شهرستان رزن و رازهای روستای رازین   

شهرستان رزن ورازهای روستای رازین

روستای رازین در حدود 10 کیلومتری جنوب شرقی شهرستان رزن ودر حدود 6 کیلو متر شمال شرق قروه درجزین قرار دارد.این روستا درکنار راه باستانی اصفهان ماوائ گرفته که زمانی نه چندان دور به اَن شیراز کوچک می گفتند . رازین روستای بود مثل دسته گل .یک استخری در وسط روستا با اردکها و غازهایش با درختانی که در کنار استخر گیسویشان را باد نوازش می کرد به مسافرین خوش اَمد می گفتند. و در پیرامون این استخر خانه های گلی با پنجر های چوبی که رو به اَب باز می شدند و گویی خانه ها خویش را در اَیینه اَب تماشا می کردند و به زیبایی و دلربایی خویش می بالیدند.و پرندگان شادمانه خویش را به اَب می زدند.از میان خانه ها جوی ابی می گذشت و جان و روح مردم صادق و خوب رازین را از خستگیها می شست.رازین با چند روستای کوچک و جالب دیگر در تنگ هم و بسیار نزدیک به هم بودند.روستای تاریخی اَلاشگرد و یا والاشگرد وکمندان و احمداَباد و دولگورد و یا دولوجردین که همگی از قلعه ها و کاخ های شاهزادگان پارتی می باشند که زمانی جزوی از شهر بزرگ درگزین بودند.و نیز روستای ایمان و یا اومان که از این روستا اهل علم وادب و عرفان بسیار ند.که هنور هم گروهی از انان در تعزیه خوانی و مرثیه سرایی بسیار قابلند.

در روستای رازین سفالگری جایگه بالای داشت و نیز در بافت فرش وگلیم بافندگان خوبی داشت.در این روستا بخشی از طایفه غیرتمند و عاشق اهل بیت عاشقلوها زندگی می کردند.که خانواده عالم رازینی ها از جمله همین طایفه قدیمی و معظم عاشقلو ها می باشند.که البته عاشقلوها هم یکی از هفت اوبای بزرگی بودند که قبیله بزرگ قراگوزلوها را تشکی میدادند و قدرتمند ترین طایفه قراگوزلو ها همین عاشقلو ها بوده اند.که از دیر باز نقش مهمی در حفظ کیان کشور ایران و نیز تشیع بازی کرده اند و از میان انها وزرا و بزرگان زیادی برخواسته اند


در حدود 35 سال پیش مادر بزرگ من و مادرم و خاله هایم سوار برالاغ که روی اَنها مفرش و پتو می انداختند .از قروه درجزین راهی رازین می شدیم.عمه مر حوم پدرم که خاله مادرم هم می شد در رازین زندگی می کرد.و رازین برای ما روستایی بود پر راز و رمز پر از قصه های ناشنیده و پر از گنج های پنهان.و کوزه های رازین و پیکرکهایی که از گل ساخته می شد برای ما رنگ و بوی خاصی داشت.در بالای رازین فپه عطیمی وجوی داشت که مردم می گفتند خیلی ها از انجا گنج یافته اند.

خانه عمه پدرم بسیار رویایی و دلنشین برای ما بود.جوی اَبی از میان اَن جاری بود و اطراف جوی و حیاط پراز گل بود.اتاقهای اَن اَیینه کاری شده بود .ورفه های زیادی با طاقهای کوجک هر کدام برای ما چو.ن امامزاده ای مقدسی بود. زمانی اَن رفه ها پر از کتاب بوده است. و کندوهای گلی بزرگ و کوچک که در میان هر کدام چیزی بود .کشمش و یا اَلوی خشک و یا گندم و جو و تخم شبدر و یا یونجه و....

اَن تپه خیلی بزرگو بلند و وسیع رازین که در نگاه اول به نظر نمی رسد که باستانی و ساخته دست بشر باشد همیشه برای ما جذبه عجیبی داشت.و از خودمان می پرسیدیم جگونه می شود که انسانهای قدیمی بتوانند بناهایی چنین بزرگ بسازند. اکنون اَن تپه مهم و پر از راز و رمز را زخمی کرده اند. و تکه سفالهایی مربوط به دروره های قبل از اسلام و تا دور ه صفویان در ان یافت می شود.

خشت های که در عمق 20 متری این تپه وجود دارد به نظر مربوط به دوره هخامنشیان می باشد.

و به نطر بنده این تپه عظیم می توند یک کاخ و یا عبادتگاهی پله پله مثل زیگورات چغازنبیل در شوش باشد.و شاید این تپه رازهای ناشناخته تمدن مادها را برای ما اَشکار بسازد.

و با توجه به اینکه طبق روایاتی کوروش کبیر دوران کودکی و نوجوانی را در این دیار گذرانده است

این تپه عظیم باستانی ممکن است در ارتباط با هخامنشیان نیز باشد

اینجانب در سال 1358 به اتفاق عموی وارسته ام که معلمی است درست کار و انسانی نکو پیاده از قروه درجزین راهی روستای رازین شدیم .سربه عمه مهربان و پیرما زدیم .اشن خانه هنوز پر از مهربانیها و قصه های دلنشین بود .رازین هنوز دلربا بود.

و در سال 1372 در اَذر ماه به اتفاق یاوران عالم و مومن و رهپوی همیشگی ام اَقای محسن وثاقتی

نویسنده و دبیر و اَقای جهانگیر طاهری شاعر اَزاده و دبیر ادبیات و عمو گرامیم اَقای محمد اسفندیار

با موتور راهی روستای رازین شدیم. اما دیگر روستای رازین رمق نداشت. ولیکن ما هنوز عاشق بودیم و پر از شور و امید به دنبای قصه ها می گشتیم.

رازین را و قصه هایش را دو باره در دلمان زنده کردیم از کوچه هایش گذشتیم به پیرمردان که هر کدام از انها یک دنیا گنج تجربه با خود داشتند سلام کردیم.

و در گورستان روستای رازین برای رفتگان و برای خویش دعا گردیم. و بسوی تپه رفتیم .تپه هنوز عظمت داشت و هنوز رازها بسیار در دل.روی تپه که مثل کوه کوچکی است پر از تکه های سفالی بود که ار دوره های مختلم تاریخی بودند.خمها بزرگ و عجبت .مهر هایی از عاج!!!

اَیا اینجا قصری بوده که پاد شاه اَن برای پسرش دختر شاه هندوستان را عروس گرفته بود.

و اَن مهره هایی که روستاییان از انها سخن می گفتند اَیا خط نوشه هایی بودند که ما را به رازهای روستای رازین وارد می ساختند.؟



و به یاد دارم یکی از اَقایان بزرگوار رازینی ضمن اینکه روحانی خوش خوی و مردمداری بود در روستای رازین جوراب بافی داشت و جورابهای بسیار خوبی می بافت. ویکی از رازینی ها هم در قروه درجزین سالهل امام جمعه بود خدای تعالی رحمتش کناد .ایشان مرد بی اَزاری بود وبا پدر مرحومم دوست بودند.

لینک
۱۳۸٥/۳/٧ - parviz mohammadi