نگاهی مختصر به تاریخ موسیقی در قروه درجزین   

با سلام و عرض ادب به همه سرورانم .با تشکر از اینکه به وبلاگ اینجانب مراجمعه می فرمایید.

خدممتان عرض می شود که این مطلب فغلا کامل نشده است.سپاسگزارم

 

مادری دارد گاهواره فرزندش را تکاه می دهد وبه آرامی و تبسمی بر لب

با آهنگ دلنشین و ملایم دارد دو بیتی به ترکی می خواند.

لالای دئدیم یا تای سن

قیزیل گوله باتای سن

قیزیل گول کولگه سینده

شیرین یوخو تاپای سن

لالای گفتم که خوابت بیاد

توی گل سرخ فرو بری

زیر سایه گل سرخ

خواب شیرین پیدا کنی

بدینوسیله فرزند با نوای دل مادرش و با دوبیتی شاد  ، اندک اندک با  احساس  امنیت و شادمانی  ،  روح و وجود و اندیشه اش رشد می یابد.

در حالی که درون گاهواره از تاب خوردن لذت می برد و احساس سبکی و رهایی و احساس پرواز می کند . نغمه  لالای در تمام وجود او تاثیر می گذارد .

فرزند کوچک است.هنوز معنی کلمات را نمی داند.اما از حالت مادرش و از نگاه مادرش  رنگ گل سرخ را لمس می کند و عطر گل سرخ در حالت و کلام مادر کودک  مست می کند

وقتی چشمانش را می بندد،خود را همراه با مادرش در میان باغ های گل سرخ می بیند.

یا وقتی که کودک بیدار است،پدر او را در آغوش می گیرد و به آسمان می اندازد  و پدر  با خند ه و با لحن خاص می خواند : آل لالا قوش!!

یعنی  مثل پرنده باش؟

کودک با شعر ترکی پدر بال و پر می گیرد

 

و بدینسان کودک خود را در آسمان در حال پرواز می بیند و نگاه مهر آمیز پدر به او اطمینان می دهدکه پدرش در پرواز  در کنار او می باشد 

نگاه با محبت و در عین حال اطمینان بخش پدر همراه با خنده و نوایی که پدر برای فرزند می خواند ، باعث می گردد که کودک با گوهر زبان مادری اش و با آهنگی که در او حس پرواز و رهایی و درعین حال اطمینان را بوجود می آورد ، پر و بال بگیرد و رشد یابد

پدر او را بر دستش می رقصاند نانای نای می کند.کودک با تمام وجودش روحش را به آهنگ نانای نای  می سپارد و می رقصد.همه می خندند  و کودک وجودش موسیقی و رقص را درک می کند.

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم در قروه عروسی بود و ساز و دهُل می زدند .عده ای با دستمالهای رنگی در کوچه می رقصیندند.

دیدم یک کودک چند ماهه  در حالی که  در بغل مادرش دارد گریه می کند.می رقصد!!

این مسئله باعث گشت که من از آن پس  در باره تاثیر موسیقی بر روی  کودکان تامل نمایم

از کودکی موسیقی را دوست داشتم.

از زمانی که خودم را می شناختم شیفته موسیقی بودم.  حدود 10سال سن داشتم که مادرم و پدرم رفته بودند مسافرت. چندین روز مسافرتشان طول کشید.من دل تنگشان بودم. یک تخته را به شکل تار آوردم و از سیم ترمز دوچرخه سه رشته بر آن نسب کردم.

هر روز می رفتم سر جاده  تا وقتی مادرم و پدرم آمدند ،انها را با تار خود استقبال کنم.؟!

یادم هست که    بالاخره  یک روز وقتی که  به سر جاده که به آن ایمان خیابانو  یعنی خیابان ایمان می گفتیم ، به انتظار ایستاده    بودم ،دیدم که پدر و مادرم توی اتوبوس هستند.اتوبوس نگه داشت و من سوار شدم.سازم را به مادرم نشان دادم .مادرم شاید کمی با خجالت  و شاید با تحسین به من و به سازم نگاه کرد و تبسمی نمود و پدرم با تعجب به تار کوچک نگاه می کرد.  از خجالت نتوانستم برای انها ساز بزنم و بخوانم.ولی در دلم برای آنها خواندم و نواختم.

بعد ها وقتی که حدود 16 سال سن داشتم.یک تابستان از تنه قطور درخت  به صورت مخفیانه در یکی از انبار های خانه مان که کمتر کسی آنجا  رفت و آمد می کرد  ، با ابزار بسیار ابتدایی شروع به ساختن تار نمودم.

آن تار را حکاکی نمودم و با میخ ریز بر روی آن نقش و نگار  تعبیه نمودم.

ساز بسیار قشنگی شد و بسیار خوش صدا.یک روز  آنرا از انباری بیرون آوردم.پدرم در مسافرت بود .آنرا نواختم.

همه اعضای خانواده تعجب نمودند.هیچ کس باورش نمی شد که من آن تار و یا چوگور  را ساخته باشم.

با اینکه مادرم محو صدای تار شد ه بود.اما به وضوح من اضطراب و ترس را در چهره او می دیدم.

بالاخره با ترس و با رنگی نسبتا پریده از من پرسید ،این ساز را از کجا آورده ای؟!

من گفتم خودم ساختم!

باورش نشد.

هیچکس باورش نشد.

گفتم آن تنه درخت قطور یادتان هست؟ از آن درست کرده ام.بردم و آثار بر جا مانده را به مادرم نشان دادم.

آن شب چوگور و ساز  را تا دیر وقت نواختم. حالت عجیبی داشتم .خودم در هیبت عاشق ساز به دست می دیدم که می تواند مادر و پدر را شاد کند.عاشق ساز به دستی که می تواند حرف دل برادر و خواهرش را  با سازش جاری سازد.

خودم را عاشقی می دیدم  که با سازش غم مردم را از دلهایشان می شوید و به آنها امید می دهد.

صدای تار و چوگور تا چندین خانه   طنین می انداخت.آن شب احساس می کردم همه پنجره های با ساز من دلخوش شده اند.

مادرم با نگرانی گفت،مواظب باش که پدرت نبیند.خیلی ناراحت می شود.

سازم را وقتی پدرم در خانه بود قایم می کردم.

برای خواهر کوچکم با آن قصه می گفتم و شعر های کودکانه برایش می خواندم.اغلب شب ها خواهرم که دو سه سال بیشتر نداشت می آمد در اتاق من و از من می خواست که برایش ساز بزنم.

من از اشعار و دوبیتی های ترکی  الهام گرفته و برای او شعر می ساختم.به زبان کودکی و بالحن و ملودی ساده برای خواهرم می خواندم.

مثلا از شعر  عامیانه و صیمیه  تولوقوم تولوقو  یاق اول سون

الهام گرفته و شعر شادی برای خواهر کوچکم ساخته بودم . با آهنگ ساده آنرا می خواندم.

 

لینک
۱۳٩٥/۱٢/٢۱ - parviz mohammadi