نغمه های عاشقانه   

دیشب تا دیر وقت در گالری بودم .بیرون باران می بارید و من فارغ از تمامی دردها و اضطرابها و من رها از تمامی ابهام ها و ازدهام ها در اَن سوی خیال ها در مسیر نور و با نغمه های عاشقانه با دوستی که بالهایش همه رنگ رنگین کمان بود پرواز می کردم.مولانا بود و حافظ شیرازی و حکیم عمر خیام و اَرزوهای پاک و عشق های اَسمانی.در اَنجا دیگر جسم نبود و تویی ومنی نبود.در اَنجا هوس و حرص و اَز نبود.و مرز و دیوار نبود در اَنجا.دوستی و فداکاری و بی ریایی و زلالی بود.

درب گالری باز شد و روشنی خاصی در فضای گالری ایجاد شد.دو دوست با حالتی خاص نام مرا صدا کردند.دوستان بوسنیایی بودند و با زبان بوسنیایی گفتند بابا بسه دیگه چقدر کار می کنی..بیار دف و نی را یک خورده بزنیم و بخوانیم.یکی از انها منصور براکی بود که یک روحانی و یک عاشق حق تعالی و الهه و قصیده خوان و دف نواز و تصویر بردار در تلویزیون بوسنی می باشد.اَنها دوبرادر دو قلو می باشندو هر در مدرسه دینی سارایو و سپس در قاهره هشت سال علوم دینی خوانده اند. اَنها را از قبل از جنگ می شناسم.عید فطر سال هزار و سیصدو هفتادویک در مرکز قدیمی سارایو با گروه خودشان در بازار سارایو الهه خوانی داشتند. روزهای تلخی بود دشمنان شهر سارایو را محاصره نموده بودند.و مسلمانا ن در بی کسی و تنهایی روزهایشان با تلخی و ترس می گذشت و خداندی نغمه ها دینی مصادف بود با گلوله و مرگ.من اَن روزها با همسرم با سختی های اَنان شریک بودیم.هر مسلمانان بوسنیایی و همسایه ها بیشتر از خودشان نگران همسرم بودند.اما بودن ما در سارایو برایشان قوت قلب بود.وما خود بی کس و غریب بودیم.من بر روی سن رفتم و به همه اَنها تسبیح سبز رنگی به نشانه قدردانی و تبرک دادم . اَن تسبح ها برای اَنها بسیار معنی داشت.و جنگ اَغاز شد و ما پس از مدتی بخاطر همسرم با زحمت از سارایو خارج شدیم.

در دورانی که ما در ساریو بودیم و جنگ بو مردم هیچ سلاخی نداشتند.یک تفنگ قدیمی برای صد نفر ولی دشمن که همسایه و همکارهای دیروز مسلمانان بودند مسلح و دارای پشتیبان.و مسلمانان هیچ یاوری و پشت پناهی جز خداوند نداشتند.با این همه هر گز خنده هاشان از لبانشان رخت بر نمی بست .برای یک کوزه اَب باید جانشان را به خطر می انداختند و بسیاری از مادران در راه اشوردن اَب جانشان را از دست دادند.با این حال مردم می خواندند و لباسهای فمیز بر تن می کردند و باز فرصتی می یافتند و در بازار سارایو قدم می زدند.

ما به ایران برگشتیم. و در بهمن سال هزار و سیصد و هفتاد وسه در تاتر شهر تهرانگروه منصو ر را دیدم.به سختی می تونستم اَنها را بشناسم.همه لاغر و ضعیف و گویی خون در رگها یشان نیست.منصور و برادرش و انیس و.. ویک پیر زن وپیر مرد که بی ش از هفتاد سال داشتند و از جوانی با هم نغمه های محلی می خواندند ومن اَنها را می شناختم. اَنها هم شکسته و صعیف شده بودند اما روحیه بالایی داشتند .و هر دوخوب می خواندند و می نواختند و زن که باهرا نام داشت می گفت اگر بشود می خواهم در تاتر شهر تهران وقتی همسرم می نوازد و می خواند من هم با رقص و خواندن او را همراهی کنم.او می گفت چهل سال بیشتره که من با شوهرم می خوانم و می رقصم.کلی شوخی می کرد و ویواشکی در پشت صحنه می رقصید. با هم به اصفهان رفتیم واَنجا برنامه اجرا کردند .همه جا مردم از اَنها استقبال می کردند. منصور در اصفهان وصیت کرد که او زا اگر در جنگ شهید شد در اصفهان دفن نمایند ....دیشب باز دور هم جمع شدیم یاد گذشته ها را کردیم .منصور می گفت یک روز دور را برداریم و برویم به اصفهان و در اَنجا در مسجد شاه عباس و در سی وسه پل و در عالی قاپو دف بزنیم و بخوانیم.

دیشب اَرزوها کردیم و تا دیر وقت از خدا و از محمد و.. از عشق و..خواندیم.دیشب نغمه های عاشقانه خواندیم .
لینک
۱۳۸٥/۳/۱٥ - parviz mohammadi