ماهی در کویر   

در شهر باران و جنگل و رودخانه و ترانه

دختری ریزه و سبزه که با همه دختران شهر فرق می کرد

بدنیا امد.مادر شرمگین از فرزندی اینچنین


و پدر مایوس و خشمگین


شهر در شگفت .که از کدامین تبار است این دختر سیاه چرده و ننگین


مادر بزرگ پیر اما...شادمان به کلیسا رفت و خدا را شاکر شد.


و در برابر شهر ایستاد


گفت .ای اهالی شهر این از ریشه ئ من است


و از جان من است.

اما مردمان خندیدند و به تمسخر گفتند

...اما تو چشم ابی هستی و سفید

و ما همه چون توایم

ولیکن ان کودک .به کولیان شباهت دارد و همریشه با دشمنان ما می نماید چهره اش


او از تبار پاکان و از تبار ما نیست


...مادر بزرگ اما قهرمانانه ایستاد و دختر سیاه چرده را بالاند


ان دختر سیاه چرده بزرگ گشت


نازک اندام و مهربان


نگاهش اسمانی می نمود


با تبسم سخن می گفت همیشه


شهر او را پذیرفت

یک شب به خواب دید که تنگ ابی بردست دارد


و در میان ان ماهی


و او در کویریست که بی انتها می نماید


به هر سوی می نگرد .بیابان است و بیابان


تنها و تشنه


یک باره صدای پرنده ای را شنید


به سویش دوید

پرنده ای در قفس شیشه ای می خواند


و التماس می کرد .مرا ازادم کن .تا راه اب را به تو بنمایانم


این قفس تنها با اواز تو خواهد شکست


با اخرین جرعه ای که در دل داری

گلو تر کن و بخوان

و ان دخترک اواز اخرین جرعه .وجودش را خواند

و قفس شیشه ای شکسته شد


و مرغ رها گشت

و با دخترک همراه

از انسو تر ها که افتاب تولد می یافت


نوایی شگفت می رسید به گوش


کسی نشسته بود و بر سازی می دمید و کویر با نوای نی به طنین می افتاد


و در کنار نی زن چشمه ای بود


دخترک سلامی کرد و ان نی زن علیک گفت


راه دوری امدی .ماهی درتنگ اب خیلی تشنه است


او را در چشمه رها ساز تا به دریا برسد


و یک پیمانه گرفت رو به سوی اسمان


و انگاه به دخترک داد و گفت بنوش


دخترک گفت اما من تشنه نیستم


بالم را سوخته اند

نی زن گفت. بنوش .

و دخترک پیمانه را سر کشید


مرغکان دریایی اواز خوانان امدند.

و پرنده به انان پیوست


و نی زن نی اش را به ان دخترک داد


و تنگ شیشه ای را از چشمه پر کرده


و گفت این قلم و این هم جوهرت


با انان ماهین تشنه را به دریا برسان

و پرندگان مانده در زندان تنهایی را .ازادی ارمغانشان ده


و تشنه کان را بنوشان


دخترگ گفت من از دیار باران و جنگل و رودخانه ام


انجا تشنه ای نیست..


و اینجا . این سرزمین کویری وخشک و پر بار کجاست؟!!!!


دخترم اینجا خراسان است


خراسان کجاست ای نی زن؟!!


خراسان در ایران است

و ایران در گلو گاه گذر خورشید است


و تو که هستی ای نی زن ؟ و چه غریب و شور انگیز می نوازی


نی زن گفت . . من شاگرد عطارم.....









لینک
۱۳۸٥/٢/۱۳ - parviz mohammadi