غروب قروه   

بازار کوچک قروه غروب قشنگی داشت

باراریهای قروه هم تاجر بودند هم برزگر هم شاعر

تو دکانهای کوچک جمع می شدند

شاهنامه و یا گلستان سعدی می خواندند


مسافران از غافله مانده با شتاب

با رشان را بسته بر الاغشان هی می زدند

و گله ها با غوغا از بازار و کوجه ها می گذشتند

و صدای برزگری که اواز می خواند در دور ها می پیجید در فضای غروب قروه
لینک
۱۳۸٥/۱/۱۸ - parviz mohammadi