شب با ستاره ها   

دیشب سرم لبریز از افکار فیلسوفانه بود


از صبح من با بسیاری از مسافرین عاشق

در میان باغهای اَ رزو قدم زده بودم

و با بلبلان اَواز خوان و با گلان پیمانه سر کشیده بودم


و من با خودم اندیشیده بودم



شگفتا که زنگی من شعر و تاریخ و فلسفه گشته است




و من در سارایو در این شهر صمیمی


شهر جنگل و باران و اَفتاب

و در این شهر مسافرین سعادت پوی


مسافرین را رهنما شده ام


در حالی که خود مسافر غریبم


و در پی راهم.و خسته از این همه سر گشتگی ها


پس این همه را گذاشتم و شب هنگام رو به صحرا نهادم.


و از میان تیره گیها ی جنگل ها گذشتم

شب جنگل سکوتش با اَواز های هر ازگاهی مرغ شب شکسته می شد


و من اما دل به اَسمان سپرده بودم


و به شب نشینی با ستاره می رفتم


بر بلندای کوهستان رسیدم


و حس کردم اَنجا ستاره ها دست یافتنی شده اند


اَنجا فلسفه و تاریخ را فراموش نمودم


و دیروزها را و فرداها را از یاد بردم


همنشین ستاره ها شدم


و من نیست شدم و هیچ شدم.


روشنایی بود و سبکبالی


مهربانی بود و سیالی


انجا .....

خدایا ... چه حالت شگفتی بود


دیشب تنها با ستاره ها............




لینک
۱۳۸٥/٢/٢٢ - parviz mohammadi