بالهای سیمرغ   

چه سود ای دوست

که پر ققنوس همچو درفشی بر کلاهم افر اشته باشد

و نقش ان بر بازوانم حک شده باشد

و همه ترانه هایم

نام سیمرغ را ترنم کنند


اما من نوای دل فرزند خویش را نشنوم و درک نکنم


و چشمانم برای دیدن شکوفه ها و شعله ها ی خیال فرزندم

کور باشند.


و ای دریغ و هزاران افسوس!

که.....


تپش قلب دلبر خویش را . حتی نتوانم شنید.


سازم لال شده است


و دستانم خالی از درک


ای ققنوس .ای رهنما . ای پیر .ای مرشد


ای سیمرغ . فکرتم را بال پرواز ده


و راز گل سرخ باغهای خیال فرزندم را به من بگو

و اتشی در دلم بیفروز

تا همه تاریکیها در دلم زدوده گردند

تا مگر روان گردم و جاری در مسیر

معبود


ای ققنوس

من چگونه می توانم نغمه های پنهان فرزند خویش را بشنوم


وقتی که گوش درونم از

نغمه های خود پرستی کر شده است


ای سیمرغ .من این پر زیبای تو را


از کلاه خویش برخواهم کند


ردای عاشقی را از دوشم
خواهم افکند


و وارد دنیای خیال فرزندم خواهم شد


و از فرزندم راز پرواز تو را ای ققنوس خواهم اموخت


و فرزندم بر خیالم بال های تو را ای سیمرغ


ای ققنوس رهنما .خواهد داد


و من انگاه فرزند خویش را مرشدم خواهم شمرد


و او نوای پنهان دل مرا درک خواهد کرد


و من دلم . نی نوای دل او خواهد شد


و انگاه هر روز نغمه ای تازه سر خواهم داد


و هر روز بالهای پروازم

از تو تازگی خواهند یافت.














لینک
۱۳۸٥/٢/۱٥ - parviz mohammadi