سنفونی های سارایو   

بسیار شبها تا سحر بیدارم

و به کجاها که سفر نمی کنم ای دوست

ای همسوز و هم ساز من

و سفر کردن به سرزمین دلها و رویاها

با تو چه شگفت است و ه چه دلنواز

چه پر معنی و ه چه پر راز

ای همره و هم پرواز من


با تو به با ستاره ها همنشین شدن


و با فرشته ها هم پیمانه گشتن


و شراب شب را سر کشیدن

وه که چه غرور افرین است


پرواز با تو به اوجها


به انسوی رویاها


پرواز در باغ دلها و خواندن برای گلها


و حس نزدیکی با خدا


با تو همره شدن و هم پرواز شدن


یعنی با بلبلان عاشق هم اواز شدن

یعنی پر از خوبی شدن .ناز شدن

و با گلها همراز شدن


با تو نشستن و چشم به راه امدن صبح شدن


و زلالی صبح را لحظه لحظه لمس کردن


و با افتاب دمیدن


از انجماد ها رهیدن


همه این ها را توصیف کردن ممکن نیست ای دوست


چشم اندازمان

رویش افتاب است از میان جنگل انبوه


و اواز پرندگان از دور ها و نزدیک


و رقص شکوفه ها ی باغ فراخ سیب


با نسیم صبگاهی و با اواز پرندگان


می بینی و می شنوی ای دوست ؟!


در این گذرگاه افتاب و ارزو و خواب


تنها من و تو میهمان سنفونی صبح و سحریم


من و تو و افتاب و جنگل و باغهای فراخ

من و تو و صدای جاری شدن اب

و.... من تو شاهنشه عشقیم

از عاشقان عالم سریم و برتریم

در صبح با شکوه .من و تو با افتاب در سفریم


به سوی صبح سارایو می رویم



لینک
۱۳۸٥/٢/۱٠ - parviz mohammadi