به دنبال شمس تبریزی   

امروز نیکولای اَن مرد عارف و عاشق دو باره بار سفر بست و رفت.پنج سال پیش با هم اَشنا شدیم.او پاک و صمیمی و سبک بال و زلای می نمود.او کشیشی بود از دیار سنفونی ها از کشور اتریش .که در جنگ بوسنی به عنوان خبرنگار و به عنوان کشیش داوطلبانه سالها در بوسنی برای بوسنیائیها خدمت نمود.ه بود. مدتی نیکولای گم شد در پس اَرزوهایش نامش را بر جلد دیوتن شمس تبریزی نوشته بودم.و هر رور که دیوان را باز می کردم به یادش می افتادم.اَن زمانها با دوست عارفم احمد اَناندا غزلیات دیوان شمس را ترجمه می کردیم .احمد هم یکی از نادر انسانهای عاشقی است که زندگی ساده و بی اَلایش دارد.هر چند جوان است اما گویی سالها در سرزمین های غربت در کویر ودریا و جنگل و ..عالم معنی سفرها کرده است.او یک مسیحی است که سالها قبل اسلام را عاشقانه پذیرفته و عاشقانه هر روز از بیکران عشق معنویت اَن سیر می نماید.سالها در هندوستان بوده و در غارها زیسته و به مقام استادی کشف اسرار درون رسیده و استادش به او اذن سفر داده تا در لندن سر پرستی یکی از مراکز کشف اسرار درون را هدایت نماید. در لندن با خانم اَمریکایی اش اَشنا گشته

و از اَنجا به بوسنی می اَیند.با احمد هم بیش از پنج سال است که دوست هستم.و چه شبها و چه روزها احمد و همسرش که اکنون لیلا نامش را نهاده .. و من و اَلما و فاطیما و ایوان ...دف ونی و سیتار و گیتار ..نواخته ایم و از هر کسی خوانده ایم .در وسظ بازار سارایو با صدای بلند از مولانا و شمس تبریزی خواند ه ایم...و با هم سفر ها کرده ایم.از فلسفه و عرفان و از سیاست و از درد خویش از درد مردم و از سرگشته گیهایمان و از سرخوشی ها مان سخن ها رانده ایم ......

اَری گفتم که چند روز پیش نیکولای با شوق و پر از شیفتگی پیدایش شد.یک سالی بود باز گم شده بود.پنج سال پیش که گم شد ه بود .یک روز در برابر من ظاهر گشت فه عنوان مردی که با من به فارسی سخن می گفت و نمی توانستم باور کنم که این مرد که با من به فارسی سخن می گوید همان نیکولای است.اَری او راهی ایرای شده بود .مدتی در ترکیه در قونیه به خدمت حضرت مولانا رسیده بود و اَنگاه از قونیه به دنبال شمس تبریزی پیاده براه افتاده بود.


الا ای شمس تبریزی از خلق چوبگریزی اکنون که در افکندی صد فتنه فتانه


اَری نیکولای پیاده راهی تبریز می شود تا مگر شمس را بیابد.همان شمسی که مولانا را دگرگون کرد و اَتش در وجودش انداخت.همان شمسی که مولانا را از قالب سرد ومنجمد عالم عالمانه ولی بی عشق و شورش رهایی بخشید. و مولانا را مولانا ساخت.همان شمسی که باعث گشت عشق از وجود مولانا جلاالدین رومی همجو اَتشفشانی فواره نماید و پس از هشت قرن هنوز هم

دل سرد اَدمیان را با اَشفشانش گرمی بخشده و روح اَدمیان را بال و پر بخشد.

شمس در دل مولانا غوغا و شوری افکند که هنوز هم هزاران عاشق با شور اَن عشق و دریای وجودشان را به تصویر می کشند.


شمس تبریزی گم شد .شمسی که مولانا را بال و پرش داده بود.و جهان جاودانه عشق را به مولانا هدیه داده بود.شمس تبریزی گم شد و مولانا در حسرت او سوخت و سوختنش و زبانه های اَتشش

در مثنوی و در دیوان شمس جاری شد. و در باغ دلها همیشه روان و همیشه باغی و باقی شد. شمس تبریزی گم شد و مولانا از هر ره گذری نشان شمس را گ فت و عطر شمس را از باد بهاری و از نسیم سحری جویا شد .مولانا با مرغ شت خواند و با پرستو ها سفر کرد به دنبال شمس تبریزی...اما شمس تبریزی را نیافت...


و شاید وقتی که نیکولای به زیارت مولا رفته بود .مولانا از نیکولای خواسته بود که به تبریز برود شاید او بتواند از شمس تبریزی در تبریز رد و نشانی بیابد. ونیکولای عاشقانه به سوی تبریز راهی شده بود از سرزنشهای خار مغیلان خم به ابرو نیاورده بود....

نیکولای پس از یک سال گم گشتگی دو باره پیدایش شده بود .به زبان شمس تبریزی سخن می گفت و چهره اش می درخشید...از شمس تبریزی می گفت و در سارایو به دنبالش می گشت.

و دوباره نیکولای گم شد با تبسمش بر لب و کوله باری بر دوش .و دو نقاشی را از کاروانسرای ما به عنوان یادگار به جا گذاشته و رفت. اَیا شمس تبریزی در سارایو است ؟ اَیا نیکولای نشانی از او دارد؟
لینک
۱۳۸٥/۳/۱٤ - parviz mohammadi