بوی و سوی دوست   

چه بگویم ای دوست

این روزها سر از پا نمی شناسم

بی قرار م بی قرار

و حس می کنم که همین جاهایی

در این نزدیکیها


اَری . تو اَمده ا ی کتابی بردست.

کتاب کهنه ای که سالها قبل


قولش را به من داده بودی


...و بعد تو در میان قصه ها گم شدی


و من کوله بارم را بستم


و در کوچه پس کوجه های تاریخ به دنبالت گشتم


پرستو های مهاجر به من خندیدند


و راهها مرا در خویش گم کردند


اما من از پا ننشستم


نام تو را بر همه جا نوشتم



نامت را با هزاران ترانه خوانم


و سوختن در حسرت تو ..بال هایم را مقاوم تر کرد



و هر روز در دعاهایم تو را گفتم


و این روز ها حال دیگر دارم



و من بوی زلفانت را و بوی دستانت را


حس میکنم


و صدای قلبت را می شنوم


هنوز هم قلبت مثل اَن موقعها از عشق می تپد


و بوی ان کتاب کهنه


که هر گز نخواندمش


اما ان کتاب کهنه دروازه دل ها مان را


به سوی همدیگر باز کرد


و من در طی این سالها در غربت ها رفتن ها


هر روز صفحه شور انگیزی از کتاب کهنه ات را خوانده ام


تو اینجایی ...حست می کنم

و عطر تو در فضای خیالم جاریست.


لینک
۱۳۸٥/٢/٢٤ - parviz mohammadi