.

از طریق قالیها و بافته دیگر ایرانی ما به دنیای درون انسانها راه می یابیم. اینجا اغلب هنر مندان و سیاست مداران و توریستها و ریاست جمهوران کشورهای مختلف و..می اَیند.ما با انها به گذشته های دور سفر می کنیم با اَنها دوست می شویم.برای اَنها از حافظ و از مولانا و از..خیام ..می گوییم. گالری ما در اینجا به یاری خداوند و به تلاش دوستان و شرکا در ایران اقایان ذاکری و محمودی

به زیبا ترین گالری در اروپا مشهور شده است. و فلسفه ما برای این گالری متفاوت تر از همه گالری هاست.ما در اینجا از هر دینی جمع می شویم و ساز می زنیم و می خوانیم.شب شعر برگزار می کنیم. و فیلم می سازیم و کتاب منتشر می کنیم.همین چند دقیقه پیش سه جوان ایتالیایی که فیلم ساز بودند .خدا حافظی کردند و رفتند.چند شب پیش امدند و با هم اشنا شدیم.مستند ساز بودند. از کارهایشان گفتند. دیدم دنیای کارهایشان به کارهای من نزدیک است.

از فیلم هایی که ساخته بودم براشون گفتم و از سناریو هایی که نوشته ام.دو پسر و یک دختر بودند.با ماشین اومده بودند و در طول اقامت و کارشان در بوسنی شیفته بوسنی و مردمش شده بودند.وقتی خدا حافظی کردند هر چهار تایمون گریستیم. هدیه از ایران به اونها دادم. و قارر شد با هم یک فیلم مستند بسازیم.

داشتم در مورد اون اَقای جادوگر اَلمانی می گفتم.وقتی براش در مورد مفهوم و درون مایه و فلسفه نقوش بافته های ایرانی گفتم و وقتی او با چشمانش و دلش راز انها را دید و حس کرد ..گفت گویی اینها ارزوهای صادقانه کودکی من هستند.گویی اینها یک جوری مرا به لطف و مهربانی و پاکی زمانهای دور وصل می کنند....شاید باور کردنش برای شما مشکل باشد ..چرا که شما با قالی و گلیم بزرگ شده اید.اما باور باید کرد که این مرد شعبده باز اَلمانی خود اسیر جادوی بافته های ایرانی شد. . و می گفت از امشب نگاهم به جهان شرق و هنر شرقی و نسبت به جهان فردا دگرگون و شگفت شد. او مهربان و صمیمی شده بود .و گویی با هم در پی خدای عشق بودیم.
لینک
۱۳۸٥/۳/٢۱ - parviz mohammadi