راز گل سرخ درقروه درجزین   

خانه  انها  همنشین و همدم  دشت ها و باغهای  فراخ  بود.انسوتر ها کوهستان بود و روستاهای   مهربانی  که در میان درختان لبخند می زدند.پنجره های خانه خشتی و دلنشین آنها رو به باغچه و رو به دشت های فراخ باز می شدند.

 خانه باغ انها در کنار راه خاکی روستایی  قرار داشت. راه خاکی باریکی  که روستاهای اطراف را به قروه وصل می کرد . گذر روستاییان با اسب و الاغ و گاه با شتر با لباسهای مختلف  و با بار های مختلف از آن راه و از کنار خانه آنها  دلنشین بود. بعد ها راه شوسه درست شد ماشین های قدیمی  هز آزگاهی از آن عبور می کردند.شاید در روز یک ماشین و یا دوماشین از آن راه عبور می کرد.تماشای آن راه و ماشینها با عث می شد که فرزندان آن خانه خیالشان با آن ماشین ها تا دور دست ها سفر کنند .

از کنار باغچه و خانه آنها جویباری  می شد. جویباری زلال و مهربان .  آفتاب که بر تن جویبار می تابید  سنگ ریزه های کف جوبیار همچون گوهرهای رنگارنگ می درخشیدند. این جویبار انگار همیشه می خندید و برای بچه های آن خانه ترانه عشق و امید و صمیمیت را زمزمه می کرد.انگار این جویبار زنده بود و روح داشت. جویبار مهربانانه و سبک بال جاری می شد  و کمی پایین تر به صورت آبشاری به بیشه زار ها و دشت ها  جاری می شد. صدای آبشار که به آن خور خور می گفتند  شب  ها روح بچه های خانواده را نوازش می داد. روزگار دختر های آن خانواده  با  شستن لباس و ظرف ها در کنار  جویبار آب خانه شان  و غروب ها  همنشینی با  دختران همسایه در کنار جوبیار  و در در جلو خانه شان و با کار های خانه   مثل  رسیدن به گاو و گوسفندان و رسیدن به مرغ ها و خروس ها  و بافتن جوراب و پیراهن  و پشم ریسی   و..  می گذشت. پرواز کبوتران بر بالای بام خانه شان و نشستن کبوتران  غروب ها بر لب بامشان  به دل بچه آرامش و صفا می بخشیدند.

پسران خانواده هم در تهیه  علوفه برای دامها و نیز در بیل زدن باغچه و رسیدن به گاو و گوسفند به اعضای خانواده کمک می کردند.

آ نهاخانواده بزرگی بودند.پدرشان عاشق گل بود و مردی با سلیقه ای بود.باغ بزرگی داشتند  و پدر خانواده  انواع سبزی و انواع گلها را با سلیقه می کاشت و به آنها رسیدگی می کرد.بهار و تابستان در  خانه آنها بوی  علف های خیس و بوی عطر گلهای سرخ و بوی گلهای یاس می پیچید. دختران گل های سرخ را می چیدند و بر بام خانه پهن می کردند تا خشک شود.

سالهاپیش وقتی که پدر خانواده  با همسرش ازدواج کرده بود، یک غروب بهاری در گوشه باغجه بزرگشان یک بوته گل سرخ کاشته بودند.آن بوته گل سرخ قد بر افراشته بود.تنها بوته گل سرخی بود در قروه درجزین که مثل یک درخت قد کشیده بود.اواخر خرداد پر از گل سرخ می شد و عطر گل سرخ  تا محله دیگر هم پخش می شد.در باره این بوته بزرگ و با شکوه گل سرخ مردم قصه های می گفتند.گل سرخ ها ی این بوته بزر را دختر های خانواده خشک می کردند و مردم از آنها می خریدند.مردم اعتقاد داشتند که دم کرده این گل سرخ به آنها ارامش می ده.حتی دختر ها باور داشتند که اگر یک ماه دم کرده  گل سرخ را بنوشند،سورتشان مثل گل می شه.

شب ها قصه بود و چیستان و بش ها و ترانه های ترکی. اغلب شبها صدای ترانه های ترکی کشاورزان که در صحرا می خواندند در خانه ها می پیچید. در سال های حدود 1348 در کنار خانه شان اولین دبیرستان که تا کلاس نهم  بیشتر نداشت ساخته شد.بنام دبیرستان بدر. مدرسه در و پیکر نداشت. دانش آموزان در زنگ تفریح در بیشه زار ها ی اطراف به بازی مشغول می شدند. ایجاد دبیرستان در نزدیکی خانه آنها یک تحول قشنگ بود.هر روز دانش آموزان کتاب بدست را تماشاکردن.بازی آنها را تماشا کردن.دیدن دانش آموزانی که با دوچرخه و یا پیاده از روستاهای دیگر به مدرسه می آمدند برای بچه های خانواده دلپذیر و آموزنده بود.

انگار بچه های آن خانواده از هر کدام از این دانش آموزان چیزی یاد می گیرند.کم کم راه شوسه که خانه آنها در کنار آن قرار داشت،شلوغ شد.بعد هم راه اسفالت شد. امد و رفت ماشین ها  و موتور ها و دوچرخه  کم کم بیشتر می شد.اما باز  بیشتر اوقا ت بعد از ظهر  ها راه  ها ساکت و خاموش و بی صدا بودند.کمتر کسی رفت و امد می کرد.

بعد از مدتی  موتور برق هم  به قروه آورده شد. غروب ها موتور برق گُر و گُر صدا می کرد و صدای متور در تمام فضای قروه درجزین می پیچید.  .روشن شدن لامپ مثل رویا بود. انگار ستاره ها بر ابلای تیر های برق نشسته اند و چشمک می زنند. روشن شدن لامث ها حس بسیار دلپذیری به بچه ها می داد.

بعد هم روبروی خانه شان یک خانه بزرگ ساخته شد و یک کار خانه چوب بری .برای اولین بار بود که کار خانه چوب بری به قروه می آمد. صدای اره برقی که چوب ها را  می برید با صدای موتور برق  و صداهای دیگر در هم می آمیخت.این کارخانه چوب بری هم برای بچه های این خانواده  دروازه یک دنیای جدیدی  دیگری را می گشود.

در کنار چوبری خانه سید حسن بود.سید حسن مرد شوخی بود.بی ریا و  صمیمی  و زلال .سید حسن یک هنرمند طنز پردازی بود که می توانست فی البداهه نقش های بیافریند  و مردم را بخنداند.سید حسن در ماه رمضان شیپور می نواخت .صدای شیپور سید حسن برای آنها  مقدس و شور آفرین بود.حتی سید حسن برای اولین بار در تاتر مدرسه هم بازی کرد.سید حسن در نقش ارباب  چنان خوب نقش کمدی را بازی کرده بود  که حیرت همه را بر انگیخته بود.کاهی در بالکن خانه سید حسن مردمان اهل دل جمع می شدند و شعر می خواندند.عارف وش اعر و عالم  متواضع حجت الاسلام مشکات رهبر که خانه اش در بالای  تپه در نزیدکی خانه آنها قرار داشت .گاهی یم آمد در بالکن خانه سید حسن می نشست و مثنوی و یا اشعار عارفانه می خواند و گاهی هم دایره می نواخت.صدای بسیار دلانگیزی داشت.لحن صدایش بر همه تاثیر می گذاشت.

روزگار این خانواده هر روز رنگ و آهنگ تازه ای داشت.ساده بودند.مهربان و باشرافت.به سنت های خود اهمیت می دادند.دخترها هنرمند بودند.اضافه بر کار های خانه در بافتن قالی مهارت داشتند.نقش های خیالشان را بر قالی می بافتند.

یکی از دختر ها از همه بیشتر به گذشته ها و به امروز و فردا می اندیشید.خلاق بود.در هر کاری خلاق بود.اسم این دختر را پدرش سلطان بانو گذاشته بود.پدرش خیلی به دخترهایش علاق داشت.اما می گفت سلطان بانو از همه دختر هایش و حتی پسر هایش توانمندتر است. پدرش تعریف می کرد و می گفت که آنها در حقیقت از  حکمرانان بسیار قدیم  این منطقه بود ه اند.

پدرش می گفت فرزندانم یادتان باشد  اصالت  انسان هیچ  وقت از بین نمی روزد.  او  اغلب از  پدر بزرگ  اش  نقل می کرد که پدر بزرگش هم  از پدر بزرگشان نقل می کرده است  که اجداد آنها حکمران منطقه بوده اند  و  اجدا د آنها را حکمرانان عادل می نامیدند. برای همین  ن قدیمی ها آنها را  با نام عادل حاکم می خواندند و مور احترام خاص بودند. گاهی بچه ها به حرفهای پدرشان می خندیدند و حرف پدرشان را باور نمی کردند.

 

 

در چند خانه آن سو تراز  خانه و باغ این خانواده ،  در یک کوچه باغی خانواده  ای زندگی می کردند. که ترکیب فرهنگی جالبی داشتند.پدر خانواده از تبار هندسه دانان و بناها و معماران بود. نیز  که راز خاک و راز اب  را می دانستند.آنها که خاک گل  را می کردند و گل را با پا ورز می داند و بعد با عشق و لذت در قالب  چوبی قالب زده و خشت می زدند و تصویر انگشتانشان بر تمامی خشت ها می ماند.  در کنار دیوار در جوچه ها خشت می زدند  .تا خشت ها خشک شوند و در ساختن بناها بکار برده شوند.

انها در خشت خام نقش یار را می دیدند.نقشه خانه را در دل خویش می کشیدند. خانه ها و بناهای قشنگی می ساختند.  تاقهای خشتی و گرد و منظم و   قشنگی می زدند مادر این خانواده از تبار پیامبران بود این زن و مرد پسری داشتند که  با ذکاوت و مهربان و خلاق بود.می گفتند او به دایی اش کشیده است.خندان و پر تحرک و منظم. .پسر جوان دایی اش را دوست می داشت.دایی  اش مردی شوخ طبع و خلاق بود.با صدای  تار حلاجی  و زخمه هایی که بر تار جلاجی می زد پنبه ها و پشم ها به رقص می آمدند.خودش همه با حالت رقص حلاجی می کرد و بعد چه لحاف و تشک های زیبایی می دوخت و با سوزن دوزی نقش گل و بر لحاف می انداخت.دایی دایی اش را پیامبر می نامیدند.

پیامبر قربانعلی مردی آرام  که قصه و شعر و  سخنان حکمت آموز بسیاری می دانست. صدای خوبی داشت.همه به او احترام می گذاشتند.عالمان و پیشه وران و بزرگران عاشقان همه و همه او را دوست می داشتند.

خانه این پسر در نزدیکی چشمه کاریز قرار داشت.غروب ها آنجا  غوغا می شد.دختران کوزه بر دوش به سرچشمه کاریز می آمدند.درختان بلند راجی و زبان گنجشک  با شاخه و برگ های انبوه و سبز و ترد ، خویش را بر اینه آب تماشا می کردند و بر روی شاخه های درختان انواع  پرنده گان  و بلبلان آواز می خواندند.

ا بالای این سرچشمه  قنات بزرگ ،قبرستان قرار داشت. یک تپه  قدیمی در آن قبرستان بود که می گفتند قبر شیخ الف   می باشد که  یکی از عرفای قرن هفتم   بوده است،در بالای تپه قرار دارد . وقتی که می خواستند اولین بهداری  را در حدود سالهای 1350در قروه بسازند ،آن تپه را ویران کردند.می گفتند یک سنگ قبر به صورت صندوق از انجا در آمده بود که بسیار زیبا بوده و نوشته های بسیار زیبایی داشته است. بعد در بالای سرچشمه  قنات مدرسه دخترانه ساختند.حال هوای محله آن  عوض شده بود.

 

آن پسر می خواست چیزی خلق کند که به بتواند شگفتی بوجود بیاورد.می خواست دستگاهی بسازد که بتواند برخی از مایحتاج مردم را در قروه درجزین تولید کند.ان جوان  ذهن خلاقی داشت و اغلب در گوشه ای از انبار خانه در حال ساختتن چیزی بود.

او از پدر و مادرش ویزه گی های ممتازی را به ارث برده بود.حالا دیگر یک جوان برازنده و کاری شده بود.

با شناختی که خانواده این جوان  از خانواده سلطان بانو داشتند ،به خواستگاری سلطان بانو  رفتند.

بدینسان ان جوان که از تبار خلاقان بود با سلطان بانو که از تبار حکمرانان عادل بود و از تبار پرورش دهنده گان گل و از تبار آب های زلال و از تبار قصه های قشنگ بود،ازدواج کردند.

آن دو صاحب فرزندی شدند که نامش  را  نیکداد گذاشتند.نیکداد خندان و روان و با هوش بود. دنیایش باغ بود و قصه بود و سخن های حکیمانه مادر و ترانه های و طرح ها و نقشه های  پدرش و نیز  تماشای خانه هایی که پدر بزرگش ساخته بود.نیکداد اغلب  به باغ پدر بزرگش می رفت و در کنار یک بوته گل باشکوه گل سرخ می نشت و با خدا راز و نیاز می کرد.

نیکداد به گذشته و به فردا ها می اندیشید .اغلب مادرش قصه ها و خاطرات آم.زنده ای برای او نقل می کرد.در عین حال او به دنبال اندیشه های تازه و نو بود. نمی خواست در گذشته ها بماند .هچو پدرش ذهنی خلاق داشت و عاشق ساختن بود.گاه شب ها مدتها به ستارگاه خیره می شد.می خواست رابطه آنها را با هم بفهمد.  عاشق علم هندسه و حساب بود.در عین حال قدرت تخیل بسیار بالایی داشت.گاه لرزش یک برگ روح و روان او به  شور و شوق می انداخت . به  علوم جدید هم علاقه است. در عین حال به سعادت انسانها می اندیشید. به  دنبال یافتن راهی بود که به جوانها بفهماند که در وجود آنها نور خدایی وجود دارد و اگر کمی تلاش کنند ،می توانند از بند همه تیره گی  نجات یابند.

هنوز   پانزده سالش نشده بود که یک روز که در کنار بوته بزرگ گل سرخ نشسته بود ،یک روشنایی زلالی تمام وجودش را گرفت.احساس کرد بهتر می تواند فکر کند .احساس کرد که وجودش لبریز از عشق خداوندشده.

امد پیش مادرش.مادرش در نگاه پسرش روشنایی قشنگی دید  و حالت پسرش بسیار دلنشین بود.

مادرش به پسرش گفت برو وضوع بگیر و دو رکعت نماز بخوان. تو خواهی توانست خیلی ها را از تیره گی ها نجات بدهی

لینک
۱۳٩٥/۱۱/٢٩ - parviz mohammadi