به من می گفت   

به من می گفت به غربت نرو

به من می گفت .گم شد ه ات در اَنجا نیست


به من می گفت گم شده ات در اینجا هم نیست

به من می گفت ..

گم شده ات خودت هستی


نفهمیدمش

درکش نکردم


ره غربت گزیدم

از عزیزانم بریدم


بار سفر بستم و از خودم رستم



گشتم و گشتم و گشتم


با دریای تلخی ها پیوستم



گاه اندیشیدم که در این دنیا هیچ هیچ هستم



گاهی خیال کردم .کسی هستم



سوختم ...هزاران بار سوختم


صدایش را می شنیدم که باز ..

مرا به سوی خویش می خواند....

به من می گفت بر گرد

گم شده ات را در گم گشتگیهایت

در این ولایت ..در دل خودت بیاب


به می گفت ..گم گشته ات را یک بار کافی است از دل صدایش کنی


...............من باورش کردم

....او را از دل صدا کردم.........من ...من گشتم و او را با تمام وجود حس کردم

..................او را باور کردم












لینک
۱۳۸٥/۳/۱۸ - parviz mohammadi